«بهم دروغ گفتی!»
-تهیونگدوباره این اتفاق تکرار شده بود..دوباره اون پسر برای مدتی بود که غیب شده بود و هیچ نشونی ای ازش نبود...اما اینبار فرق میکرد! اینبار تهیونگ دلیل غیبت اونو میدونست! اون رفته بود چون فهمیده بود که دیگه آبی از تهیونگ گرم نمیشه..فهمیده بود که رابطه ی اون ها به هیچ جایی نمیرسه و تلاش برای درست کردنش کاملا بی فایدس!
اون با چشمای خودش دیده بود که تهیونگ با اون همه حس های بد و سردرگمی ای که داشت دوباره به سوآ برگشته بود و اونو میبوسید..پس موندن چه فایده ای داشت؟
البته اینها همش نظریه ها و فکر های تهیونگ بود..از کجا معلوم که دلیل غیبتش چیز دیگه ای نبوده باشه؟ مثل اون سری که رفته بود تا به تهیونگ فرصتی بده تا خودش به سمتش بره؟ یعنی ممکن بود که مثل دخترا قهر کرده باشه و منتظر تهیونگ باشه تا توضیحی درمورد اون قضیه بهش بده؟ ولی رابطه ای بین اونا نبود که بخواد همچین انتظاری داشته باشه! اون یه علاقه ی یه طرفه بود!
منکر این نمیشد که اونم از وجود اون حس خوبی میگرفت اما دوسش نداشت! شاید فقط از بودن باهاش لذت برده بود! اما احساس گناه و عذاب وجدانش خیلی بیشتر از حس خوبش بود..پس چرا باید بازم پای این رابطه میموند؟
بیشتر ازین ذهن خودش رو درگیر اون خوناشام و نبودنش نکرد..حالا که اون رفته بود، تهیونگ میتونست به رابطه ی خودش و سوآ و آیندش فکر کنه! و بخاطر همین بود که الان توی سالن پذیرایی خونشون، روی مبل تک نفره ای، جلوی پدر و مادرش نشسته بود و از استرس دست هاشو به هم میمالید، و به هر جایی نگاه میکرد جز چشم های کنجکاوی که روش بودن و ازش میخواستن تا بیشتر ازین منتظرشون نزاره و حرفی که میخواست رو بزنه!
+چیزی شده تهیونگ؟ راحت باش و بگو!
مادرش با لحن آرامش بخشی که سعی می کرد استرس پسرش رو کم کنه و اونو دعوت به صحبت کردن بکنه گفت و بهش خیره شد...«باشه» ای زیر لب گفت و بعد از نفس آرومی که کشید سرش و بلند کرد و به پدر و مادرش نگاه کرد...
-صداتون کردم که بهتون یه چیز مهم و بگم..من یه تصمیم مهم گرفتم..میخوام ازدواج کنم!
ابروهای پدر و مادرش با تعجب بالا پرید و نگاهی به همدیگه انداختن...
-میدونم..میدونم که بهتون گفته بودم حالا حالاها آمادگی ازدواج ندارم و میزارمش بعد از فارغ التحصیلی..اما من تصمیمم رو گرفتم و میخوام که این زودتر اتفاق بیوفته!
آب دهنش رو قورت داد و به چهره های متعجبشون نگاه کرد و با استرس دست هاشو توی هم قفل کرد...
+خب..خب این که عالیه! نه؟
مادرش گفت و در آخر به همسرش نگاه کرد...

JE LEEST
Real Illusion | Kookv
Fanfictieفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...