راوی:
کاگیاما هم سریع پشت سرش رفت
هیناتا همین جور که داشت اشک میریخت و بالا میُوُرد گفت: ببخشید هقهق روزت رو خراب کردم هق هق ببخشید کاگیاما هق هق
کاگیاما دستش رو گذاشت رو کمر هیناتا
کاگیاما: نه تو منو ببخش نمیدونستم انقدر حالت بده نباید میُوُردمت شهربازی تقصیر منه.هیناتا شروع کرد به سرفه کردن و چند لحظه بعد خون رو توی دستش دید
فشارش افتاد و نقش زمین شد
کاگیاما شُکه شد وقتی هیناتا رو اونجوری روی زمین دید
کاگیاما: هیناتا!! یه دفعه چی شد!! باید ببرمت بیمارستان
هیناتا: نه.... فقط....ببرم....خونه
اینو گفت و بیهوش شدکاگیاما هیناتا رو برد خونه و گذاشتش روی تخت که استراحت کنه
بعد یه دستمال نم دار آورد و خونای صورتش رو پاک کرد
دست هیناتا رو گرفت بوسید و
گفت: یعنی تو انقدر حالت بد بود ولی به من نگفتی....من چه دوست پسریم که حالت رو بد تر میکنه
هیناتا منو ببخش..... هیناتا منو ببخش.
کاگیاما این رو گفت و سرش رو گذاشت رو تخت و خوابش بردوقتی هیناتا بیدار شد کاگیاما رو دید که سرش رو گذاشته روی تخت و خوابیده
دستش رو گذاشت روی سر کاگیاما
هیناتا: منو ببخشکاگیاما بیدار شد
کاگیاما: هیناتا الان حالت بهتره؟
بزار برم دارو هات رو بیارم بخوری-
هیناتا: نه لازم نیست
الان خیلی بهترم
کاگیاما: پس خدا رو شکر
هیناتا: الان خیلی هوس دامپلینگ کردم
میری برام بگیری؟
کاگیاما: باشه ولی نباید از جات پاشی
هیناتا: چشم قربان 😁😁😁کاگیاما رفت که دامپلینگ بگیره
هیناتا توی این فرصت سریع به آقای دکتر زنگ زدوقتی که آقای دکتر بهش گفت که حال بچش خوبه
تونست یه نفس راحت بکشهبعد رفت روی تخت و دستش رو روی شکمش گذاشت و
گفت: کاگیاما کوچولوی من انقدر منو نترسون
نمیخوام بابایی از پیشمون برهبعد هیناتا احساس احساس کرد که انگار یکی داره از داخل شکمش نوازشش میکنه
چشماش پر از اشک شد
دستش رو گذاشت روی شکمش
دوباره اون نوازش رو احساس کرد
بچه ی توی شکمش داشت برای اولین بار لگد میزد
هیناتا تازه زیبایی دنیا رو احساس کرد
هم فهمیده کاگیاما از وقتی دیدش عاشقش بود هم بَچَش رو تو
خودش داره اون فکر می کرد الان توی خوشبخت ترین لحظات عُمرِشهولی نمی دونست وقتی به کاگیاما بگه که حامله شده چقدر خوشبخت تر میشه
کاگیاما برگشت و دامپلینگ ها رو به هیناتا داد
با ذوق و شوق اون دامپلینگ هایی که کاگیاما بهش داده بود رو خورد بعد تو دلش گفت: کرمت خوابید کاگیاما کوچولو
هیناتا کاگیاما رو بغل کرد
هیناتا: عشقم ممنون که حواست بهم هست
اینو گفت و یه حالت تحوو ی شدید گرفتجلوی دهنش رو گرفت و به سرعت رفت سمت دستشویی و بالا آورد
وقتی برگشت جون نداشت روی پاهاش وایسهکاگیاما به سرعت بغلش کرد و گذاشتش روی تخت
کاگیاما: اصلاً حالت خوب نیست باید بریم بیمارستان
هیناتا: نه مشکلی نیست قبل از اینکه بیای به دکتر زنگ زدم و گفت یکم استراحت کنم خوب میشم
کاگیاما: دکتر گفت که گفت باید همین الان بریم بیمارستان
هیناتا دست کاگیاما رو گرفتهیناتا: کاگیاما! من حالم خوبه
کاگیاما آروم شد ولی باور نکرد که هیناتا حالش خوبه
هیناتا: دکتر گفت ورزش های سبک برام خوبه تو برو من امروز رو استراحت میکنم و فردا باهم میریم سر تمرین
کاگیاما: باشه من میرم ولی فردا نباید زیاد خسته بشی من هواسم بهت هست
_____________________________خب کاگیاما هم خیلی گیر داده بود که برن بیمارستان 😒😒
ولی خوشبختانه چون خیلی
به حرف هیناتا گوش میده نرفتن
اگه غیر از این بود کاگیاما میفهمید هیناتا حاملس
و هیناتا خودش را میکُشید😬😬😬😬😬
چیکار کنه بد بخت نمی دونست که اگه کاگیاما بفهمه خوشحال میشه
تا پارت بعدی بای ✋✋✋

YOU ARE READING
My alpha
Romance«وضعیت: در حال نوشتن» خب سلام این اولین فن فیکمه و تجربه کافی ندارم که خوب بنویسم و از اون جایی که من عاشق ژانر امگاورسم اومدم هایکیو رو با ژانر امگاورس مخلوط کردم 😁😁😁😁 به شدت اسمات داره 🔞🔞🔞🔞🔞🔞 اونایی با اسمات دار مشکل دارن نخوننش خلا...