part22🔞

782 60 4
                                    

راوی:

کاگیاما وقتی دید اویکاوا رفت اروم دستش رو از تو هیناتا در آورد و رفت که در رو قفل کنه

هیناتا: کجا داری میری؟
دخترم هنوز میخواد باباش پیشش باشه🙃
کاگیاما: نگران نباش جایی نمی‌رم می‌خوام در رو قفل کنم که کسی نیاد

کاگیاما در رو قفل کرد
و ژاکت و پیراهنش رو در آورد
خودش رو انداخت رو هیناتا و شروع کرد به بوسیدنش
کاگیاما زیپ شلوارش رو باز کرد و کیر سیخ شُدَش یهو پرید بیرون
دستش رو گذاشت روی شکم هیناتا
کاگیاما: میخوای اگه این کار دخترم رو اذیت می‌کنه انجامش ندم ها؟

هیناتا وقتی اون کیر از بادمجون بزرگ تر و سیخ شده کاگیاما رو دید سرخ تر شد
هیناتا: نه بکن فقط........از موقعی که اینو توم گذاشتی خیلی میگذره و........ازش خاطره ی خوبی ندارم
کاگیاما: نگران نباش اروم اینکار رو میکنم که اذیت نشی 🙂

کاگیاما این رو گفت و خیلی آروم آروم کیرش رو میزاشت تو هیناتا

هیناتا ناله های آرومی می‌کشه

کاگیاما پیش خودش فکر میکرد کیرش که خیلی بزرگه هیناتا هم نمیتونه تحمل کنه ،  پس باید کمتر نصف کیرش رو بزارم تو
در حدی که فقط هیناتا راضی بشه

کاگیاما شروع کرد خیلی آروم تُلومبه زدن
جوری که هیناتا زیاد دردش نیاد
از اون طرف هم کیرش رو زیاد نمی‌برد داخل که به رحم بَرخورد نکنه

هیناتا:آه آه...کاگیاما آه...بیشتر....آه بیشتر
کاگیاما: هاها ببخشید ولی باید این درخواست رو باید رد کنم 😏
هیناتا: آه چ..چرا؟
کاگیاما: چون نگران دخترمم!
هیناتا: آه....تو.....مگه آه......دختر داری؟😡
کاگیاما دستش رو گذاشت رو شکم هیناتا
کاگیاما: مگه یادت رفته😏
هیناتا سرخ شد
هیناتا: آ آهان یادم رفته بود آه آه آه😣😣آه آه

کاگیاما وقتی اون حالت سکسی و خمار هیناتا رو میدید به زور خودش رو کنترل میکرد که نیتش نکنه و بچه سقط نشه

کاگیاما از وقتی هیناتا بهش گفته بود بچش دختره هر لحظه داشت ذوق مرگ میشد

کاگیاما داخل هیناتا ارضا شد
هیناتا ناله ای نسبتاً بلند کشید
کاگیاما تا حالا از سکس با هیناتا خیلی لذت میبرد ولی نمی‌دونست این بار که بیشتر از دفعات قبل جلوی خودش رو گرفته بود چرا بیشتر از همیشه داشت لذت میبرد

هیناتا کاگیاما یه بوسه ی طولانی کرد

هیناتا: دوستت دارم کاگیاما.....عاشقتم

هیناتا و کاگیاما لباساشون رو پوشیدن

وقتی میخواستن از در برن بیرون هیناتا شروع کرد به سرفه کردن
بعد از چند ثانیه سرفه ، هیناتا خون رو توی دستش دید
فشارش افتاد و بی حال افتاد رو زمین

کاگیاما اون رو سریع بغل کرد و گذاشتش رو تخت بهداری
بعد با بدو سریع رفت قرص هیناتا رو آورد تا بخوره

هیناتا شروع کرد به گریه کردن
هیناتا: وااااااااااااااا گلوم درد می‌کنه خیلی درد می‌کنه هق هق وااااااااااااااا
کاگیاما: نگران نباش الان برات مسکن میارم بخوری

کاگیاما مسکن آورد و داد هیناتا بخوره
هیناتا گلوش از سرفه های خشک و خونیی که کرده بود درد
می کرد

کاگیاما: هیناتا درد گلوت بهتر شد؟ هان
دیگه گریه نکن من طاقته گریه هات رو ندارم

کاگیاما رفت روی تخت کنار هیناتا دراز کشید و بغلش کرد
چند لحظه بعد هیناتا خوابش برد

کاگیاما: آه من چیکار کردم 😢
من چرا حاملش کردم؟😢
اون تو این مدت داشت زجر میکشید
ولی بچه رو نگهش داشت 😢
من چرا همچین اشتباهی کردم؟
_______________________

خب من تا همین جا نوشتم

وقتی پارت بعد رو نوشتم آپ میکنم
😐😐😐😐😐😐😐😐

My alphaWhere stories live. Discover now