«منو ببوس!»
-جیمین~پسرت روز به روز خوشتیپ تر میشه!
+لطف داری، پسر توام هی جذاب تر میشه!خنده ای کرد و دستشو روی رون پای زن دیگه گذاشت...
+جیمین هنوز با کسی تو رابطه نرفته؟
خانوم پارک آهی کشید و فنجون قهوشو روی میز گذاشت...
~هر بار که ازش میپرسم، میگه اونی که میخوام و پیدا نمیکنم
+اوه، پس سخت پسنده؟
~احتمالا
+ایرادی نداره، اون هنوز جوونه، شاید دوست نداره درگیر و بند تعهدات یه رابطه باشه
~من بهش اصراری نمیکنم، اتفاقا دوست دارم عاشق بشه بعد تو یه رابطه بره، نه به اجبار و همینجوری از سر تفریحخانوم کیم سری تکون داد و قلپی از قهوش خورد...
+اونجوری که مامانم آه کشید صد در صد داره راجب من حرف میزنه!
تهیونگ از تو فکر درومد و نگاهی به جیمین و بعد خانوم پارک انداخت و هومی کشید...
+خب، بگو ببینم چیشده؟
-چی؟به سمت رفیقش برگشت و سوالی بهش نگاه کرد...
+میگم چیشده؟ از وقتی اومدیم حواسم بهت بود همش تو فکری
«هیچی، فقط دلم میخواد برم تو اتاقم و با خودم تنها باشم تا به اتفاقی که افتاد فکر کنم»بر خلاف چیزی که تو ذهنش بود نفس عمیقی کشید و موهاشو به بالا فرستاد...
-هیچی، چیزی نشده
+میدونم که شده، اگه نمیخوای بگی فقط بگو، ولی نگو که چیزی نشده!تهیونگ که حس میکرد جیمین دلخور شده، لبشو توی دهنش کشید و دستشو روی پای دوستش گذاشت تا توجهش و جلب کنه...
-بهت میگم، ولی وقتی رفتیم اتاق!
+خب پس بیا الان بریم
-چی؟ الان نه
+چرا نه؟
-میخوایم شام بخوریم!
+آه شتجیمین با لبای آویزون گفت و نگاهش و به جای دیگه ای داد...
+ولی من دارم از فضولی میمیرم
-بعد شام میریم اتاقجیمین سری تکون داد...چند دقیقه بعد مادر تهیونگ ازش خواست که بهش کمک کنه تا میز و بچینه و بر خلاف خواستش خانوم پارک و جیمین هم کمک کردن و میز رو با هم چیدن...خانوم و آقای پارک و حتی جیمین از زحماتی که خانوم کیم کشیده بود کلی تشکر کردن و از غذاها تعریف کردن...
بعد از خوردن غذا و جمع کردن ظرفا، جیمین به تهیونگ مهلت انجام کاری نداد و با گرفتن بازوش اونو به سمت اتاقش کشوند و در و بست...
+خب، حالا بگو
تهیونگ به جیمین که میرفت تا روی تخت بشینه نگاه کرد و خودش هم به سمتش رفت تا کنارش بشینه....
-عام، ببین جیمین، نمیدونم از کجا شروع کنم...
دستی پشت گردنش کشید و نفس عمیقی کشید...

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...