زین با چهره ی بهت زدش به لیام نگاهی کرد و شونشو تکون داد
زین_لیام؟ صدامو میشنوی؟
وقتی هیچ ری اکشنی نشون نداد، رایان درحالی که بلندش میکرد داد زد: باید ببریمش بیمارستان
زین آب دهنشو به سختی قورت داد و درحالی که دنبالشون میدوید
با صدای لرزون گفت: اون حالش خوب بود. چرا اینطوری شد؟
رایان_شما از یه ارتفاع بلندی سقوط کردین. به سر لیام ضربه خورده و من نمیدونم که دقیقا حالش چطوره
زین_یعنی حالش خیلی بده؟
زین ترسیده گفت و ایستاد. رایان متوجهش شد و به سمتش برگشت
رایان_امیدوارم که اتفاق جدی براش نیوفتاده باشه. زودباش باید بریم
زین هیچ حرفی نزد و با چشمای درشت که به خاطر ترس و
نگرانی بود به لیام نگاه کرد
رایان_زودباش چرا ایستادی؟
با دادی که رایان زد به خودش اومد و بعد از دویدنی که خیلی هم طول نکشید سوار ماشین شدن.
رایان لیام رو روی صندلی عقب خوابوند. زین هم نشست و سر لیام رو روی پای خودش گذاشت.
تو این دو روز فشار خیلی زیادی بهش وارد شده بود و میتونست اعتراف کنه که بدترین روزای عمرشو داره میگذرونه.
اما خب ممکن بود اتفاق های بدتر از این هم بیوفته و زین از این فکرش پشیمون بشه.
زین تا موقعی که به بیمارستان برسن، دائما دستش لای موهای لیام بود و زیرلب باهاش حرف میزد.
حدودا یک ساعت و نیم بعد به نزدیک ترین بیمارستان رسیدن و این بار زین خودش لیامو داخل بیمارستان برد.
خیلی زود دوتا پرستار با یه برانکارد به سمتشون اومدن و لیام رو داخل اتاقی بردن.
زین و رایان هردو پشت در ایستادن و زین منتظر و بیقرار به در بسته ی اتاق نگاه میکرد.
رایان_نمیخوای به خانوادتون خبر بدی؟
زین_....
رایان نزدیکش شد و دستشو رو شونه ش گذاشت.
رایان_بهتره به خانوادتون زنگ بزنی. اونا الان نگرانن.
زین اروم سری تکون داد و دستشو به چشماش کشید.
با موبایل رایان به خانواده ی خودش و لیام خبر داد که بیمارستان هستن و بعد به اصرار رایان رو صندلی نشست و به در اتاق نگاه کرد.
دقایق تقریبا طولانی گذشته بود که هیچ خبری نشده بود و این زین رو نگران تر از قبل میکرد.
YOU ARE READING
Hurting me
Fanfictionتو همون شیشهی شکسته بودی، ولی من هنوزم لمست میکردم با وجود اینکه میدونستم صدمه می بینم. •#1 Ziam
