«خیلی داغی!»
-یونگیبا گذشتن از درگیری های تهیونگ و مشکلاتش با گرایشش، تازه یادم افتاد که بچ، منم دارم قرار میزارم!
آه..خیلی سخته قرار گذاشتن..ازینکه همش درگیر انتخاب لباس برای خوب به نظر رسیدن باشم متنفرم...
من نمیدونم اون چه مدلی دوست داره..تا اونجایی که یادمه قبلنا خودش تیپای لش میزد و الان کاملا رسمی میپوشه..یعنی منم باید رسمی باشم؟
ولی این بهتر نیست که خودم باشم؟ یعنی یونگی از پسری که کل استایلاش اسپرت و سیاهن خوشش میاد؟
آدم افسرده ای نیستم..ابدا!.. یه درصد فکر کنید منننن افسرده باشم! فقط مشکی رو بیشتر از هر رنگی دوست دارم!
این باعث میشه که تکراری به نظر بیام؟ امیدوارم که اینطوری نباشه...
باید موهام و رنگ کنم...حداقل رنگ موهام متفاوت از لباسام باشه...اما نه..خانوادم منو با کله ی رنگی ببینن پارم میکنن!
ولش کن..آخه کی توی گلخونه قرار میزاره؟ از کی تاحالا یونگی انقد روحیه ی لطیف و سافتی پیدا کرده؟
همیشه فکر میکردم یونگی کسیه که آهنگ های متال گوش میده و در و دیوار اتاقش پره از پوستر های خواننده های راک و متال و احتمالا روحیه ی خیلی بی حس و خشنی داشته باشه..یه دارک استایل!
اما اون واقعا غیر قابل پیش بینیه! آخه گلخونه؟ وات د فاک مرد؟ تو گلخونه چیکار میشه کرد؟
هی صبر کن..مگه توی قرار اول کاری میکنن؟ لعنتی ما قبل از قرار گذاشتن همو بوسیدیم..یعنی اون منو بوسید من که چیزی حس نکردم...
خدایا من فکر میکردم با اون مدلی که شروع کردیم توی اولین قرار احتمالا به خونش دعوت بشم و یه شب پر از زارتان زورتان داشته باشیم! ولی گلخونه؟ بازم وات د فاک مرد؟
چشم غره ای به یونگی ای که کنارم قدم میزاشت و گل هارو با دقتی که انگار داره خط میخی میخونه، نگاه میکنه، رفتم و به گل هایی که ذره ای اطلاعات راجبشون نداشتم نگاه کردم...
آره درسته که اینجا بوی بهشت میده..ولی فاک بهش! محض رضای خدا، من به بوی گوه الکل و عرق مردم مست توی بار راضی بودم اما به سکوت یونگی نه!
اون تمام مدت جوری به گل ها نگاه میکرد انگار خیلی مهم تر و زیبا تر از منن! من خودشیفته نیستم ولی بچ؟ دوست پسرت کنارت ایستاده و تو به چی نگاه میکنی؟ انگار داره با اونا قرار میزاره نه من! برای بار سوم..وات د فاک مرد؟
+بالاخره پیدات کردم!
یونگی با لبخند قشنگی بالاخره ایستاد و به چند تا گلدون با گل های مشابه که چهارتا گلبرگ کوچیک به همراه برگ های تقریبا بزرگ و پهن داشت و به رنگ های قرمز،صورتی،نارنجی و زرد بود نگاه کرد...

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...