20

407 77 32
                                    

«میفهمی داری چی میگی؟»
-تهیونگ

+تهیونگ نمیخوای بیای ؟

-اومدم!

نگاه آخر رو به آینه انداخت و بالاخره با زمزمه کردن «خوبه» از اتاقش خارج شد...به سمت ماشین رفت و روی صندلی عقب ماشین پدرش نشست و نفس عمیقی کشید...

~چه عجب رضایت دادی!

+چیکارش داری!

~عروسی که نمیره یه خواستگاری سادس!

+نزار خودت و یادت بیارما!

بی توجه به بحث پدر و مادرش لبش رو زیر دندوناش گرفت و طبق عادت شروع به جوییدن پوست بیچارش کرد...از شیشه پنجره به بیرون خیره شد و سعی کرد برای بدست آوردن آرامشش و کم کردن استرسش جملات مثبتی مثل «همه چیز خوب پیش میره» «هیچ اتفاقی نمیوفته» «من اوکیم» استفاده کنه...

بالاخره روز خواستگاری رسید..اون در نهایت با سوآ تماس گرفت و تصمیمش رو بهش گفت و دختر هم واکنشی مشابه خانوادش بهش نشون داده بود اما لرزش صدای ذوق زدش رو به وضوح میتونست حس کنه و این خیالش رو راحت میکرد که خیلی هم بد نشده!

امیدوار بود مراسم به خوبی پیش بره و از استرس پیش خانواده‌ی «لی» لکنت نگیره و مثل یه گلوله‌ی مضطرب و پر تنش اونجا نشینه...برای اولین بار بود که میخواست خانواده ی دوست دخترش، که احتمالا تا چند وقت دیگه نامزد و همسرش میشد رو ببینه و چون شناختی از عادات رفتاری اونها نداشت از برخورد اونها میترسید..اما از سوآ چند تا نکته گرفته بود و اون هم این بود که خانوم و آقای لی، دوست دارن دامادشون مرد با صلابت و متشخصی باشه، برخوردش با اونها رسمی باشه و قوی به نظر بیاد، و در کل طوری باشه که اونها متوجه بشن که می‌تونه به خوبی از دخترشون محافظت کنه!

و خب، این کاملا به تایپ تهیونگ میومد..اون در اکثر مواقع جلوی غریبه ها رسمی و جدی بود و خیلی متشخص رفتار میکرد، اما اینکه می‌تونه از سوآ مراقبت کنه یا نه رو نمیدونست دقیقا چطوری باید نشون بده!

آهی کشید و دستی به پیشونی عرق کردش کشید..همچنان تصویر اون شب توی ذهنش مثل تبلیغات یوتیوب هر چند چند دقیقه یبار پخش میشد و درگیری های فکری اونو متشنج تر از هر وقتی میکرد..هنوز هم نمی‌فهمید که چرا اون اتفاق افتاده بود! اصلا هدفش ازون کار چی بود؟ اگه قصد جونش رو کرده بود چرا ادامش نداد؟ و اگه قصد ترسوندنش رو داشت پس چرا ناپدید شده بود؟ چرا بعد ازون شب دوباره غیب شد؟ چرا هر وقت صداش میکرد دیگه خودش و نشون نمیداد؟

«اون موقع که نمی‌خواستم ببینمش دائم توی اتاقم بود، حالا واسه من گم و گور شده!»

چشم غره ای به پنجره رفت و دوباره پیشونیشو مالش داد..وسط راه پدرش ماشین و نگه داشت و تهیونگ به سمت گل فروشی ای که گل خواستگاری رو بهش سفارش داده بودن رفت و گل آماده شده رو تحویل گرفت..دسته گل بزرگی که تقریبا نصف بدنش رو پوشش داده بود..کاغذ دورش مات و بی رنگ بود و گل هاش به رنگ های سفید، صورتی و گلبهی بودن..رنگ های مورد علاقه ی سوآ! به آرومی بخشی از گل رو روی پاش و بخشیش رو روی صندلی کنارش گذاشت و دوباره به مسیری که طی میکردن خیره شد...

Real Illusion | KookvWhere stories live. Discover now