_خب؟
هوسوک چاپستیکشو روی میز رها کرد و پرسید. جونگکوک کلافه بود و جوابی نداشت. مغزش هنوز با این تغیرات کنار نیومده بود.
+ینی چی که خب؟
_یا بیخیال پسر انقد سخت نگیر فقط چند روز وقت میبره تا همه چیز دوباره مثل قبل شه
+هیونگگ! شوخی میکنی مگه نه؟ من تقریبا داشتم پول استاد رسمی بودن و زیر دماغم حس میکردم! و خودتم میدونی چقدر برام مهم بود!هوسوک درک میکرد. البته که مهم بود. اون فقط 28 سالش بود و یکی از اصلی ترین گزینه های هیئت علمی دانشگاه علم و فناوری سئول بود. حالا با انتقالی بی موردی که نمیدونست از کجا سروکله اش پیدا شده بود به نقطه صفر رسیده بود! مجبور شده بود از خوابگاه اساتید اسباب کشی کنه و بخاطر موقعیت پایین تری که تازگی در دانشگاه ملی سئول نسیبش شده بود، موقعیت درخواست برای خوابگاه در دانشگاه جدیدو نداشت. حقوق هیئت علمی که روش حساب کرده بود دیگه وجود نداشت. و حقوق استاد یاری و استادی موقت ناچیزش هم قطع شده بود. رسما یه بی خانمان بی پول بود. موقعیت اجتماعی و علمی خودش رو از دست داده بود. همکاران و اساتید مورد علاقشو از دست داده بود، گروه تحقیقاتیش منحل شده بود و فعالیت های علمیش معلق بود. جونگکوک فقط کلافه بود که تمام تلاشش توی این 28 سال هیچ شده بود. حالا هیچی از خودش نداشت.
_ببین جونگکوک من درک میکنم ولی تو اونقدرام بدبخت نیستی. میتونی پروژه بگیری و کار کنی تا وقتی موقعیت علمیت اینجا تثبیت بشه. خب خونه های این بالا یکم زیادی گرونه ولی میتونه یه جایی رو اجاره کنی نه؟
جونگکوک بهش فکر کرد.میدونست اوضاع سخت تر شده از طرفی فشاری که از سمت خانواده اش متحمل بود هم سنگین تر شده بود. ولی اینم میدونست که حق با هیونگشه. آخر دنیا که نبود میدونست تا حدی خستگی و ناامیدی قابل انتظاره ولی این حجم از کلافگی دیوونه کننده...
~خداای من
سوکجین به محض ورودش به اتاق شروع به غر زدن کرد. بعد سریع به سمت پنجره ها پاتند کرد و تهویه اتاقو روشن کرد.
~این فقط یه انتقالیه کوفتیه جونگکوک چه مرگته
جونگکوک متعجب بود که کلافگی گرگش هم انقدر راحت احساس میشه. میتونست احتمال بده دلیلش چیه.
رایحه یاس.
امروز صبح رایحه یاس تمام اعصابشون از کار انداخته بود و نگرانی و اضطرابشو خاموش کرده بود. گرگش فقط کلافه بود از اینکه نتونسته بود منبع اون رایحه رو پیدا کنه. و جونگکوک کلافه تر بود چون محض رضای خدا اون یه نوجوون 15ساله نبود که با رایحه چندثانیه ای یه رهگذر انقدر بهم بریزه.
_این کار اول بنده است.خوشحال میشم نظرتونو بدونم:)

YOU ARE READING
Atarashii
FanficAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...