suga√

1K 75 15
                                    

🖤مین یونگیه مشهور🖤

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

🖤مین یونگیه مشهور🖤

اول اینکه 2k شدنمون مبارک
دوم اینکه من واسه این عکس بالایی میتونم تشنج کنم
امروز وانشات از بایس جیگرمه
بعدی جین و بعدش درخاستی هاتون 💜 لذت ببرید
_____

صدای کشیده شدن ماشین کنترلی خراب شدش که حالا با یه نخ کار میکرد میومد ماشینی که حاضر نبود با تمام انبوه ماشین های سالمش عوضش کنه ، زیاد طول نکشید که با تیشرت اور سایز بهم ریخته و صورت خابالو در حالی که زمین و نگاه‌ میکرد جلوی در اشپزخونه ایستاد
_ بیدار شدی یونجیا ،‌ صبح بخیر عزیزم
دختر کوچولوت درحالی که نخ کامیونشو رها میکرد جفت دستاشو باز کرد و‌‌ به سمتت قدم برداشت تا بغلش کنی
لبخندی به شیرینیش میزنی و خم میشی تا بغلش کنی ، با دست ازادت به روی میز اشاره میکنی
+ شیر میخوری یا اب پرتغال ؟
یونجی چشمشو مالید و با دست ازادش و سمت اب پرتغال گرفت میدونستی حوصله حرف‌ زدن نداره و تا وقتی ویندوز بعد خوابش بالا‌ نیاد سکوت میکنه
روی صندلیش نشوندیش و اب‌ پرتقالشو دستش دادی حالا که ۵ سالش شده بود خودش به راحتی میتونست صبحونشو بخوره ،‌ سمت کامیون رفتی و کنار گذاشتیش‌ تعجبی نداشت که یونجی عاشق عروسکای پسرونه بود وقتی خودتم تو بچگی انواع تفنگ و‌ماشین و داشتی ، همونجا روی دسته مبل نشستی و سعی کردی بغض نکنی و به جاش به راه حل فکر کنی اما این امکان نداشت وقتی تلوزیونی که توسط یونجی باز شده بود  صدای خانمی توی شبکه خبر تو گوشت پخش میکرد
+ امروز صبح بیست و چهار اگوست مین یونگی بعد از دریافت سه جایزه طلا به کشور بازگشت
چشمات رو صفحه تلوزیون قفل بود و نفس کشیدن و فراموش کرده بودی صدای یونجی و میشنیدی که سمت تلوزیون دویید و تصویر روی تلوزیون نوازش کرد
_ اپا دلم برات تنگ شده بود
سقف و نگاه میکنی و لباتو‌ رو‌هم فشار میدی تا اشک مزاحم‌‌ تو چشمت راه اومدرو برگرده
_ یونجی انقدر به تلوزیون نچسب چشمات ضعیف میشه
اهمیتی نداد که حسابی رو اعصابت بود
_ نشنیدی چی گفتم یونجی ؟
با اخم و قیافه درهم سمتت چرخید، میدونستی دل تنگ پدرشه و حقشه که اینجوری تصویرشو بعد دو ماه از تلوزیون بغل کنه وقتی حتی تماس های تصویری توسط یونگی رد تماس میشد
با عصاب خوردی میوه های از قبل خورد شده رو جلوش رو میز گذاشتی و شبکه کارتون و‌باز کردی
+ من میرم حموم ، سمت اشپزخونه نرو باشه ؟
سر تکون داد بوسه ای رو سرش گذاشتی و اهمیت ندادی که هنوزم اخم داره و در واقع باهات قهره ...
به دیواره خاکستری رنگ کنار حموم تکیه کردی اشکات سرازیر شد
( قرار نبود امروز برگرده ، باید عجله کنم احتمالا عصر برمیگرده خونه)
تو تصمیم آنی که گرفتی از جات بلند شدی و دوش سرسری گرفتی با بالا ترین سرعت تمام حاضر شدی  وسایلی که از قبل اماده کرده بودی و برداشتی باید تو این دو ماه دست بکار میشدی اما جرئتشو نداشتی
دسته چمدون و محکم گرفتی و از اتاق خارج شدی
_ یونجی ؟ برو حاضر شو
با چشمای درشت شده نگاهت کرد
+ کجا میریم اوما؟
کنارش زانو زدی و پهلوهاشو تو‌ دستات گرفتی سعی کردی استرست و کنار بزنی و پاهات نلرزه
_ یادته بهت گفتم قراره بریم یه جایی که بتونیم دو‌تایی با هم بریم پارک و بستنی بخوریم ؟
نامحسوس سرشو تکون داد و چشماش برق زد
_ پس برو حاضر شو قراره برای همیشه ازاد شیم
...
دست یونجی و محکم تو‌ دستات گرفتی و از در خارج شدی مسیری و تا ماشینت که برای تو اندازه دو ساعت گذشت و طی کردی و یونجی و رو صندلی عقب نشوندی وسایل و صندوق عقب جا دادی و پشت رول نشستی .
نفس عمیقی کشیدی و برای اخرین بار با بغض سنگینی تو‌ گلوت به ساختمون دو طبقه خاکستری رنگ زل زدی
آه نسبتا بلندی کشیدی و دنده عقب گرفتی
شیشه رو کشیدی پایین و به مرد سیاه پوش زل زدی
_ میرم مارکت سر خیابون ، انقدر و که دیگه اجازه دارم ؟
+ هرچیزی که نیاز دارید من براتون تهیه میکنم
دندوناتو رو هم سابیدی و نگاه ترسناکی بهش انداختی
+ یادت نره داری با کی حرف میزنی
شیشه رو بالا دادی و به سرعت حرکت کردی اهمیتی ندادی که احتمالا مرد سیاه پوش رو عصاب تو‌ آینه گوشی رو گوششه و داره به یونگی گزارش میده
+ اوما برای چی دروغ گفتی ؟
_ دروغ نگفتم یونجیا .. چیزی میخوای ؟ میخوای  برات بستنی بخرم ؟؟
بعد از خرید جزئی که دلیلش فقط دروغ گو جلوه ندادن خودت به یونجی بود سوار ماشین شدی با سرعت به سمت جایی که ماه ها پیش بهترین دوستت برات اماده کرده بود روندی
از آینه بالا سرت قیافه کیوت و خوردنی خواب رفته یونجی و از نظر گذروندی
گوشیتو خاموش کردی و پنجره سمت شاگرد و پایین کشیدی و برای همیشه از شر مکان یاب لعنتیش خلاص شدی دقیقا دو دیقه بعد چراغ فلش زن ماشین دویونگ کنار جاده نظرتو جلب کرد لبخندی زدی و پشت سرش پارک کردی ، یونجی و بغل کردی پشت ماشین خوابوندی و همونطور که وسایل و داخل صندوق عقب ماشین دویونگ میچپوندی قطره اشک اولت لغزید و پایین افتاد
دویونگ با دیدن حال زارت جلو‌ اومد و دستاتو گرفت و سمت خودش چرخوندت
+ یا تو خوبی ؟ اروم باش
با شدت گرفتن اشکات محکم‌ بغلت کرد و سرتو نوازش کرد
+ شششش... همه چی درست میشه
...
گوشه مبل قهوه رنگ کز کرده نشسته بودی و‌ پشت لبت و میجوییدی استرس از صبح وقتی یونجی با ذوق گفت فکر میکنه جلو مدرسه باباشو دیده به جونت افتاده بود اگر بعد یک سال پیدات کرده باشه چی ؟
مطمئن بودی همه چیز به همین راحتی تموم‌ نمیشه
...
گوشیو برداشتی و با دویونگ تماس گرفتی دو روز از اون اتفاق فاکی که یونجی فکر کرده بود باباشو دیده میگذشت و تا همین الانشم عادی بودن همه چیز غیر ممکن به نظر میومد
_ الو عزییزم ؟
+ دویونگا .. یونجی بعد مدرسه اومده اونجا ؟
_ نه چطور مگه چیزی شده ؟
+ سرویس مدرسش دیر کرده ، خیلی نگرانم ...
_ اروم باش چیزی نیست من الان با ماکا شی تماس میگیرم
قطع کردی و روی زمین ولو شدی استرس و ترست انقدر زیاد بود که افت فشارتو حس میکردی ضعف انگشتای دستت انقدر زیاد بود که گوشی سر خورد و زمین افتاد
...
از وقتی دویونگ تماس گرفت و‌ گفت
(( لطفا اروم باش خب ؟ من زنگ زدم و‌اون گفت یونجی خودش خواست با پدرش بره لطفا اروم باش تا خودمو‌بهت برسونم )) تا همین الان که ساعت ده نیمه شب و نشون میداد با تک‌تک شماره هایی که از یونگی میشناختی تماس گرفتی و جوابت فقط و فقط بوق ازاد بود اشک‌ چشمت خشک شده بود و بدنت لمس تر از این حرفا بود که حس‌ کنی گشنته یا هوا سرده یا همچین چیزایی
دست دویونگو چسبیدی
+ فایده نداره ، برام بلیط بگیر .. باید برگردم کره
میدونستی یونجی اسیب ندیده و‌ احتمالا خوشحاله حتی میدونستی یونگی بی اندازه عاشقه دخترشه ولی ایا دیگه تورو میبخشید ؟
کسیو که یک ساله تمام دخترشو دزدیده بود فقط بخاطر ازادی خودش ؟
اره خب بی رحمانه به نظر میرسه ولی کسی جای تو نبود که بدونه سه سال تمام توی خونه موندن یعنی چی
یونگی تورو از همه پنهون کرده بود تا به شهرت لعنتیش لطمه ای وارد نشه
حق نداشتی با دخترت جایی بری حق نداشتی توی هیچ کدوم از مهمونی های بیرون یا داخل خونه شرکت کنی
هیچ کس هیچ تصوری از قیافت نداشت ولی تو اینو‌ نمیخواستی
...
تاکسی از سر کوچه که پیچید نفست بند اومد هیچ چیز عوض نشده بود همه چیز سر جای خودش بود و ترسناک تر از همه اینا نگهبان هایی بودن که بدون تعجب درو برات باز کردن انگار کسی بهشون گفته بود قراره بیای

BTS oneshotsWhere stories live. Discover now