16

492 86 22
                                    

«نمیزارم بمیری!»
-جونگکوک

+فکر کردی همینجا تموم شد ها؟

با بی حالی به نیشخند خوناشام نگاه کرد و دستش به آرومی از دست اون جدا شد و روی تخت فرود اومد... جونگکوک از اتاق خارج شد و تهیونگ نمیدونست دقیقا کجا رفته...آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به اتاقی که اصلا وقت نکرده بود بهش نگاه کنه انداخت...

اتاق نسبتاً بزرگی بود، با یه تخت دو نفره که تهیونگ نمیدونست دقیقا چرا یه آدم تنها باید تخت دو نفره داشته باشه؟...یه میز کار با کلی برگه مرتب شده روش...و وسایلی که هر اتاقی داره...ترکیب ساده و خلوتی داشت و تِمِش چیزی شبیه به سالن بود...

نگاهش و به سقف داد و به همین چند لحظه ی پیش فکر کرد...قفسه ی سینش هنوز از شدت نفس زدن بالا و پایین میشد و توی سینش احساس سنگینی می‌کرد...بدنش داغ بود و گودی کمرش از اون همه تحمل ارگاسم درد میکرد...

«من هنوز ندادم و کمرم از الان درد می‌کنه ، اگه بدم چی میشه!»

با خستگی دستی توی موهاش که از حالت فرق درومده بود و کامل روی پیشونیش رو گرفته بود و کمی خیس شده بود کشید و اون هارو به بالا هدایت کرد...پیرهنش هنوز توی تنش بود و فقط دکمه هاش باز مونده بود و نمیدونست بقیه ی لباس هاش کدوم گوشه از اتاق روی زمین افتادن چون حتی نایی برای بلند کردن سرش و دیدن اونها نداشت...

هیچوقت فکرشم نمی‌کرد اگه کس دیگه ای لمسش کنه، ارگاسم انقدر براش لذت بخش تر باشه...همیشه موقع خودارضایی کنترل همه چیز دست خودش بود..زمان ارگاسم ، کنترل ناله هاش، لمس هاش و همه چیز...

همیشه فکر میکرد اگر با هر کسی رابطه ای داشته باشه مثل مواقع تنهاییش که صدای ناله هاش کاملا کنترل شدس و کوچیک ترین صدایی ازش در نمیاد و فقط نفس نفس میزنه، اون موقع هم همین‌طور باشه...اما با یادآوری چند دقیقه پیشش...

«عین یه هرزه ناله میکردم!»

لبش رو گاز گرفت و به یه ور دراز کشید و سرش رو روی بازوش گذاشت...بلیزش رو روی بدنش پایین کشید تا پایین تنش زیاد در معرض دید نباشه اما با این مدل خوابیدن باسن و حفره ی تمیز شدش کاملا توی دید بود و صحنه ی وسوسه انگیزی رو برای هر کسی که میدیدیش می‌ساخت...

«کدوم گوری رفت!»
+همینجام بیب!

جونگکوک با لبخند کمرنگ و جذابی سمتش اومد و لحظه ای با دیدن مدل خوابیدن تهیونگ سر جاش متوقف شد و از سر تا پاش و نگاهی انداخت...اون یه الهه بود ؟ درست شبیه دیونیسوس، خدای شراب و شهوت، روی تختش دراز کشیده بود و فقط یه جام شراب توی دستهاش کم داشت تا اونو کاملا شبیه به اون خدا بکنه..دلش میخواست همین الان یه دوربین برداره و از اون آثار هنری یه عکس بگیره و با ابعاد خیلی بزرگی به دیوار رو به روی تختش بزنه تا هر موقع خواست جلوی چشمش باشه...

Real Illusion | KookvKde žijí příběhy. Začni objevovat