Part 37

19 10 2
                                        

هرسه کنار همدیگه به صورت مثلث روی زمین نشسته بودند. فلیکس و هیونجین با نگاهی کنجکاو و جیسونگ مثل کسی میخواد مچ بگیره چشم هاش رو ریز کرده بود و به همدیگه نگاه میکردند.
فلیکس حس کرد بوی سوختن غذا مشامش رو لمس میکنه اما همینکه دهان باز کرد چیزی بگه. جیسونگ دستش رو بالا برد و محکم روی زمین کوبید و پشتش بندش نعره زد
"زود تند سریع!!!!
بدون ذره ای فیلتر و جفنگ بازی هرکدوممون به نوبت یه حقیقت شوکه کننده میگیم و مال هرکی پشم ریزون تر بود جایزه‌ش میشه هرچی که از دو نفر دیگه‌مون خواست!"
هیونجین و فیلکس که بخاطر حرکت اولیه اش ترسیده بودند و دو متر از جای قبلیشون فاصله داشتند. سر جاشون برگشتند
"چرا آدم نیستی؟!"
هیونجین دلش میخواست انقدر بزنتش تا صدای سگ بده اما موهاش رو پشت گوشش زد و سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه.
"این الان یه بازیه؟!"
فلیکس پرسید.
جیسونگ بیسکوییتی از ظرفی که جلوشون روی زمین بود برداشت و حین گاز زدنش حق به جانب تایید کرد
"آره!
چه جایزه خوبی هم گذاشتم!
پس سعی کنید ببرید! اصلا برای شنیدن غلطایی که کردید امروز دعوتتون کردم‌ و دارم بهتون غذا میدم!!"
هیونجین لب هاش رو کج کرد
"چقدر تو فضولی آخه!! بجای بیسکوییت خوردن، سبزی بیار پاک کن!"
جیسونگ گردنش رو مثل یه خروس جنگی جلو داد
"از همین دهن کجت میتونم بفهمم این چند روز یه گوهی خوردی زود باش بریز بیرون زرافه کوچو..."
قبل از اینکه هیونجین روی جیسونگ بپره. فلیکس خودشو بینشون انداخت و تقریبا رو پای هردوشون نشست
"آروم! بسه!
جی! برو عقب!"
و هیونجین رو کنار زد و بینشون نشست
"اوکی بازی رو انجام میدیم ولی جیسونگ نمیتونی بزنی زیرش هرچی ازت خواستیم رو باید انجام بدی!!"
جیسونگ خرکیف شده بود. لبخندی به پهنای صورت زد و سر فلیکس رو پت پت کرد
"مورچه زرد خوشگلم. همیشه بچه‌ی خلفی بودی بر خلاف این زرافه ناخلف که..."
مشت هیونجین به سمتش پرت شد و اگر فلیکس جا خالی نمی‌داد الان باید با دماغش خدافظی میکرد. دستش رو شوکه روی سینه‌ش گذاشت
"بابا خفه شید دیگه!!"
با دادی که زد هردوشون سرجاشون اروم گرفتند.
نفس عمیقی کشید
"خب...اول من شروع میکنم!"
چشم های کنجکاو هردوشون با اشتیاق روی فلیکس چرخید. موطلایی به نوبت به هردوشون نگاه کرد و بزاقش رو قورت داد
"خب...راستش..مامانم پیش بنگ چانه..."
هردو باهم جیغ زدند
"چی؟!؟!؟!"
صورت فلیکس از صدای گوش خراششون جمع شد
"و حتی من... بغلش کردم و باهاش حرف زدم."
هیونجین با دهان باز و جیسونگ با دقت به صورت پسرک خیره بودند. جیسونگ دستش رو جلو برد و روی پیشونیش گذاشت
"نکنه تب داری؟ چرا هزیون میگی؟ اون زن توی کماست!"
فلیکس سرش رو عقب کشید
"مریض نیست. مریضش کردند. سویون و مادرش...و مینهو..."
دست جیسونگ توی هوا خشک شده بود. حس کرد داغیِ خشم و عصبانیت کم کم از پاهاش شروع شد و به مغزش رسید. رگ گردنش بیرون زد و با صدای تلخ و بمی پرسید
"چی گفتی؟!"
فلکیس سرش رو پایین انداخت.

"باورم نمیشه...چطور ممکنه..."
اشک توی چشم های هیونجین حلقه زد. اون زن مثل مادرش بود!
"الان پیش بنگ چان جاش امنه. داره مداوا میشه و روز به روز سرحال تر...به زودی میبرمتون ببینیدش!"
لحن آرومش کم کم رنگ خشم و انزجار گرفت. دست چپش رو زانوش مشت شد
"و میخوام باهم انتقامش رو بگیریم!"
فک جیسونگ به هم فشرده شد. قرار نبود از هیچکدومشون بگذره! مخصوصا...لی مینهو!
قطره اشکی روی گونه هیونجین ریخت اما با عصبانیت پاکش کرد
"حیوونای کثیف! نمیدارم قسر در برن!"
دست فلیکس روی پای هردوشون نشست
"بسه!! اینو گفتم چون قراره خودمونو جمع کنیم و جلوی کثافت کاریای اون عوضیا رو بگیریم!"
هردوسرشونو تکون دادند و فلیکس ادامه داد
"خب! هیونی نوبت توعه!"
اینبار فلیکس و جیسونگ با کنجکاوی به موبلند خیره شدند. هیونجین کمی دستپاچه شد و توی جاش وول خورد. دست هاش رو به هم مالید
"خب...اوکی...چیزه..."
لب زیرنش رو خیس کرد
"من..دیشب...آم...با سوچانگبین خوابیدم!"
کلمات اخرش رو تند تند و چشم بسته گفت.
وقتی هیچ صدایی نشنید. پلک چپش رو به آرومی باز کرد. هردو پسر مقابلش با دهان باز خشکشون زده بود.
فلیکس انگشت شصتش رو به سمت چانگبین فرضی کنارش گرفت
"سو چانگبین!... همین سوچانگبین...؟"
قطره های عرقی که از گردن تا کمرش راه میگرفتند رو نادیده گرفت و به آرومی سرش رو به معنای تایید بالا پایین کرد.
همین که نگاهش روی جیسونگ چرخید. در عرض یک پلک زرن روی زمین پخش شده بود و جیسونگ روی شکمش نشسته بود. چشماش وحشت زده گشاد شد. جیسونگ یقه لباسش رو گرفت و روی صورتش خم شد
"اون عوضی بهت تجاوز کرد؟؟
مجبورت کرد هیونجین؟؟
اره؟؟؟؟؟؟"
کلمه اخر رو داد زد. هیونجین حس میکرد لال شده. برای اولین بار داشت خشم و نگرانی جیسونگ نسبت به خودش رو میدید و حس میکرد.
فلیکس با شنیدن سوالات جیسونگ وحشت کرد و تقریبا روی هردوشون خیمه زد و منتظر، به دهان هیونجین زل زد
"ن...نه!! نه نه!... اشتباه متوجه شدید! هیچ زور و اجباری در کار نبود!"
حالا هردوشون داشتند جوری بهش نگاه میکردند که انگار یه موجود ناشناخته و عجیبه!
"چ...چتونه...؟"
با اکراه لب زد و دوباره یقه‌ش با شدت کشیده شد
"مرتیکه تو مگه نمیگفتی کلاهت بیفته پیش سوچانگبین برنمیگردی برش داری؟!
حالا کونت زیر اون استاد-پلیسِ لعنتی گیر کرده پفیوز؟؟؟"
حالا که فلیکس از دوطرفه بودن رابطشون مطمئن شده بود. با شنیدن لحن و حرف جیسونگ شکمش رو گرفت و بلند قهقهه زد.
جیسونگ بیشتر توی صورتش خم شد
"نکنه چیز خورت کرده؟"
هیونجین لبخندی زد و برای بیشتر عذاب دادنش گفت
"اره...مست عشق شدم..."
در ثانیه چهره‌ی جیسونگ مثل کسی که میخواد بالا بیاره تغییر کرد. دهنش رو کج کرد و کمی عقب کشید
"دِ اخه عشقتو گاییدم هوانگ!!! عشقِ عنه؟؟؟"
فلیکس حالا روی زمین پهن شده بود و قهقه‌ش کل خونه رو پر کرده بود.
پسر دستای پر از تتوش رو عقب کشید و از روش کنار رفت. روی زمین نشست و به فلیکس نگاه کرد
"آره...آره بخند. احتمالا خودتم کونت زیر بنگ چان گیره که انقد خرکیفی!"
هیونجین هم حالا میخندید. خودش رو جمع و جور کرد و چهارزانو نشست. دستش رو دراز کرد و شونه فلیکس رو گرفت و کمکش کرد بشینه. هنوز ته مایه های خنده روی لب های مو طلایی بود.
بدون اینکه حرفی بزنند به جیسونگ خیره شدند. انگار دور سوم بازی، نوبت خودش بود. جیسونگ کمرش رو صاف کرد و مثل کسی که بزرگترین لاتاری دنیا رو برنده شده پوزخند مغرورانه ای زد
"اوکی، اماده اید؟!"
هردو با دیدن واکنش جیسونگ، کنجکاو تر و مشتاق تر شدند.
"من و لی مینهو یه بازی نوشيدن توی بار انجام دادیم. اون جراح از خودراضی به من باخت و منم بالای باسنش تتو کردم 'متعلق به جِی'!"
انقدر جدی جمله هاش رو پشت سر هم ردیف کرد که هردوشون مطمئن بودند حتی ذره ای دروغ و کلک توی کارش نیست. فلیکس دو دستشو تقریبا روی دهنش کوبید و از جاش بلند شد و دور خودش چرخید.
هیونجین انقدر دهنش باز مونده بود که جیسونگ میتونست ته گلوش رو ببینه.
"خب راستش فکر میکنم با توجه به واکنشتون من این بازی رو بردم."
جیسونگ با رضایت لب زد و دست هاش رو دو طرف روی زمین گذاشت و تکیه گاه بدنش کرد.
فلیکس و هیونجین هردو ناخودآگاه به طرفش خزیدند و جلوش زانو زدند.
"مطمئنی خواب ندیدی؟"
هیونجین با چشم های درشتش پرسید. انگار روح از تنش جدا شده بود. فلیکس با نگرانی بهش نگاه میکرد. دستشو روی زانوش گذاشت
"اون...لی مینهو...تو اینکارو کردی و مینهو گذاشت زنده بمونی..؟"
جیسونگ نچی کرد. فعلا که زنده بود...
"خودش اومد بار، خودش خواست باهام شرط ببنده و خودش لخت شد و روی تخت خوابید زیر دستم، تا هرچی میخوام رو روش تتو کنم...!"

Du hast das Ende der veröffentlichten Teile erreicht.

⏰ Letzte Aktualisierung: 3 days ago ⏰

Füge diese Geschichte zu deiner Bibliothek hinzu, um über neue Kapitel informiert zu werden!

'The Blot,Geschichten, die süchtig machen. Entdecke jetzt