جونگکوک در سفید رنگ رو به سرعت بست و قفل کرد و بعد روی اولین صندلی نزدیکش رها شد. با انگشت هاش پیشونی دردناکشو ماساژ داد و پلک هاشو بهم فشرد. حتی تصورشم نمیکرد با همچین چیزی برخورد کنه.
آلفا هیچ وقت در تمام طول زندگیش آدمی به این پرحرفی ندیده بود. اون دختر قرمز پوش از وقتی کلاس تموم شده بود حتی دو اینچ هم از جونگکوک فاصله نگرفته بود و مدام سعی میکردبا پخش کردن رایحه تیز فلفلیش و نازک کردن بچگانه صداش، آلفا رو تحت تاثیر قرار بده. و جونگکوک مجبور شد شیر قهوه نازنینشو درحالی بخوره که اون دختر مدام زیر گوشش حرف میزد و مدارکش رو با بیشترین سرعتی که میتونه روی میز کافه تریا مرتب کنه، چون لعنتی هنوز حتی نتونسته بود دفتر اساتید رو پیدا کنه. درنهایت درحالی که به بهانه صحبت
با رئیس دانشگاه با عجله از دختر دور شده بود، خودشو توی اولین اتاقی که روی درش کلمه ای شبیه استاد نوشته شده بود پرت کرد و سعی کرد از هوای تازه و اکسیژن بدون عطر فلفل نفس بگیره.و فقط چندثانیه بعد وقتی نفس هاش منظم شدن، با پیچیدن صدای بمی توی اتاق، ضربان قلبش رو برای لحظه ای از دست داد.
_چطور میتونم کمکتون کنم مرد جوان؟
جونگکوک نگاه ترسیدشو بالا آورد و به مردی که پشت میز انتهای اتاق نشسته بود نگاه کرد.مرد با چشم های ریز و طوسی رنگش از بالای عینکش بهش خیره شده بود. درحالی که موهای سیاه پر کلاغیش رو مرتب بالا داده بود توی کت شلوار رسمی و اتو کشیده اش و با اون کروات سفت بسته شده دقیقا برخلاف جونگکوک، شبیه یه استاد به نظر میرسید.
جونگکوک با ادامه دار شدن سکوت سرفه ساختگی کرد و از جاش بلند شد. نفسی گرفت و سعی کرد با اعتماد به نفس به نظر برسه.
+من جئون جونگکوک هستم
و از تیز بینی همیشگیش استفاده کرد تا سریع اسم و سمت مردو از روی تابلو کوچیک نقره ای رنگ کنار میزش بخونه.
+همکار جدیدتون استاد کیم
و سعی کرد لبخند قابل اعتمادی به لب بیاره. مرد ابرویی بالا داد. و باخودش فکر کرد؛ در نگاه اول، این مرد فقط میتونست یه دانشجوی سر به هوا باشه.
_و چی شمارو به اینجا کشونده جناب جئون؟
مرد با تکیه دادن به صندلیش پرسید.
+آم خب حقیقتش.... من تازه به اینجا منتقل شدم و کمی با پیدا کردن دفتر اساتید به مشکل خوردم. فکر کردم شاید شما با تجربه تر باشید و اینجارو بهتر از من بشناسید.
جونگکوک قطعا باهوش بود. پس با کمی اضافه کردن چاشنی تردید جمله آخر رو گفت تا اعتماد به نفس و غرور مرد رو در برابر خودش کمی پایین بیاره و نشون بده مرد به نظرش چندان تاثیرگذار نیست. و البته که اون استاد کیم رو نمیشناخت چون اون آلفا بیشتر از هرچیزی نسبت به غرورش حساس بود.

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...