جونگکوک ناامید رو به یکی از کارکنان کافه گفت و نگاه گیج دختر رو روی خودش اورد.
_کاغذ و مدارک؟
ذره ای امید کورسوی تاریک مردمک های آلفا رو روشن کرد. جونگکوک روی پاهاش جابه جا شد و مشتاقانه تصدیق کرد.
_ گمون نمیکنم من چیزی دیده باشم اما... خب شما اگه میخواید میتونید یه شماره تلفن اینجا بذارید تا اگه کسی پیداش کرد باهاتون تماس بگیریم.
دختر هم زمان که سعی میکرد حرفه ای به نظر برسه از لحنی استفاده کرد که جونگکوک رو مطمئن کنه قصدش چیز دیگه ایه. و پروردگارا جونگکوک متعجب بود چطور امروز تمام امگا های آزار دهنده بهش علاقه مند شدن؟
____
جیمین درحالی که نگاهش رو به روبه رو و قفسه های کتابخونه نگه داشته بودسعی کرد در دفاع از امنیت حریم شخصیش چیزی اعلام کنه.
+این روشا دیگه قدیمی شده یجی شی...
و صداش باعث شد فردی که از پشت سر کاملا نامحسوس دستشو توی کوله جیمین برده بود، متعجب بالا بپره. جیمین چرخید و نگاهشو به چشمای کشیده ای داد که از فرط تعجب درشت شده بودن.
+یادمه قدیما به آشناها دستبرد نمیزدی
جیمین با لبخند گفت و بعد از دریافت آغوش ذوق زده دختر لبخندشو به خنده کوتاهی تبدیل کرد و متقابلا دختر رو در آغوشش فشرد.
_تو چطور.... اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
دختر ثانیه ای بعد وقتی به یاد آورد چیزی که اتفاق افتاده چقدر غیر معموله به سرعت از آغوش جیمین خارج شد و پرسید.
+خب چیزی از اون دختره نچسب یادته؟
با درهم شدن چهره روبه روش جیمین فهمید که دختر به خوبی به یاد میاره.
_باید بهم میگفتی که داری برمیگردیی
دختر بیخیال جزئیات ماجرا شد و اعتراض کرد.
+خب خودمم خیلی وقت نیست که میدونم
جیمین با خنده گفت و نگاه کنجکاو دختر رو دریافت کرد. همون نگاهی که وادار به حرف زدنش میکرد، دقیقا مثل روز اول. بعد از اینکه ظرف غذای نازنینشو با ضربه های تکنیکی و دویدن مسافت نه چندان طولانی دنبال دختر پس گرفته بود. و البته که متعجب بود چون کسی که باید همچین نگاهی به دزد ظرفش تحویل میداد جیمین بود.
___
(فلش بک)
_خب؟
دختر باشکستن سکوتی که از صدای نفس زدن هاشون پر شده بود پرسید.
+ببخشید؟
جیمین مطمئن بود کسی که اینجا باید طلب کار باشه اونه!
_چرا برای این ظرف غذا انقدر خودتو به دردسر انداختی؟ بعید میدونم حتی اندازه غذا داخلش قیمت داشته باشه
دختر با طعنه نسبت به ظرف قدیمی جیمین گفت.
+اگه انقدر به درد نخوره چرا فکر دزدیدنشی؟؟
جیمین کمی از اون لحن عصبی شده بود اما با صدای خنده دختر فقط شوکه بهش خیره موند.
_دزدی؟؟؟ او پسر داری شلوغش میکنی این فقط سرگرمیه...
جیمین خیلی خوب این نوع سرگرمیها رو میشناخت،احتمالا از اون مدل هایی که جانگ جکسون و کیم کای داشتن.
دختر بی هیچ حرف دیگه ای جیمین رو مبهوت رها کرد و رفت.
چند روز بعد جیمین تونست چندباری مچ دختر رو درحالی که داشت وسایل بقیه رو کش میرفت بگیره. و با متمرکز کردن سرگرمیش روی اون دختر متوجه شده بود درموردش اشتباه کرده. هرچند هنوز هم میتونست بگه سرگرمی دختر رو به خوبی میشناسه. اما اینبار به این خاطر که این سرگرمی رو از اون نمونه ای که خودش هم داشت میدونست. البته جیمین کسی نبود که بخاطر همچین چیزی احساس عذاب وجدان بگیره، نه تا وقتی دید احمقایی مثل کای چطور میتونن با دختر بخاطر "سرگرمی " خاصش، مزخرف رفتار کنن.
جیمین فقط چند هیکل درشت عصبی دید که دختر رو دوره کردن و بعد خنده مضطرب دختر رو درحالی که جسم دزدیده شده_که جیمین از اون فاصله حدسی درمورد ماهیتش نداشت_رو به صاحبانش برمیگردوند. و بعد از اون هم، چیزی که خودش هم قبلا انجام داده بود. تلاشی بیثمر برای قوی بودن یا بهتره بگیم قوی موندن در شرایطی که میتونی بیچارگی رو به چشم ببینی. بعد از اون جیمین صبر نکرد تا صدای ناله های دختر که زیر کتک پسر ها بود بیشتر بشه و فقط با نگهبانی تماس گرفته بود.همونجا بود که اون احساس عذاب وجدان ریز ته قلبش رو پذیرفت.
وقتی چند دقیقه بعد نگهبانی الفاها و بتاهای خشمگین رو با احترام دور کرد، جیمین فقط روی زمین خاکی کنار دختر بهم ریخته نشست و به دیوار تکیه زد.+میدونی اونا از اون مدل عوضیای گردن کلفتن
دختر سرفه ای کرد و سعی کرد خاک و خون رو از دهنش بیرون تف کنه. جیمین فقط یه بطری آب جلو صورتش گرفت.
_زاغ سیامو چوب میزنی بچه ننه؟
دختر با لحن شوخی گفت تا جو بینشون رو عوض کنه. جیمین زیپ کوله اش رو باز کرد و ظرفی که دفعه قبل با جنگیدن از دختر پس گرفته بود جلوش گذاشت و درحالی که درشو باز میکرد گفت:
+حق با تو بود. خود ظرف نه ولی غذای توش ارزش جنگیدن داره.
بعد از اون دوبکوکی های داغ هیونگش به دختر تعارف کرد.
دختر بعد از اینکه نگاه عجیب غریبی حواله اش کرد یکی از دوبکوکی هارو تست کرد._ووااوو یادم باشه دفعه بعد فقط غذاتو بدزدم جوجه رنگی...
+پارک جیمین
جیمین لفظ بچه ننه و جوجه رنگی رو اصلاح کرد. بعد دستشو جلو برد تا اعلام صلح کنه. دست خاکی دختر، دستشو گرفت._کیم یجی
___
خب ببخشید بابت تاخیر،
نظرتون درمورد کرکتر جدید چیه؟!
امیدوارم نحوه آشنایی شون رو دوست داشته باشید😔
امیدوارم لذت ببرید و با ووت و نظر دادن بهم انرژی بدید.. 💜

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...