قطره های درشت آب از لباس های سنگین خیسش، روی پارکت جلوی در میریخت و منظره زشت و کثیفی رو به وجود اورده بود. موهاش کاملا به پیشونیش چسبیده و سرمایی که بخاطر خیس بودن، بدنش رو در بر گرفته بود لرزی توی تمام تنش مینداخت. چشم هاش هیچ رمقی نداشت. بخاطر گریه های طولانی پف و قرمز شده بود.
به محض اینکه در خونه توسط دست های بزرگ بنگ چان باز شد. سانا مثل یه جوجه کوچولوی فرز و سریع، خودش رو از لای در بیرون انداخت و قبل از اینکه فلیکس بتونه برای جلوگیری از خیس شدنش بهش هشدار بده، پاهاش رو بغل کرد و محکم بهش چسبید.
حالا هردو تقریبا به یک اندازه خیس بودند. فلیکس روی زمین خم شد و پهلوهای خواهرزادهش رو گرفت و بالا کشیدش. دست های کوچک و ظریف دختربچه به دور گرنش حلقه شد
"چاکلت، دلم برات تنگ شدددد."
لبخند بی جونی روی صورت پسرک نشست سعی کرد به سختی زمزمه کنه
"منم همینطور."
انقدر صداش گرفته و خش دار بود که دخترک صورتش رو عقب کشید
"سرما خوردی؟ داره بارون میاد رفتی بازی کردی؟!"
چان از جلوی در کنار رفت و فلیکس معذب قدم برداشت و کفش های خیس از آبش رو داخل خونه گذاشت. با کمک پاشنه هاش هر دو لنگه رو خارج کرد. نمیدونست باید چکار کنه. نمیتونست با اون همه آبی که ازش میچکید جلو بره و نمیتونست هم تا اخر اونجا بیاسته
چان به طرف پله ها رفت و بدون اینکه نگاهی به طرفش بندازه گفت
"بیا مشکلی نیست. هردوتون باید لباساتونو عوض کنید."
پسرک لبش رو گزید. دمپایی ای پوشید و به طرف جایی که مرد داشت میرفت حرکت کرد. حین راه رفتن به چشم های درشت عروسک توی بغلش خیره شد. نمیدونست چرا نمیتونه هیچ شباهتی به کیهیون توی چهرهش پیدا کنه! الان تماما شبیه سوجین بود و حتی روز های اول فکر میکرد موهای تقریبا فرش به بنگ چان رفته...پوزخندی از افکار قبلیش زد و پاهاشو روی پله ها گذاشت. واقعا "باور" میتونه با آدم ها چیکار کنه؟ چیزی رو ببینی که اصلا وجود نداشته...
بعد از فرار کردنش از بيمارستان، وقتی به خودش اومد که متوجه شد جلوی خونهی بنگ چان ایستاده. همه چیز توی زندگیش برمیگشت به این مرد...مگه نه؟
چان جلوی در اتاق سانا ایستاده بود. شلوار گرمکن و تیشرت مشکی سادهای تنش بود. فلیکس میتونست با یک نگاه بفهمه که همچنان حالتش نرمال نیست...ناامیدی و وحشتش به شدتِ توی بيمارستان نبود. اما همچنان فکش سخت و نگاهش پریشون بود.
"بروی توی اتاق من دوش بگیر، حوله تمیز هست. باید لباس سانا رو عوض کنم."
موطلایی بدون هیچ حرفی اطاعت کرد و سانا رو روی زمین گذاشت. دخترک دست باباش رو گرفت و با شیرین زبونی سرش رو کج کرد
"زود بیا باشه؟ بابایی میشه خودم موهای چاکلت رو خشک کنم؟!"
فلیکس گونهی تپلش رو نوازش کرد
"بله که میشه کوچولو."
چان در اتاق سانا رو باز کرد و فلیکس به سمت اتاق خواب بنگ چان راه افتاد. همهی لحظه هایی که هردوشون توی این اتاق باهم گذرونده بودند از ذهنش رد شد. وارد حمام شد و همه لباس هاش رو از تنش خارج کرد. خیسیشون باعث سنگینیشون میشد و نمیتونست راحت درشون بیاره.
موقع در اوردن شلوار جینش، انقدر محکم به پاش چسبیده بود که دستش رو برای تعادل به دیوار زد اما همون لحظه، پاش لیز خورد و با شدت تقریبا محکمی روی زمین و زیر دوش آب افتاد. درد زیادی توی کمر و باسنش پیچید اما شلوار بالاخره از پاش درومده بود. بدون اینکه تکونی بخوره همونجود که نشسته بود خنده اش گرفت. در حموم با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد. چان با نگرانی و شوکه به فلیکسی که فقط با یه باکسر روی زمین پهن شده بود و میخندید نگاه میکرد
"خوبی؟؟"
بنگ چان با ترس پرسید.
خندهش کم کم تبدیل به گریه بلندی شد. اشک هاش با شدت میریختند و بین قطره های اب گم میشدند. سوالِ مرد انگار سر همهی زخم هاشو باز کرد. چان بدون لحظه ای درنگ پاش رو داخل حمام گذاشت و بدون توجه به لباس های تنش، خودش رو به پسرک رسوند و روی زمین زانو زد. محکم توی اغوشش کشید و به خودش فشردش. حالا آب با فشار روی سر هردوشون میریخت و هق هق گریه های پسرک بین سینه های مرد خفه میشد.
"چیشد؟ دردت گرفت؟"
سوالش باعث شد گریهش شدت بگیره. میدونست الان داره مثل یه بچهی پنج ساله رفتار میکنه اما خسته بود! از اینکه هیچ چیز سرجای خودش نبود خسته بود.
"چرا تموم نمیشه؟"
چان موها و پیشونیش رو بوسه بارون کرد
"چی تموم نمیشه عزیزدلم."
دستش رو پایین برد و روی گودی کمر و بالای باسنش کشید. میدونست زمین خورده. صداش رو شنیده بود برای همین بدون فکر خودشو توی حمام پرت کرد.
"امروز..."
لبخندی روی صورت چان نشست. راست میگفت...امروز صبح اول قضیه مامانش رو شنیده بود و بعد هم جونگ میونگ اون حرفا رو زده بود. برای اون بچه، این حجم اطلاعات و فشار توی یک روز واقعا زیادی بود.
سعی کرد از جاش بلند شه و فلیکس رو هم با خودش همراه کرد. ناله دردمندی از دهان پسرک خارج شد
"یواش... بیا اینجا بشین."
روی صندلی ای که از قبل توی حمام بود نشوندش و به عقب چرخید، شامپوی روی قفسه رو برداشت. اما قبل از اینکه توی دستش بریزه، از پشت سرش خم شد و دست هاشو روی شونهی خیس پسرک گذاشت. لب های داغش رو به به ارومی روی شونه اش، گردنش و گوشش کشید. بدون اینکه صورتش رو جدا کنه لب زد
"گریه نکن...با هر قطره اشکت یه چیزی توی وجودم میشکنه..."
پسرک چشم هاش رو بست و سرش رو به سمت مرد خم کرد. انگشت شست چان شونه اش رو نوازش کرد. به ارومی خودش رو عقب کشید.
شامپو رو کف دستش ریخت و به ارومی روی موهای نرم و ابریشمی پسرکش کشید. فلیکس با احساس دستِ روی موهاش شل شد و ناخودگاه سرش رو به عقب و شکم چان تکیه داد. مرد با حوصله و دقت انگشت هاشو روی پوست سر پسرکش ماساژ میداد تا شاید با اینکار بتونه فکرها و فشار ذهنیش رو برای خودش برداره...
DU LIEST GERADE
'The Blot,
Fan-Fiction*Name: The Blot [درحال آپ] *Couple: ChanLix, ChangJin, Minsung *Genre: Romance, Angst, Mystery, Psychological, Smut چه حسی داره وقتی چشم هاتو برای اولین بار به روی دنیا باز میکنی و حتی از همون ثانیه اول، هرچند ذره ای ناچیز، متوجه بشی که توی یه جسم ا...
