«این یه توهم واقعیه!»
-تهیونگ+دست نزن میسوزه
جیمین سرشو عقب کشید تا دست تهیونگ به دماغش نخوره و چسب روی دماغشو محکم تر کرد...
-خیلی عمیقه؟
جیمین کلافه پوفی کشید و موهاشو که جلوی چشمش بود رو عقب فرستاد...
+خیلیم نه
-خوبه پس از قیافه نمیوفتیجیمین لباشو کج کرد و کتاب و از داخل کیفش درآورد و روی میز کوبید...
+من در هر حالت جذابم تو نمیخواد نگران من باشی
تهیونگ دماغشو چین داد و فاکی بهش نشون داد که جیمین اصلا بهش توجهی نکرد و سرشو داخل کتاب برد و صفحه هارو ورق زد...
+تا نیومده تعریف کن دیروز چه گوهی خوردی
جیمین همونطور که سرش داخل کتاب بود خطاب به تهیونگ گفت و تهیونگ هم با یاد آوری دیروز ساعد هاشو روی میز گذاشت و سرشو روی اونها قرار داد....
-اتفاق که زیاد بود خلاصه بگم یا کامل توضیح بدم؟
+خلاصه؟تهیونگ باشه ای گفت و به متن کتابی که دست جیمین بود خیره شد...
-دیروز بابام منو آموزشگاه رانندگی ثبت نام کرد،با سوآ رفتم بیرون،توی بام یونگی رو دیدم و دیشبم دوباره یه سایه دیدم
جیمین که با شنیدن اسم یونگی به شدت کنجکاو شده بود سرشو بالا آورد و با تعجب به تهیونگ خیره شد...
+یونگی رو دیدی؟ کجا؟ کِی؟ چرا به من نگفتی؟
تهیونگ پوکر بهش خیره شد و با بی تفاوتی جواب داد...
-گفتم که تو بام دیدمش، زنگ زدم بهت بیای بریم که مهمون داشتید منم تنها رفتم اونجا، داشتم عکاسی میکردم که یهو اومد بالا سرم
+خب بعدش؟
-بعدشم رفت دیگه
+همییین؟!!!جیمین وا رفته روی صندلی گفت و با تعجب به تهیونگ خیره شد...
-اره دیگه همین، انتظار داشتی چیکار کنیم؟
+چمیدونم، دقیق بگو چی بهم گفتیدتهیونگ که میدونست تا ریز به ریز حرفارو به جیمین نگه ول کنش نیست چشم غره ای رفت و شروع کرد به تعریف کردن...
-هیچی بابا، داشتم با خودم حرف میزدم که یهو اومد بالا سرم،گفت داری چیکار میکنی منم گفتم عکاسی اونم گفت که قبلنا عکاسی میکرده، ازش خواستم وایسه یه عکس بگیرم ازش که گفت ظاهرم خوب نیست باشه یه وقت دیگه بعدشم گفت باید بره و رفت
+مگه ظاهرش چجوری بود؟
-خیل خوب بود! هیچ مشکلی هم نداشت، تیپش اسپرت و ساده بود و تماما مشکی ولی نمیدونم چرا گفت دوست نداره!
+وای خدایا میبینی؟ چرا اون زمانایی که من باید باشم نیستم؟ حالا اَد دیروز که تو رفتی اونجا یونگی باید بیاد و اَد همون دیروز پسر عمه ی عن من با دختر و گربه ی فاکیش باید بیان خونمون؟ شانس ازین گوه تر؟

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...