part12

787 80 9
                                    

راوی:

هیناتا لباس هاش رو پوشید که بره سر تمرین

سر راه کاگیاما رو دیدم

کاگیاما: مگه من بهت نگفتم استراحت کنی 😡😡
هیناتا: منم بهت گفتم همون روز رو استراحت میکنم و فرداش میرم سر تمرین

کاگیاما: به هر حال من نمیزارم تو زیاد تمرین کنی
هیناتا: کاگیاما اگه بزاری من درست و حسابی تمرین کنم شب تو تخت خواب برات یه سوپرایز کوچولو دارم

*کاگیما کَلَش داغ شد و خون دماغ شد*
دست مال رو از تو جیبش برداشت و دماغش رو پاک کرد

کاگیاما: فکر نکن میتونی منو با این چیزا خر کنی
به هر حال سلامتیه تو در اولویته

وقتی رسیدن 

کاگیاما به مربی گفت که حال هیناتا خیلی بده و نباید خسته بشه

هیناتا: هوی کاگیاما تو به مربی گفتی من مریضم
کاگیاما: آره و خیلی هم حالت بده
هیناتا: ببخشید ولی باید به اطلاعت برسونم که من اصلاً مریض نیستم من فقط-
هیناتا دستش زود تر عمل کرد و قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه جلوی دهنش رو گرفت

کاگیاما: تو فقط چی؟
هیناتا: منظورم اینکه انقدری که به مربی گفتی هم حالم بد نیست

وسط تمرین مربی به هیناتا می‌گفت که بره استراحت کنه
ولی هیناتا لجبازی میکرد و نمی‌رفت
مربی و کاگیاما مجبور میشدن به زور اونو وادار به استراحت کنن

تمرین تموم شد
هوا تاریک شده بود
همی داشتن می‌رفتن خونه

هیناتا و کاگیاما هم وقتی به دوراهی رسیدن از هم خدا حافظی کردن و هیناتا به سمت خونش رفت
کاگیاما یکم همونجا وایساد

وقتی میخواست حرکت کنه که بره سمت خونش
صدای سرفه ی هیناتا رو شنید
به سرعت رفت سمتش
ولی قبل از اینکه کاگیاما بهش برسه
هیناتا بیهوش شد و افتاد روی زمین

کاگیاما اون رو بغل کرد و برد بیمارستان

کاگیاما: خانم دکتر حال هیناتا خوبه؟

دکتر: نمیشه گفت خیلی بده
ولی این چیزا برای یه امگای حامله عادیه

کاگیاما: حا..مله؟
دکتر: نمیدونستید؟ ایشون الان سه ماهِ که باردارن

پارت بعد 😐

My alphaWhere stories live. Discover now