«چرا شل شدی؟»
-خوناشامیه هفته گذشته بود! یه هفته ای که هر شبشو با ترس از اومدن اون خوناشام گذرونده بود..هر شب وقتی چراغ های خونه تماما خاموش میشد، ال ای دی های آبی رنگ متصل به سقف اتاقشو روشن میکرد تا کمی نور توی اتاقش باشه، و بعد تا ساعت ۳ صبح ازین ور به اونور اتاقش قدم رو میرفت و همه جارو، مخصوصا بالکن رو، درست مثل یک نگهبان برجک چک میکرد تا اثری از خوناشام ببینه، اما انگار اون خوناشام قصد اومدن نداشت!
تو تمام این یک هفته، با خودش فکر میکرد که نکنه اون دستش انداخته باشه؟ نکنه واقعا توهم بوده باشه؟ نکنه یک نفر قصد داشته یه نمایش شبانه راه بندازه تا اونو مسخره کنه؟
و اینا باعث میشد که حس کنه، دوباره نیاز داره تا پیش یک روانشناس بره، اما اصلا دلش نمیخواست دوباره اون قرص های سنگین خواب آور رو مصرف کنه تا نصف شب از خواب نپره، در عوض صبح ها با کرختی و کسلی بیدار شه!
بی حوصله توی بالکن اتاقش، روی تک صندلی پشت میز گرد و کوچیکی که برای مطالعش گذاشته بود، نشسته بود و آرنجشو روی میز، و چونشو به دستش تکیه داده بود...
ماه نیمه با ستاره های درخشان و ریز اطرافش، سیاهی شب رو تزیین کرده بودن، هوا هم خنکی دلچسبی داشت..همه چیز خیلی آروم و خوب به نظر میرسید، اما ذهن درگیر تهیونگ، بهش اجازه ی لذت بردن از هوای تازه و سکوت شب رو نمیداد!
با ویبره رفتن موبایلش، دست از نگاه کردن به ماه برداشت و گوشیشو به دست گرفت...
[بیداری؟]
یه پیام از یه شماره ی ناشناس..کی میتونست باشه؟ با کنجکاوی نگاهی به شماره انداخت و سعی کرد بخاطر بیاره که همچین شماره ای تابحال بهش پیام داده یا نه، اما چیزی به ذهنش نرسید...
عادت نداشت که تماس ها یا پیام های ناشناس رو بی جواب ول کنه، چون همیشه معتقد بود که ممکنه یه نفر از آشناهای خودش توی خطر باشه یا کار مهمی داشته باشه و بخواد با شماره ی دیگه ای باهاش ارتباط بگیره، و جواب ندادنش باعث میشه که نتونه کمکی به اون طرف بکنه..پس با همین فکر، جواب شماره ی ناشناس رو داد...
[شما؟]
نگاهی به صفحه چت انداخت و منتظر جواب موند..هر کی بود، انگار مشتاق این هم صحبتی بود چون به سرعت جوابشو داد!
[جونگکوک!]
-جونگکوک؟
زیر لب تکرار کرد تا بلکم همچین اسمی رو بیاد بیاره، اما بیاید و فراموش نکنیم که اون تو حفظ کردن اسما، بد نه، افتضاحه!
[به جا نمیارم!]
پیام و فرستاد و طبق عادت ناخون شصتشو به دندون گرفت..نمیدونست چرا استرس گرفته، کمی هم هیجان داشت و همین باعث شده بود کف دستاش عرق کنه...

CZYTASZ
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...