«اون..اون دوستمه!»
-جیمین[سلام، یونگی ام، امکانش هست برای امروز ناهار وقتتو بگیرم؟]
این پیام ۹ صبح براش در کنار سیل عظیم پیام های تهیونگ اومده بود که احتمالا قضیه ی دیشب رو تعریف کرده اما اون بی توجه به پیامهای دوستش ، از اون لحظه ای که پیام یونگی رو دیده بود خودشو داخل حموم پرت کرده بود و حسابی با شامپوهای مختلف خودشو شسته بود و حتی موهای کمرنگ بدنشو شیو کرده بود، انگار که محتوای اون پیام اینجوری بوده که «خودت و آماده کن بیبی قراره حسابی بفاک بری»!
بعد از یک ساعت که از حموم درومد با همون حوله ی تن پوش تنش به سمت موبایلش دویید و از روی تختش بهش چنگ زد و صفحشو روشن کرد...پیام مد نظر خودش و جوری که به نظر نرسه خیلی مشتاقه تایپ کرد و دوباره گوشی رو روی تخت پرت کرد تا به بقیه ی رسیدگی های ظاهریش برسه...
[سلام، البته! ساعت و آدرس رو برام بفرست]
کرم مرطوب کننده شو به صورت و دستهاش مالید و بعد ازون کره ی بدن عسلشو برداشت و حوله رو از تنش خارج کرد...اون کرم که دقیقا به رنگ کره بود رو روی پاها و دستای شیو شدش کشید...مادرش همیشه میگفت وقتی از حموم میاد مشخص نیست دقیقا چه بویی میده، چون هر قسمت از بدنش یه بویی میده و اون ها توی هم قاطی شدن...موهاش بوی رزماری، پوست صورتش بوی گل، بدنش بوی عسل، لبهاش بوی توت فرنگی و در آخر لباساش بوی خنک دریا میداد !اما خب در آخر بوی لباساش میموند چون اون کرم ها جذب بدنش میشن و از بین میرن اما بوی عطرش به خوبی روی لباساش میمونه...
لباس زیرشو که پوشید به سمت کمد رفت و وقتی در کمد و باز کرد، با بحران همیشگیش رو به رو شد...
-حالا چی بپوشم؟
با قیافه ای که بدبختی ازش میبارید به حجم زیاد لباس هاش نگاه کرد و به خودش لعنت فرستاد که ۹۹ درصد لباس هاشو مشکی خریده! البته اون یه درصد بقیش هم دو سه تا بلیز سفید بود!
چنگی به موهای نم دارش زد و رگال هارو با حرص یکی یکی به عقب میفرستاد تا ترکیب مد نظرش و پیدا کنه...
-این نه...اینم نه...نه...نه...نه...خودشه!
فریادی از خوشحالی زد و گیره لباس و از روی رگال برداشت و بهش نگاهی انداخت...یه بلیز مشکی و شلوار پارچه ای مشکی خوش دوخت که کم پیش میومد بپوشه چون استایلای جیمین معمولا اسپرت بود...کفش های مشکی مردونه شو که مثل لباساش کم پیش میومد بپوشه رو برداشت و کمربند مشکی ای هم به شلوارش بست...برای ساعت بین کاسیوعه مشکی و ساعت دسته چرم مشکیش مونده بود اما در آخر کاسیوعه مشکی رو به همراه دستبند کارتیر نقره ایش و سه تا انگشتر نقره ایش برداشت و دستهاشو با اونا تزیین کرد...
موهای مشکیشو رو به بالا حالت داد تا استایل رسمیش تکمیل بشه و بعد از زدن یه ضد آفتاب و بالم لب صورتی کمرنگ، ادکلن رایحه خنک دریاشو زد و از آینه کمی فاصله گرفت...

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...