13

469 72 40
                                    

«ولی تو اونو دوسش نداری!»
-خوناشام


-بفرمایید!

این کلمه، اجازه ای بود برای وارد شدن کسی که برای ورود به اتاقش چند تقه به در کوبیده بود...نگاهش به مانیتور بود و مقاله ای که بهش سپرده بودن رو تایپ میکرد و کوچیک ترین توجهی به شخصی که وارد اتاق کارش شد نداشت...با قرار گرفتن ظرفی روی میزش به فنجون شیر قهوه ای که کنارش کاکائوی قلبی شکلی قرار گرفته بود نگاه کرد و بعد از مرد آبدارچی، تشکری کرد و برای چند لحظه به صندلیش تکیه زد...

خیره به بخار سفیدی که از مایع کرم_قهوه ای رنگ داخل لیوان خارج میشد، نفس عمیقی کشید و با دو انگشت شصت و وسطش پلکهاشو مالید...با بازکردن چشماش گوشی شو از روی میز برداشت، دکمه ی پاورشو فشار داد و با دیدن صفحه ی خالی که تنها اعداد بزرگ ساعت و والپیپر اساطیری شو به رخش میکشید «نچ»ی کرد و گوشیشو روی میز انداخت...

هنوز هم نمیدونست چرا بعد از گذشت چند روز از اون اتفاقی که داخل اتاقش افتاد ، انتظار پیام یا تماسی از طرف خوناشام داره و هر بار گوشی شو به امید دریافت پیامک یا میس کال پسر باز می‌کنه و با ندیدن چیزی ناامید میشه.‌..

با وجود اینکه میدونست امیدش خیلی پوچ و بی معنیه اما منکر انتظار منطقیش نمیشد! اون خوناشام باید یه چیزی بهش می‌گفت! چون به نظرش این طبیعی نبود که اون بهش حرفایی رو بزنه، باهاش بازی کنه، ببوستش و بعد چند روز بیخیالش بشه! حتی سایه ی تن بلندش دیگه شبا توی بالکن دیده نمیشد!

«اون عوضی داره چیکار میکنه؟»

با یک دستش فنجون قهوه رو از روی میز برداشت و نزدیک لبش برد و شروع کرد به فوت کردن مایع داغ داخلش و با دست دیگش، چنگی به گوشیش روی میز زد و با روشن کردن و باز کردن گوشیش، توی مخاطبینش دنبال اسم مورد نظرش گشت...

وقتی به شماره ای که میخواست رسید انگشتت و با تردید سمت شماره برد اما لحظه ای عقب کشید و با خودش فکر کرد...

«واقعا باید اینکار و بکنم؟»

قلپی از قهوش خورد و کمی فکر کرد...در نهایت سعی کرد افکار منفی شو کنار بزنه و کاری که میخواست رو انجام بده! گوشی رو کنار گوشش گذاشت و منتظر بوق خوردنش شد...اما با شنیدن صدای اولین بوق، پشیمونی مثل ویروسی وارد بدنش شد و شروع کرد به پخش کردن تمام حس های بد دنیا توی سلول هاش...

«وای نه لطفا جواب نده، جواب نده!»

با شنیدن صدای چهارمین بوق تصمیم گرفت گوشی رو از کنار گوشش برداره و با حس خوشحالی از جواب ندادن پسر، تماس و قطع کنه و به ادامه ی کارش برسه، اما قبل از اینکه به دستش حرکتی بده صدای بم مرد به گوشش رسید...

+تهیونگ؟

آب دهانش و قورت داد و برای جلوگیری از احتمال ریختن قهوه روی شلوار پارچه ایش، اونو روی زیر لیوانیش قرار داد و گلوشو صاف کرد و با استرسی که بهش وارد شده بود به آرومی جواب داد...

Real Illusion | KookvWhere stories live. Discover now