«میخوای با من برقصی؟»
-یونگی+خوبه، داری بهتر میشی
به دور از دید دختر، چشم غره ای بهش رفت و فرمون و توی دستهاش کمی فشرد...
+خب حالا اینجا یه پارک چهل سانتی بزن
زیر لب «باشه»ای گفت و فرمون و چرخوند تا کنار خیابون و نزدیک جدول، یه پارک درست حسابی بزنه..بعد از چند بار جلو عقب کردن ماشین برای صاف پارک کردنش، ترمز کرد و به سمت دختر برگشت..دختر بدون حرف در سمت خودشو باز کرد و به فاصله ی بین ماشین و جدول نگاهی انداخت...بعد از چند ثانیه سرشو بلند کرد و درو بست و به سمت تهیونگ برگشت..مضطرب به دختر نگاه میکرد که با دریافت لبخند کجی و یه لایک از طرفش ، ناخودآگاه لبخندی زد و بوق ماشین رو فشار داد...
با ایجاد صدای بلندی از بوق پیرزنی که در حال رد شدن از جلوی ماشین بود تو جاش پرید و دستشو توی هوا تکون داد، انگار که در حال فحش دادن به راننده بود، و دختر کنارش هم بعد از گفتن «هر جایی که بوق نمیزنن» با تن صدای بالایی که تهیونگ بهش عادت کرده بود، بهش اشاره زد تا به آموزشگاه برگردن...
تهیونگ خوشحال بود و دیگه غرغرهای دختر زیاد روی اعصابش نمیرفتن، هر چند، هنوز هم گاهی اوقات دلش میخواست دختر رو حین رانندگی از ماشین پرت کنه بیرون اما بعضی وقت ها هم به نظرش سخت گیری هاش ، بر شخصی مثل اون لازم بود!
چون رانندگی رو به بهترین نحو داشت یاد میگرفت و این هیجان زدش میکرد، چون به زودی میتونست سوار ماشین خوشگلش که گوشه ی پارکینگ خونشون درحال خاک خوردن بود بشه و حسابی باهاش سئول و بگرده...
بعد از بیرون رفتن از آموزشگاه تصمیم گرفت به دوست دخترش، سوآ، زنگ بزنه تا باهم دیگه وقت بگذرونن و سوآ که خیلی وقت بود منتظر بیرون رفتن بود، در مقابل سوال تهیونگ برای بیرون رفتن، با ذوق و شوق «آره میام»عه بلندی گفته بود و فورا تلفن و قطع کرده بود تا احتمالا حاضر بشه...
اون لحظه تهیونگ کمی خودش رو برای دیر به دیر بیرون رفتن با دختر سرزنش کرده بود اما از طرفی تقصیر خودش هم نبود..هر وقت که اون وقت داشت سوآ کار های دانشگاه رو بهونه کرده بود و هر وقت که سوآ ازش میخواست بیرون برن، تهیونگ بود که پروژه های دانشگاهی رو بهونه میکرد...
و در آخر بین این همه بهونه ها یه روزی رو پیدا میکردن که جفتشون بیکار باشن تا بیرون برن، گاهی از قبل هماهنگ میکردن و گاهی هم بیرون رفتناشون مثل اینبار، یهویی میشد...
به سمت خونه ی سوآ رفت و منتظرش ایستاد که بالاخره دختر بعد از ۱۰ دقیقه از در اصلی ساختمون بیرون اومد و به سمت تهیونگ که کمی با فاصله از ساختمون ایستاده بود پا تند کرد..با سرعت تو بغلش پرید و دستهاشو محکم دور تهیونگ حلقه کرد...

CZYTASZ
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...