Part 35

51 10 0
                                        

در اتاق دکتر بنگ توی بيمارستان، با صدای بلندی باز شد. صورت چان و فلیکس همزمان به سمت منشا صدا چرخید. مهمولا هیچکس بدون در زدن وارد اتاق دکتر نمیشد و تا حدی باید گفت کسی جرئتش رو نداشت.
جونگ میونگ در حالی که دستش رو روی پهلوش گذاشته بود و سعی میکرد قدم های کوتاهی برداره. با چهره‌ی بی حال و رنگ پریده ای وارد اتاق شد. چشم ها و نگاهش کاملا برخلاف جسم و ظاهر ضعیفش بود و سرخ خشمگین بنظر میرسید. شییه ماده ببری که اماده‌ی حمله و دریدن منبع خطرشه!
بدن فلیکس کاملا به سمتش چرخید و با تعجب صداش زد
"میونگ نونا؟! اینجا چیکار میکنی؟!"
زن فقط نیم نگاهی به چهره‌ی نگران و مظلوم فلیکس انداخت و در رو پشت سرش کوبید و پوزخند وحشیانه ای روی صورتش شگل گرفت. مستقیما به چان خیره بود
"خوب موقعی سر رسیدم انگار! مگه نه بنگ چان؟!"
چان انگار موقعیت رو حس کرده بود و میدونست اون زن چرا و به چه دلیلی اینجاست. دست هاش رو توی جیب هاش فرد کرد و با خونسردی قدمی جلو گذاشت و تقریبا جلوی فلیکس قرار گرفت. انگار سعی داشت پسرک رو دور از موقعیت نگه داره
"چی میخوای؟!"
مرد با لحن سرد و خشکی زمزمه کرد.
فلیکس اما همچنان نگاه نگرانش باهاش بود و سرش رو از پشت چان بیرون آورد تا بهتر ببینه
"نونا، برای رسیدگی به زخمت اومدی؟ اصلا کی مرخص شدی؟ چرا بهم زنگ نزدی!"
زن دوباره نگاه پر تاسف و تحقیرآمیزش رو به سمت فلیکس چرخوند و حس مورمور شدن به پسرک دست داد
"بچه‌ی احمق! فکر میکنی همه چیز اطرافت همونطوری هست که بنظر میاد؟! شبیه یه کبک میمونی که سرشو فقط کرده زیر برف و تن نحیفش قراره به زودی از سرما یخ بزنه!"
مرد قدم محکمی به جلو گذاشت و تقریبا صداشو بالاتر برد
"جونگ میونگ از اینجا برو! امروز اصلا حوصله دردسر با تورو ندارم!"
زن که انگار حرف زدن مداوم به دردش اضافه میکرد دستش رو بیشتر به پهلوش فشرد و اون هم متقابلا قدمی جلوتر گذاشت
"چرا؟! میترسی چیزی رو بفهمه که تو و سوجین سعی کردید از کل دنیا قایمش کنید؟!"
پلک فلیکس پرید. قدمی جلو گذاشت و خودش رو از پشت چان کنار زد
"منظورت چیه نونا؟!"
چان تقریبا بهش حمله کرد و گلوی زن رو چنگ زد. تقریبا به در اتاق کوبیدش و فریاد کشید
"گفتم خفه شو جونگ میونگ!"
همه‌ی این اتفاق در عرض چند ثانیه بود و فلیکس خشکش زده بود. نمفهمید چرا بنگ چان یهو انقدر عصبی شده و به اون زن‌ِ بیمار و ضعیف حمله کرده! این‌کار اصلا شبیه اون مرد نبود!
به سمتشون دوید و سعی کرد دست چان رو از گردن ظریف و نازک زن جدا کنه.
"بنگ چان! چیکار میکنی؟! ولش کن!!"
نفس های عصبی مرد و ناله‌ی دردمند جونگ میونگ باهم آمیخته شده بود. فشار روی گردنش رو محکم تر کرد. نگاهش رو از چشم های زن برنمیداشت.
جونگ میونگ با خرخر خندید و از چیزی که داشت میدید لذت میبرد!
"وا...واکنشت...نشون..می...ده...هنوز...بهش...ن..نگفتی!"
فلیکس با ترس و استرس به زن نگاه کرد
"چان!! ولش کن داری میکشیش!!!"
خون جلوی چشم هاشو گرفته بود. بلند غرید
"اگه یک کلمه دیگه بگی گردنتو میشکونم!"
چشم های فلیکس گشاد شده بود. اولین باری بود که میدید بنگ چان داره با یک زن اینطوری رفتار میکنه. صورت جونگ میونگ از درد پهلوی زخمیش و فشار روی گردنش جمع شده بود اما لب هاش همچنان میخندید و از موقعیت لذت میبرد
"اون آدمو...تو...فرستادی سراغم...مگه...نه؟ همونی که بهم...چاقو...زد!!"
تقلای فلیکس هیچ کمکی نمیکرد. انگار داشت به یک دیوار بتنی فشار میاورد چون دست چان ذره ای تکون نمیخورد. شنیدن حرف های میونگ حسابی گیجش کرده بود. داشت می‌گفت کسی که توی آسانسور خونه‌ش بهش چاقو زده از طرف بنگ چان بوده؟!
"چان! نونا چی میگه؟! ولش کن چان لطفا ولش کن!!!"
تقريبا به گریه افتاده بود. بنگ چان با شنیدن صدای ملتمس و بغض آلودش بالاخره بهش نگاه کرد. ناخودآگاه فشار دستش کمتر شد و زن با سرفه؛ دیوانه وار قهقهه زد
"اوه فلیکس...پسر ساده‌ی احمق! نمیدونستی این مرد پدر بیولوژیکی دخترش نیست؟!"
پسرک به دهان زن خیره شده بود و حس میکرد گوش هاش اشتباه شنیده. این چه مزخرفی بود نوناش داشت میگفت؟!
مردمک های چان لرزید. دست هاش از روی گردن زن سُر خورد و کنار بدنش افتاد. قدمی به عقب برداشت.
زن روی شکمش خم شد و بلند تر از قبل قهقهه زد
"وای خدای من! قیافه‌ت دیدنی شده دکتر بنگ!! باید خودتو توی آینه ببینی!!"
فلیکس به چهره‌ی مرد نگاه کرد. انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود. شونه هاش افتاده بود و حالتش جوری بود انگار نتونسته از ارزشمند ترین چیزی که توی دنیا داره محافظت کنه و به بدترین شکل ممکن از دستش داده!
"چرا خشکت زده؟! فکر کردی میتونی راحت منو از سر راه برداری و این راز بزرگت با من دفن بشه؟!"
پسرک شوکه بود. از واکنش بنگ چان متوجه شده بود که جونگ میونگ داره کاملا حقیقت رو میگه و هیچ دروغ و کلک و دغل بازی ای در کار نیست!
زن دستاش رو سرخوشانه بهم کوبید و به فلیکس نگاه کرد
"آیگو...حس میکنی بهت خیانت شده؟! این دونفر باهم ازدواج کردند چون سوجین از یک مرد دیگه حامله بود! این مرد تورو ول کرد تا از سوجین و بچه‌ش محافظت کنه."
چشم های فلیکس پر شده بود. سنگینی چیزی به اندازه یه توپ پینگ پنگ توی گلوش جا خوش کرد و پاهاش سِر شد. نگاه چان روی صورت پسرک چرخید و لب هاش لرزید. موطلایی حس میکرد این اولین باریه که داره بغض این مرد رو به چشم میبینه!
حس میکرد دیگه هیچ اکسیژنی توی فضای اتاق باقی نمونده و سینه‌ش داشت نفس کم می آورد. پاهاش به سمت در حرکت کردند و با پس زدن زن، در اتاق رو باز کرد و خودش رو توی راهرو انداخت. به سمت در خروجی بیمارستان پا تند کرد و از اون فضای نفس گیر بیرون زد. قدم به محوطه که گذاشت خم شد و دستاش رو به زانو هاش تکیه داد. تند تند نفس میکشید، حس میکرد داره خفه میشه. بالاخره سرش رو بلند و بدنش رو صاف کرد. با قدم های آروم به سمت خیابون رفت. آبی که توی چشم هاش جمع شده بود سرریز کرد و قطره های درشت یکی یکی روی گونه های کک و مکیش ریخت. "که اینطور..." این تنها حرفی بود که ذهنش مدام براش تکرار میکرد. انگار قطعه های پازل یکی یکی کنار هم قرار گرفته و همه چیز رو براش واضح و تکمیل میکردند. با هر قدمی که برمیداشت افکارش سنگین تر و شلوغ تر میشد. جمله هایی که قبلا شنیده بود یکی یکی توی مغزش پررنگ میشدند
بنگ چان:"سوجین تا حالا پاش رو توی این اتاق و این تخت نذاشته."
یون کیهیون:"وقتی برگشتم زن بنگ چان بود. حامله بود و بچشون به زودی به دنیا میومد."
یون کیهیون:" سوجین ازم خواست میونگ رو کنترل کنم چون داره زندگیش رو خراب میکنه! این عینا جمله ایه که به زبون آورد!
اینکه انقدر زندگیش و بچه و همسرش رو دوست داره که برای حفظشون پیش من اومده و ازم خواهش میکنه چیزی نبود که فقط حسادتمو برانگیخته کنه. چیز دیگه ای کنارش بود که نتونستم نادیده اش بگیرم. سوجین فقط وقتی تهدید بشه همچین واکنشی میده...حدس میزنم میونگ چیزی درباره اش میدونست و با همون تهدیدش میکرد!"
جونگ میونگ:" فکر کردی میتونی این راز رو تا ابد پنهان کنی که تو پدر بیولوژیکی سانا نیستی؟!"
یون کیهیون:"بعد از خیانتم به سوجین همه چیز رو ول کردم و رفتم هیچ خبری ازش نداشتم وقتی برگشتم دیدم ازدواج کرده و حامله‌ست."
قدم هاش کم کم اروم تر شد و بالاخره توی نقطه ای از حرکت ایستاد. پازل تکمیل شده بود. زمزمه کرد" سوجین از یون کیهیون حامله بوده و بنگ چان برای محافظت از بهترین دوستش قبول میکنه باهاش ازدواج کنه و مسئولیت بچه‌ش رو گردن بگیره. تمام این پنج سال هیچکس به جز میونگ از این جریان خبر نداشته و چون کیهیون عاشق سوجین بوده، سوجین رو تهدید به افشای رازش پیش پدر واقعی سانا یعنی یون کیهیون میکرده!"
صدای ناواصحی از گلوش خارج، بعد تبدیل به خنده کمرنگ و سپس قهقهه شد. روی زانوهاش خم شد و بلند بلند خندید. اشک از چشماش میریخت و بلند قهقهه میزد، مردمی که از کنارش رد میشدند با تعجب و انزجار به حالتش نگاه میکردند. کم کم پاهاش خم شد و روی زانوش نشست. خنده هاش کمرنگ و در اخر محو شد. اشک های بیشتری به چشم هاش راه باز کردند و تبدیل به هق هق شدند.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

'The Blot,Geschichten, die süchtig machen. Entdecke jetzt