_یکم هیجان زده ام!
آلفا نگاهشون به صندلی کنارش داد، جیمین با بلیتی که آلفا به خاطر یه سوال، مجبور به پرداختش بود، حالاروی صندلی کنار پنجره نشسته بود و با کمی استرس جمله ای به زبون آورد.
+چرا؟
_خب… راستشو بخای تابه حال سوار هواپیما نشدم!
جونگکوک فکر کرد تعجبش درمورد اون پسر یه گودال بی انتهاست.+تو چرا انقدر عجیب غریبی پسر
جونگکوک درحالی که آروم و بی توجه دستش رو روی دست امگا میگذاشت تا از استرسش کم کنه گفت.
_هعی منظورت چیه…
جیمین با اضطراب خندید و گفت. جونگکوک انگشت هاشو از بین انگشت های کوچیک پسر رد کرد.
+منظورم اینکه، خب من الان بیشتر از یک ماهه که تورو میشناسم و کلی اطلاعات متناقض گیج کننده ازت دارم!
جیمین به لحن بامزه پسر خندید.
_و پیشنهادت چیه؟
جونگکوک وقتی محکم شدن انگشت های پسر روی دستش احساس کرد، آروم با پشت شست شروع به نوازش پوست پشت دستش کرد.
+چطور این اطلاعات مرموز و مبهم رو برای همدیگه واضح کنیم!
_پس اول درمورد رگ فرانسوی بگو!!
هردو بی توجه به دستای درهم گره خورده و نوازش آروم آلفا روی پوست امگا، به بحثشون ادامه میدادن. انگار اون یه جفت دست متعلق به اونا نبود.
+خب درواقع من تو یه کمپ ون کنار خیابون و دقیقا روبه روی ایفل به دنیا اومدم…
جونگکوک با دیدن چشم های ریز شده امگا، حرفش رو قطع کرد و با خنده توضیح داد.
+خیلی خب… پدر من یه نویسنده است، درواقع سفرنامه مینویسه و مقالات تحقیقاتی درمورد شهر های مختلف و اینجور چیزا، مادرمم یه عکاسه. اونا بعد از ازدواجشون تمام سرمایه شونو تبدیل به یه کمپ ون کردن، وتمام عمرشون رو وقف سفر کردن، وقتی مامان ماه های آخر رو میگذرند، تصمیم گرفتن برگردن پاریس. جایی که مادرم بتونه برای زایمان کنار والدینش باشه ولی زمان بندیشون یکم به مشکل خورد و درنهایت وقتی تازه رسیده بودن به مرکز شهر، مجبور میشن فقط با اورژانس تماس بگیرن و همونجا یه زایمان اضطراری انجام بدن…
جونگکوک آروم آروم برای پسر توضیح میداد و گاهی با یادآوری پدرمادرش موقع تعریف کردن این ماجرا لبخند میزد.
_خدای من… پس تو تمام زندگیتو تو سفر گذروندی!!
جیمین به قابل توجه ترین نکته ماجرا اشاره کرد، درحالی که چشم هاش از تعجب درشت شده بود و با لب های غنجه شده و لحن بامزه ای میگفت.
+تا قبل از دبیرستان، بعد تصمیم گرفتم یه جا مستقر شم و به فکر آینده ام باشم!
_خدای من….
جیمین هنوز نمیتونست این اطلاعات رو حضم کنه.
_پس باید خیلی چیزا رو دیده باشی…
جیمین آروم و تقریبا با افسوس گفت.
_من هیچ وقت سفر نرفتم!
پسر کوچیکتر بعد از مکث چند ثانیه ای گفت و باعث شد این بار چشم های درشت و نگاه متعجب به آلفا سرایت کنه.
+این غیر ممکنه!!
آلفا فکر میکرد این به طور پیش فرض، درمورد همه آدم ها درسته، عشق به سفر کردن.
_من یه خواهر بزرگتر داشتم، دوسال از یونگ بزرگتر بود. البته من هیچ وقت ندیدمش. حتی یونگم چیزی از اون به یاد نمیاره. وقتی خاهرم 4ساله بوده، خانوادم توی یه بزرگراه که برای تعطیلات آخر سال حسابی شلوغ بوده، تصادف میکنن و خواهرم میمیره. بعد از اون پدر مادرم دیگه هیچ وقت راضی به سفر رفتن نشدن.
جونگکوک چند ثانیه متعجب به نیم رخ امگا نگاه کرد.
+متاسفم
_مسئله ای نیست! جدی میگم، من هیچ وقت اون دختر رو ندیده بودم! اما خب سایه اون اتفاق همیشه روی زندگیم بود.
جونگکوک چندثانیه دست پسر رو محکم فشرد و نوازش رو ادامه داد.
جیمین با لبخند مهربونی به آلفا نگاه کرد و باعث شد آلفا به تصویر اون که با پس زمینه آبی آسمون محصور توی پنجره پشت سرش، بیشتر میدرخشید خیره بمونه.
_____
+منم یه خواهر دارم!جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست. بعد از اینکه پروازشون تموم شده بود و ساک هاشون رو گرفته بودن، وقتی روی صندلی های چوبی کافه نشسته بودن و از نوشیدنی های سردشون مینوشیدن.
الفا حس کرد باید توضیح بده تا امگا بهتر درک کنه چرا انقدر از شنیدن اون ماجرا متأثر شده. اون یه خواهر داشت و تصور اتفاقی که برای خواهر امگا افتاده بود، براش قابل درک و ناراحت کننده بود. جیمین لب هاش رو از دور نی صورتی رنگ یخ در بهشتش برداشت و با همون حالت کیوت و متعجب پرسید.
_جدا؟؟
جونگکوک به لحنی که اون اینجور مواقع ناخداگاه میگرفت، لبخند زد و سر به تایید تکون داد.
+یه سال از تو کوچیکتره، وقتی اون به دنیا اومد تو اسپانیا بودیم.
جیمین با اخم کیوتی روی میز رها شد و با لحن بچگانه ای غرغر کرد.
_تو خیلی خوش شانسی!!
+خب این ماجرا بدی های خودشم داشت.
جونگکوک با فهمیدن اینکه توجه امگارو به جمله اش جلب کرده، ادامه داد.+ما هیچ وقت مدت زیادی یه جا نمیموندیم. تصور کن کل دوران بچگیم رو هیچ دوستی نداشتم! فقط من و خواهرم بودیم…
جیمین فکر کرد حق با اونه. خودش از وقتی به یاد میوورد، با تهیونگ و یونگی وقت گذرونده بود. دوستی با اونها و بعدتر، دوست های زیادی که توی مدرسه داشت باعث میشد کمتر حس کسل کننده زندگی بدون سفر رو مزه کنه.
+پیشنهاد یوکی بود که اینجا بمونیم.
_یوکی!؟
+خواهرم..آلفا در جواب سوال امگا پرسید و باعث شد پسر با حالت عجیبی دهن باز کنه و با تعجب ترکیب شده با تفهیم سر تکون بده.
_اوو یوگی و گوگی!!! چه بامزه.
جیمین با خنده گفت و باعث شد جونگکوک فکر کنه کوکی احتمالا قشنگ ترین لقبیه که کسی تا به حال بهش داده.
_____یلداتون مبارک:)

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...