هفته بعد، تهیونگ بعد از مطمئن شدن از اینکه جیمین آخر هفتشو به بوسان برمیگرده، درحالی که داشت فکر میکرد اگه امروز شیفت مشترک با دختر امگا داشت حتما مجبورش میکرد برای تشکر از کمک این مدت آلفا به پایان نامه اش، یه شام مهمونش کنه، تا اواسط نیمه شب خودش رو برای پارتی تک نفره اش آماده کرد. پپرونی داغ جلوش و شیشه های سوجو و اشتراک تازه تمدید شده نتفیلکس رو برای تکمیل پارتی تک نفره اش انتخاب کرد. بعد درحالی که روی کاناپه محبوبش لم داده بود و با کنترل ور میرفت تا یه چیزی برای دیدن پیدا کنه، صدای زنگ در و مشت های پیاپی و با عجله که به اون میخورد، از جا پروندش. وقتی از چشمی در شکل و شمایل آشنا و اون موهای روشن مواج رو دید با تعجب بیشتر شده در رو باز کرد.
دختر به محض دیدن تهیونگ توی چارچوب در، سد اشک هاش رو شکست و باعث شد شوک و تعجب آلفای رو به روش بیشتر بشه. تهیونگ نمیدونست چه اتفاقی افتاده که این وقت شب، امگا با این سر و وضع پشت در خونه اش ظاهر شده. اما با توجه با وضعيت دختر، فقط امیدوار بود ماجرا به یه کتک کاری خیابونی ختم شده باشه.آلفا با حس رایحه آسیب دیده امگا احساس ترس کرد. اون دختر از وقتی برای اولین بار دیده بودش، هميشه سرحال و قوی بود و حالا دیدنش توی این وضعیت باعث میشد پسر با هرقطره اشک اون حال عجیبی پیدا کنه.
+هعی چیزی نیست...
تهیونگ با گرفتن مچ دختر و داخل کشیدنش، در رو بست و اونو آروم در آغوش گرفت. امگا با احساس امنیتی که از آغوش آلفا و رایحه حامی اون دریافت میکرد، با شدت بیشتری گریه کرد و باعث شد تهیونگ تردید رو کنار بذاره و دختر رو محکم تر درآغوش بکشه.
یجی بعد از اینکه اونقدر گریه کرده بود که صداش خش دار و ضعیف بشه، روی کاناپه نشسته بود. درحالی که پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود و گرمای شیر کاکاعو داغی که آلفا دستش داده بود رو از روی سطح سرامیکی ماگ، لمس میکرد. تهیونگ دستشو محکم تر دور شونه دختر پیچید و با کنار زدن چتری های بهم ریختش از روی چشم هاش، به مردمک های ترسیده و پلک های خیسش خیره شد.
+نمیخوای بهم بگی چیشده...؟
دختر سرشو به شونه آلفا تکیه داد. اون شب نزدیک ترین جایی که میشناخت رو پیدا کرده بود و بدون فکر خودشو به اونجا رسونده بود.
_جفتمون میدونیم حدس زدنش سخت نیست.
البته که نبود. حدس خوشبینانه تهیونگ به محض درآغوش گرفتن امگا و احساس رایحه وحشتناکی که اون رو دربرگرفته بود، به کلی از بین رفت. اون فقط میخواست به نوعی بفهمه حال امگا بهتره...
+خوبی؟
آلفا با لحن آرومی پرسید. و باعث شد امگا از عطر عمیقش که فضا رو پر کرده بود نفس سنگینی بگیره.
_الان بهترم.
+امشب اینجا بمون
و امگا احساس کرد سست تر از اونه که مخالفت کنه. پس فقط پلک های ملتهبش رو روی هم گذاشت...

YOU ARE READING
Atarashii
FanfictionAtaraishii ژانر:امگاورس،درام، رومنس، اسمات، دانشگاهی کاپل:کوکمین_سکرت!؟ _________________ Atarashi به معنای تغییر و جدید شدن موقعیتها.... _________________ پسر امگا بی حواس از عطر نعنا نفس میکشید، گره خفهکننده سکوت رو از گلوی خودش باز میکرد و...