PART,08

323 53 24
                                        

- قربان؟!

دستش روی دستگیره‌ی در خشک شد. چی از جونش می‌خواستن نمی‌دونست. فقط متوجه یک چیز بود، باید این درد رو ساکت کنه.

رو برگردوند.

ماریا وحشت‌زده دست روی دهان گذاشت.

- خدای من. حالتون خوبه؟! رنگ به صورت ندارید.

بی‌حوصله و کلافه تشر زد.

- برو به کارت برس...

- با آقای کیم تماس بگیرم؟!

جونگکوک با بی‌حالی غرید و دستش رو، رو هوا تکون داد.

- برو لعنتی. گورت و کم کن!

ماریا از لحنِ عجیب و غیرمنتظره‌ی جونگکوک شکه شد. به قدری که چند لحظه بی‌حرکت موند...

جونگکوک سرش رو پایین انداخت. داشت بی‌احتیاطی می‌کرد. چند نفس عمیق کشید و اینبار دلجویانه و آهسته گفت:

- ب... ببین من باید برم و تو... تو نباید چیزی در این باره به کسی بگی. باشه؟!

- من رو هم همراه خودتون ببرید.

- چی؟!

- شما اصلا حالتون خوب نیست. نمی‌تونید رانندگی کنید. من تا جایی که بخواید می‌رسونمتون و قول میدم به کسی چیزی نگم.

به ناگه فکری به ذهنش خطور کرد. در اون لحظه نمی‌تونست به چیزی جز تسکین سوزش و کوفتگیِ بدنش فکر کنه. پس لبخند ساختگی زد و سر تکون داد!

***

در رو گشود و داخل شد.

- بیا تو.

ماریا به دنبال اون وارد شد. به خودش اطمینان داد حضورش کوتاه مدت خواهد بود. از راه نرسیده مشتاق رفتن بود. نگرانیِ غریبی وجودش رو فرا گرفت. نوعی تشویش همراه با ترس...

اون‌ها جاده‌ی پیچدار کوهستانی رو به مسافت بیست مایل طی کرده و حالا که به کلبه‌ای کفن پوش با علف‌های هرز و بوته‌های خشکیده رسیده بودن، هوا دیگه تاریک شده بود...

جونگکوک درحالی که به موهای سرش برای رهایی از اون دردِ طاقت‌فرسا چنگ می‌زد گفت:

- درو ببند.

ماریا بدون اینکه نگاهش رو از جونگکوک بگیره در رو بست و با بافت‌های ریش‌ریش شده‌ی شال گردنش ور رفت.

- اینجا کجاست؟!

جونگکوک بی‌توجه به سوالش با گام‌هایی متزلزل به طرف جعبه‌های چوبی به هم ریخته‌ای که گوشه‌ی کلبه تلنبار شده بود، حرکت کرد. تنها صدایی که سکوت رو می‌شکست، جیرجیرِ کشداری بود که برخوردِ پاشنه‌ی کفش‌های جونگکوک با کفِ چوبیِ کلبه ایجاد می‌کرد.

یک فانوسِ نفتی در دست گرفت و درحالی که شقیقه‌هاش مثل جراحتی تازه و چرک کرده ضربان داشت گفت:

DIZZINESS || VKOOKWhere stories live. Discover now