راوی:
رفت پیش تخت هیناتا
کاگیاما: چرا بهم نگفتی که تو حامله شدی؟
هیناتا: .......
کاگیاما: این بچه ی کیه؟
هیناتا: ......
کاگیاما: قول میدم اگه بگی ترکت نکنم
هیناتا: تو اون شب رو یادت نمیاد چون تو رات بودی
ولی.....اون بچه ی توِچشمای کاگیاما برق خاصی گرفت
کاگیاما: اگه بچهی منه پس چرا وقتی فهمیدی بهم نگفتی؟
هیناتا: چون ترسیدم ترکم کنی
کاگیاما هیناتا رو در آغوش گرفت و گفت: من هیچوقت ترکت نمیکنم
خیلی خوشحالم کردی
اگه زود تر میگفتی حتی خوشحال تر هم میشدمهیناتا: خب اگه اینطوره بریم سونوگرافی می خوام یه چیزی نشونت بدم
هیناتا روی تخت خوابید
یه صدا شبیه به صدای ضربان قلب شنیده میشد
ولی از صدای ضربان قلب یه انسان بالغ خیلی تند تر میزدهیناتا: میشنوی؟
این صدای ضربان قلب بچمونهکاگیاما چشماش پر از اشک شد
کاگیاما: چقدر..قشنگه
هیناتا: حالا به مانیتور نگاه کن
کاگیاما: من هیچی نمیبینم
دکتر: این رو اینجا ست میبینید این بچتونه
کاگیاما از شدت خوشحالی چشماش پر اشک شد
از دکتر تشکر کردن و رفتن
________________________
خب ببخشید حوصله نداشتم بیشتر از این بنویسم
😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑

YOU ARE READING
My alpha
Romance«وضعیت: در حال نوشتن» خب سلام این اولین فن فیکمه و تجربه کافی ندارم که خوب بنویسم و از اون جایی که من عاشق ژانر امگاورسم اومدم هایکیو رو با ژانر امگاورس مخلوط کردم 😁😁😁😁 به شدت اسمات داره 🔞🔞🔞🔞🔞🔞 اونایی با اسمات دار مشکل دارن نخوننش خلا...