_کیم یجیی!!یجی حتی اجازه نداده بود جمله جیمین در انکار هرگونه ماجرایی تموم بشه و با سرعت هرچه تمام تر همه چیو بیرون ریخته بود.
+حس میکنم اصلا نمیشناسمت پارک جیمین!
آلفا با فوت کردن نفس خسته اش، متعجب گفت.
جونگکوک کاملا حیرت زده بود تصور پسر تخس آزار دهنده ای که بعد از اولین بار از اون توی ذهنش بود، توی این مدت آروم آروم جای خودش رو به تصویر یه پسر کوچولو کیوت و دوستداشتنی داده بود که حالا، جونگکوک فکر میکرد با ماجراهایی که این چند روز از گذشته پسر شنیده، هیچ تطابقی نداره.~خب تعجبی نداره. شما که جیمینو نمیشناسید!
یجی دوباره با عجله گفت و حتی اجازه نداد جمله ای که جیمین برای گفتنش نفس گرفته بود از لب هاش خارج بشه.
~اما شرط میبندم درمورد جیمین اینطور نیست.
دختر بعد از چندثانیه خیلی کوتاه گفت. جونگکوک حس کرد در این مورد خوشحال نیست.
+هیچم این طور نیست.
حس بدی داشت از اینکه بخواد قبول کنه به اندازه کافی پسر کوچیکتر رو نمیشناسه. یه بخش از مغزش، دستور به مخالفت میداد تا به خودش ثابت کنه اطلاعات زیادی از اون بچه داره.
~معلومه که هست!!
یجی با صمیمیت غیرقابل باوری با استادشون صحبت میکرد انگار که فقط یه دوسته.
+خیلی خب بیا امتحان کنیم!
~شرط میبندیم!
+البته!!
_سر بلیت من!
جیمین که تا اون لحظه از بحث اونها خارج شده بود و گفتن کوچکترین جمله ای رو ناممکن میدید، با حس کردن موقعیت حساس سریع تر از قبل گفت و هردو اونهارو ساکت کرد.
~کدوم بلیت؟
_باید برای ادامه پروژه برم بوسان.. هرکدومتون باخت باید برام بلیت بخره!
~قبوله! من یه فورم دارم!!
یجی با شناختی که از جیمین داشت مطمئن وارد میدون شد. گوشی موبایلش رو از جیبش بیرون کشید و تند تند انگشت هاشو به صفحه کوبید.
~من سوالو میپرسم بعد هرکدومتون درمورد اون یکی جواب میدید!
جیمین حالا پاتوقش با یجی رو، با استادش هم شریک شده بود و هرسه روی چمن های محوطه فضای سبز بین ساختمان های مهندسی پزشکی، زیر سایه یکی از معدود درخت های کهن سال اونجا نشسته بودن. محوطه کاملا خلوت بود، دقیقا همونطور که از فضای یه حیاط پشتی تقریبا مخفی شده بین ساختمان ها، توی یه ظهر آفتابی انتظار میرفت.
~اسم کامل!
یجی با احمقانه ترین سوال ممکن شروع کرد و نگاه پوکر اون دونفر باعث شد فقط با خنده سوال بعدی رو شروع کنه.
~خیلی خب پسرا، سن!؟
+25!
جونگکوک با افتخار گفت و البته نگاه مشکوک یجی رو نشونه گرفت.
~تو چطور…
یجی متعجب بود چون فکر میکرد استادش با محاسبه ترمشون، سن جیمین رو اشتباها دو سال بزرگتر بگه. و جونگکوک فقط نیشخند زد و بابت روابط خوبش با برادر جیمین، که هرچند ثانیه اون 4 سال رو یادآوری میکرد، از الهه ماه تشکر کرد.
یجی نگاه مشکوک رو از آلفا جدا کرد و منتظر به جیمین خیره شد. مطمئن بود پسر ناامیدش نمیکنه.
جیمین انگار نگاهش رو خونده باشه، با اطمینان سر تکون داد و 28 رو زمزمه کرد.
جیمین به خوبی حرفی های سانی رو درمورد جونگکوک به یاد میوورد.~خیلی خب این یکی رو داشته باش استاد جئون…
نژاد؟جونگکوک لحظه ساکت شد. چدا چرا تا به حال به این ویژگی پسر دقت نکرده بود؟
_خب اون مشخصا الفاست…
جیمین بازم با اعتماد به نفس گفت و خیال یجی رو از بابت پول بلیتش راحت کرد.
+بتا؟
یجی خنده تمسخرآمیزی کرد
~امگا احمق…
+چی؟! چطور؟ پس رایحه ات کجاست؟
جیمین و یجی. بی اهمیت از سؤالش رد شدن.
~این یکی یکم بهتره…بیشترین جایی که بهش سفر کردید؟
+قطعا ساحل بوسان!
جونگکوک اینبار مطمئن گفت و به اطلاعاتی که از زادگاه امگا داشت، افتخار کرد و همزمان نیشخند رو مخ یجی رو نادیده گرفت.
_دینگ! غلطه!
جونگکوک قیافه بامزه ای به خودش گرفت و گیج به جیمین نگاه کرد.
_من تا حالا دریا رو ندیدم!
+مگه…
~خب نوبت توعه
یجی اینبار حتی اجازه نداد جمله متعجب جونگکوک حتی از دهنش خارج بشه.
_خب… عاعام.. نمیدونم، شاید ججو؟
جیمین مطمئن نبود اما تا جایی که از هیونگش شنیده بود، هوبی هیونگ علاقه زیادی به ججو رفتن داشت واگه ارتباطش رو با جونگکوک درنظر بگیریم…
+دونگگ!! اشتباهه!
~چی؟!
یجی باور نمیکرد. معمولا اطلاعات جیمین به طرز غیرقابل باوری زیاد و کاملا درست بودن!
اینبار انگار خود جیمین هم متعجب بود.+جواب درست… پاریسه!!
~ودا…
_چطور…
جیمین و یجی هردو با تعجب زیادی ناشی از غیر قابل حدس بودن جواب جونگکوک گفتن.
+خب اگه راستشو بخواین… من یه رگ فرانسوی دارم!! مادرم فرانسویه و خودمم اونجا به دنیا اومدم!
_امکان نداره!!!
جیمین باور نمیکرد همچین چیزی حقیقت داشته باشه، بهرحال اینطور که به نظر میومد، این پسر مرموز تر از اون بود که پارک جیمین با یکی دو نگاه همه زندگیشو بفهمه…
_

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...