«اون خیلی تغییر کرده!»
-جیمین-هی ته، بگو ببینم بر چی دیر اومدی
لیوان کاغذی حاوی قهوه رو دست تهیونگ داد و صندلی ای برداشت و کنار صندلی دوستش گذاشت تا بهش نزدیک باشه. تهیونگ دستاشو دور لیوان حلقه کرد و به بخاری که ازش بیرون میومد خیره شد...
+همون همیشگی
چشمی گردوند و قلپی از قهوه خورد...
-اوه، هنوزم قبول نکردن برات ماشین بخرن؟
«نچ»ی کرد و لباشو با ناراحتی رو به بالا داد..جیمین سرشو پایین انداخت و تکونی بهش داد و «آهان»ی گفت..تهیونگ با چشم های ریز شده همونطور که لیوان قهوه رو نزدیک لباش میکرد به جیمین خیره شد...
+خُخخخخب
جیمین سرشو بالا آورد و به تهیونگ خیره شد و «هوم»ی به معنی چیه گفت که باعث شد تهیونگ چشم غره ای بهش بره...
+قرار بود یه چیزی تعریف کنی!
جیمین با یادآوریش «آهان»ی گفت و به این ور اونورش با تردید نگاهی انداخت تا مطمئن شه کسی حرفاشونو نمیشنوه و کمی به سمت تهیونگ خم شد و تن صداشو پایین آورد...
-یونجون و یادته؟
تهیونگ برای به یاد آوردن همچین اسمی ابروهاش به هم گره خورد و متفکر به جیمین زل زد..جیمین «نچ»ی کرد و با لحنی که قشنگ میشد ازش فهمید که «حافظه ی ماهی از تو قوی تره» رو بهش گفت:
-بابا همون پسر تپله، فامیلیش مین بود، همکلاسی راهنماییمون، یادت اومد؟
تهیونگ که مشخصات اون پسر و از حفظ بود خیلی بلند دوبار «آهان»ی گفت که جیمین فورا دستشو گذاشت رو دهنش تا صداش و خفه کنه...
-هیسسسسس بابا چته
دوباره نگاهی به اطراف انداخت که با دیدن دو نفر که بهشون نگاه چپی انداخته بودن دستشو از روی دهن تهیونگ برداشت و تن صداش و از قبلم پایین تر آورد...
-خب، یادته یه داداش داشت کـ...
+همونی که عاشقش بودی؟جیمین چشماشو تو حدقه چرخوند و کف دستشو به پیشونیش کوبید...
-تهیونگ، محض رضای مسیح یکم آروم باش (زمزمه وار) همه باید بفهمن من گیعم؟
تهیونگ با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و ادامه ی قهوه شو سر کشید و بعد از مچاله کردن لیوان کاغذی اونو روی میز پرت کرد و به رفیقش نگاه کرد...
+گی بودن که این روزا عار نیست! تو بگو گیعی، صد تا پسر داف برات پیدا میشه بدبخت
جیمین پوکر بهش نگاهی انداخت که یه لبخند احمقانه تحویلش داد و با یادآوری اصل مطلب به سمتش خم شد...

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...