BTS
+ کوک من تصمیم و گرفتم و میخوامازت ...
انگشت اشاره کوک که رو لباش نشست ساکت شد
_ هیس خواهش میکنم جملتو تموم نکن ، جیمینا لطفا عذاب دادن منو تمومش کن حس میکنم با این بی رحمی های جدیدت قلبم داره از کار میوفته
***
+ التماست میکنم یونگی .. خواهش...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
🤵تو تنها پرنسس منی👸
چیزی نمونده بود آهنگ به اخرش برسه دستتو به سمت آسمون بردی و موج دار به سمت پایین کشیدی دست دیگتو پشت دامنت بردی و خم شدی به سمت جلو ادای احترام کردی و آهنگ هم تموم شد + دوباره صدای معترض مادام سه هوا به گوشت رسید از این بدتر نمیشد ، اون فکر میکرد هفت بار با یه اهنگ رقصیدن اونم بدون استراحت با این لباسای سنگین خیلی راحته ؟ صاف ایستادی و نگاه تلخی بهش انداختی _ چرا ؟ مادام با لجبازی که خیلی خوب میشناختی عینکش و روی چشماش تنظیم کرد و بیخیال لب زد + به اندازه کافی خوب نبود _ اما من اینطور فکر نمیکنم همونطور که انتظار میرفت مادام از جاش بلند شد با قدم ها محکم و آروم درست عین عصا قورت داده ها سمتت اومد و دستش و زیر چونت گذاشت + خب خانوم کوچک ، مثل اینکه دیگه به من نیازی نداری این یعنی به پدرت میگم همکاری نمیکنی و خب پدرت هم دهنت و سرویس میکنه ، چشماتو مظلوم کردی و مثل پاپی بهش زل زدی _ اوووونیییی سه هوا چوب دستیشو بالا اورد و محکم روی کتاب توی دستش کوبید + اونی کلمه درستی برای یک شاهزاده خانوم نیست چشماتو چرخوندی و آروم اروم ازش دور شدی دستاتو پشتت قایم کردی و سعی کردی تا جایی که میتونی کیوت بشی + مادام سه هوی عزیزم ، من فقط یذره میرم توی باغ و استراحت میکنم دستتو بالا اوردی و انگشت شصت و اشارتو تا جایی که میتونستی نزدیک هم کردی + فقط یه ذره و بدون اینکه بهش اجازه اعتراض یا حرفی بدی چرخیدی و قدم هاتو به سمت در بزرگ سالن تند کردی که صدای بلندش متوقفت کرد + شاهزاده با سری افتاده چرخیدی که ادامه داد + یک پرنسس هیچوقت پا تند نمیکنه نفس اسوده ای کشیدی و چشمای شیطونتو بهش دوختی همونطور که یاد گرفته بودی ادای احترام کردی _ بله مادام از سالن بیرون اومدی و پله های ساختمون بزرگ و دو تا یکی پایین پریدی ، خب اینجا کسی نبود بهت غر بزنه ، به سالن اصلی که به خروجی میرسید رسیدی و سعی کردی تا جایی که میتونی مثل یه شاهزاده باشی و به هرکس که بهت ادای احترام میکنه لبخند بزنی . در اصلی ساختمون که باز شد ، سرباز قد بلندی جلوت و گرفت + شاهزاده _ میخوام برم باغ قدم بزنم + نمیتونم اجازه بدم تنها برید ، خطرناکه _ چرااا خطرناکه ؟ + نمیتونم اجازه بدم تنها برید حرصت در اومده بود کم مونده بود دستاتو به پهلوت بزنی و پاهاتو محکم به زمین بکوبی