part 1

3.4K 247 25
                                    

هیناتا:

از اونجایی که خیلی وقته کاگیاما رو میشناسم اون به شدت از من متنفره ولی چرا هر کار بی معنیی می‌کنه من منظور میگیرم

*در حال بُغض گرفتن*

چرا و کی این علاقه شروع شد هق هق
این علاقه ی یه طرفه ست هق هق چرا هر وقت به خودم یاد آوریش میکنم بُغز گلوم رو میگیره اشک چشام رو پر می‌کنه جوری که همه جا تار میشه و قلبم درد میگیره

*با دو دست به خودش سیلی میزنه *

ها از وقتی فهمیدم که یه امگای حقیقی هستم خیلی احساساتی شدم ، من باید خودم رو جمو جور کنم ولی همون بهتر که از من که یه امگای ظعیفم دور بمونه اون در آینده آلفای خیلی قویی میشه خب اون الانشم خیلی قویه.

اشک هاش رو پاک می‌کنه و میره بیرون از دستشویی
و یه هو نیشینویا و تاناکا جلوش ظاهر میشن.

نیشینویا: چرا چشمات قرمزه؟ گریه کردی؟
تاناکا: توپ اون قد راهم محکم بهت نخورد که
هیناتا:چی...نه من ،گریه! حتماً حساسیت فصلیه این روزا خیلی این اتفاق میوفته بهتره برگردیم سر تمرین.

______________________

تمرین تمام شد. همه خداحافظی کردن و رفتن.
رفتم لباسام رو عوض کردم و حرکت کردم سمت خونه که یادم اومد کیفم رو جا گذاشتم.
برگشتم تو رختکن که کیفم رو بردارم که صدای کاگیاما از تو رختکن اومد: چرا چرا هق هق چرا هر وقت می خوام بهت برسم ازم دور میشی هق هق چرا وقت می خوام اون احساس لعنتیم رو بهت بگم یادم میاد که چقد ازم متنفری هق هق چرا هیناتا چرا.....چرا انقد به دل من نشستی چرا انقد..... هق
*زیر لب گفت*
دوستت دارم ، عاشقتم....انقدر منو عذاب نده
خسته شدم از بس دنبالت دویدم
حداقل یکم کمتر ازم متنفر باش....

درست شنیدم اون گفت دوستم داره
*کم کم بغز گلوش رو میگیره*
درست شنیدم اون گفت.....عاشقمه هق هق

دلم میخواست برم داخل اتاق و بهش بگم منم عاشقتم منم تو رو دوست دارم....ولی.... به خاطر غرور الفاییش انکار میکرد
به همین خاطر یه جا قایم شدم که بره.

وقتی کاگیاما رفت منم با سرعت کیفم رو برداشتم و به سمت خونه رفتم.

وقتی رسیدم خونه سریع یه شام خوردم و مسواکم رو زدم که بخوابم

رفتم تو تختم به حرف های کاگیاما فکر میکردم .
خب منم عاشقشم دوست دارم بهش بگم..... ها چرا زود تر بفکرم نرسید فردا بهش میگم که منم دوستش دارم
اره بهش اعتراف میکنم.
خب بهتر الان بخوابم فردا روز خیلی بزرگیه فردا...... این درد قلبی که دارم از بین می‌ره دیگه میتونم باهاش باشم .

_____________________________

خب شاید براتون سوال پیش اومده که خواهرش کو مادرش کو
خب من اونا رو فرستادم خارج شهر زندگی کنن یا شاید بفرستیشون اون دنیا بهتر باشه 🤔🤔🤔 هممم

خب حالا شما هر طور دوست دارید فکر کنید😁😁😁😁😁😁
خب همون از همون اولم گفتم اولین بارمه فن فیک می‌نویسم واسه همین کم شد 😁 ولی واسه پارتای بعد حتماً اسمات میزارم می خوام بترکونم 😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈

My alphaWhere stories live. Discover now