«اسممو بگو!»
-خوناشام~آقای کانگ تمین، تشریف بیارید بر ارائه
پسر از جاش به همراه فلشش بلند شد و به سمت برد رفت تا پاور پوینتی که درست کرده بود رو به نمایش بزاره و شروع کرد به ارائه دادن...
+امیدوارم امروز اسم منو نیاره
-چرا؟
+دلیل خاصی نداره، فقط حوصله دوساعت فک زدن بر جماعتی که بهم گوش نمیدن رو ندارم
-دقیقا!هردو ساکت شدند و به ارائه گوش سپردند...دو دانشجوی خوب دانشگاه، همیشه باید بر همه چی آماده میبودند، حتی به چرت ترین ارائه هم گوش میدادن تا اگه زمانی ایرادی توش بود پیدا کنن و به استاد خودی نشون بدن!
از نظر کسایی که با اونا همکلاس میشدن ، اون دو نفر فقط و فقط توی مسائل درسی خیلی یبس به نظر میرسیدند، اما از جهات دیگه ، کی بود که ازونا بدش بیاد؟
بعد از ارائه پسر، این استاد بود که ادامه ی مبحث رو تدریس کرد و کاملا حواسش به درسش بود و این کار رو برای دوتا پسر که میخواستن باهم حرف بزنن راحت میکرد...
+آزمون رانندگیت چیشد؟
تهیونگ نگاه زیر چشمی به جیمین انداخت و دوباره به سمت استاد برگشت...
-فرداعه
+پس فایتینگ!
-کامزاعه یو!با برگشتن استاد به سمتشون نتونست چیزی که خیلی دلش میخواست بگه رو تعریف کنه پس دفتر جزوه شو باز کرد و تظاهر به جزوه نویسی کرد اما در واقع داشت داستانی که مد نظرش بود رو مینوشت تا به رفیقش بده و اونم بخونتش...
بین نوشتن هاش سرشو بالا می آورد و به استاد نگاه میکرد و سعی میکرد هم درس هم موضوعی که مینوشت رو توی ذهنش از هم جدا کنه و بتونه به هر دو گوش بده ولی باهم قاطیشون نکنه! مثلا ننویسه «با ارسطو رفته بودم کلاب و اون بهم درخواست بررسی برهان نظم و داد»!
بعد از اتمام نوشتنش، سرشو بالا گرفت و وقتی دید استاد پای تخته داره کلید واژه هارو مینویسه دفتر و به سمت تهیونگ هول داد و با گذاشتن چونش روی دستش حواسشو به استاد داد...
تهیونگ با دیدن دفتر اول نگاهی به جیمین و بعد نوشته های داخلش داد...با دیدن جملاتی که توش اسم های «یونجون» و «یونگی» به وضوح دیده میشد کنجکاو دفتر و به همراه خودکاری برداشت و اون هم تظاهر به نوشتن کرد و شروع کرد به خوندنش...
{وای تهیونگ نمیتونم صبر کنم تا کلاس تموم شه بگم بخاطر همین الان میگم. من چند روز پیش با یونجون رفتم کلاب، یعنی اون بهم گفت میای بریم منم گفتم آره، حالا چس نکنیاااا تو سرت شلوغ بود نمیخواستم مزاحمت بشم بخاطر همین بهت نگفتم....}
تهیونگ چشم غره ی ریزی به جیمین که نگاش نمیکرد رفت و ادامه ی متن و خوند...
{حالا اون مهم نیست، رفتیم اونجا، یونجون بهم گفت رو من کراش زده و ازم خوشش میاد. باورت میشه؟؟؟ یونجون، دوست راهنماییمون، به من یجورایی پیشنهاد داد!! احتمالا میخوای بپرسی تو چی گفتی، بچ من نتونستم چیزی بگم فقط گفتم ما باهم دوستیم، و گِس وات؟ یونگی یهو از ناکجاآباد پیداش شد و به داداشش تشر زد. یونجون هم یکم بعدش گفت میره برقصه و کلا غیب شد.بماند که یونگی چقدر حرفای عجیب غریب زد و سوال پیچم کرد.فقط اینو بدون بهم پیشنهاد رقص داد و وقتی رفتیم برقصیم، منو بوسید!!! وای، هنوزم حسش میکنم، خیلی خوب بود، البته پسره ی نکبت زد تو ذوقم، چون تا اومدم لذت ببرم یهو عذرخواهی کرد از کلاب رفت بیرون، بعدشم که من میخواستم برگردم خونه یونجون نبود و یونگی منو رسوند تهشم گفت بیخیالش شم!!! آخه یعنی چی؟؟؟ مگه میتونم بیخیال شم؟؟؟}

YOU ARE READING
Real Illusion | Kookv
Fanfictionفصل اول~ (کامل شده) «این یه توهم ترسناکه واقعیه!» -اگه فکر میکنی توهمم...لمسم کن! «حالا کی گی نیست ها؟» -من گی نیستم! +خب حالا کدومش و دوست داری؟ -فکر کنم...با تو بودنو! خلاصه داستان: تهیونگ دانشجوی رشته ی فلسفس و اعتقادی به وجود موجودات افسانه ای...