«تو باعث زنده شدن قلب سنگیم شدی!»
-جونگکوک+ازت میخوام که با اون بهم بزنی و با من وارد رابطه شی!
-گیرم که زدم، این گندی که بالا اومده چی؟ من الان تو چشم خانوادم یه روانیم، میخوان منو ببرن پیش روانپزشک و اینا همش تقصیر توعه!
جونگکوک نفس عمیقی کشید و دست به سینه شد...
+این دیگه مشکل خودته
-چی؟؟؟
اخماشو در هم کشید و کمی نزدیک تر شد...
-مشکل خودم؟ تو باعثش بودی، حالا هم خودت باید درستش کنی!
+من چیکار میتونم بکنم؟
-تو یه خونآشامی ، مگه میشه کاری از دستت بر نیاد؟ حافظه شونو پاک کن یا چمیدونم..یکاری بکن!
خوناشام پوکر شده بهش نگاه کرد...
+چرا باید این کار و بکنم؟
-و چرا نباید ؟ اگه حافظشون و بتونی پاک کنی خیلی راحت اونا فراموش میکنن که من چه رفتاری داشتم یا حتی میخواستم برم خواستگاری ، یا اگه حافظه سوآ ، اون بخشش که با من بوده رو پاک کنی این خیلی راحت تر میشه!
پوزخندی زد و دست هاشو داخل جیب شلوارش فرو برد...
+دقیقا بخاطر همین نمیخوام انجامش بدم..من نمیخوام همه چیز به همین راحتی پیش بره..زندگیه تو یه زندگیه عادیه تهیونگ، من اگه بخوام حافظه هارو پاک کنم، باید حافظه ی خیلی دیگه از آدمای دورت و هم پاک کنم و این واقعا آسون نیست! و اینکه زندگی تو باید یه روند عادی رو طی کنه، تو خودت باید با مشکلاتت رو به رو بشی!
-میشه بگی دقیقا کجای زندگی من با وجود جنابعالی عادیه؟ اینکه من دارم با یه خوناشام حرف میزنم و اون هم یه پسره و ازم میخواد که با دوست دخترم که قصد داشتم باهاش ازدواج کنم کات کنم چون باید با اون برم تو رابطه یه چیز معمولیه؟ تا قبل از ورود تو به زندگیم اره همه چیز عادی بود ولی بعد ازون نه، تو کل زندگی منو مختل کردی و حالا میگی خودم باید با مشکلاتم دست و پنجه نرم کنم؟ فکر نمیکنی این یکم بی انصافیه؟
جونگکوک تو سکوت بهش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید...مردمک چشمای تهیونگ چشم های خوناشام رو دنبال میکرد تا اثری از تاثیر حرفاش روی اون رو ببینه و امیدوار بود که همینجوری توی این وضعیت ولش نکنه...
+فقط یه کار میتونم بکنم!
-چی؟
امیدوارانه گفت....
+اینکه اون قسمتایی که غیر عادی رفتار کردی و باعث شد اون دختره و خانوادش و خانواده خودت بهت شک کنن رو پاک کنم، اما در مورد بقیش و رابطت با سوآ..من میخوام ببینم که بهش میگی نمیخوای ادامه بدی!

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...