[ووت، کامنت و کاور یادت نره نُوا:>]
"فلفل ، نمک ، زدچوبه ، کاری و گیشنیز... خوبه . فک کنم باب میلش باشه..."
غذا رو روی ترولی (میز های چرخ دار) گذاشت و زنگ رو زد ...
_ غذا آمادس!
مرد بتایی وارد اتاقک شد و بعد از اینکه نگاهش به غذا افتاد ، نگران چشماشو به اون داد ، ولی چیزی نگفت و غذا رو به سالن غذاخوری شخصی رئیس کیم برد...
اون تازه به این عمارت اومده بود و چیز زیادی راجب افراد و خانواده ی کیم نمیدونست و صرفا به خاطر حقوق بالا و دست و دلبازانه ی رئیس کیم این شغل رو قبول کرده بود...
نفسی از سر راحتی کشید و به قصد استراحت ، به سمت صندلی کنار آشپزخانه رفت ...
_ سرآشپزی که این غذا رو درست کرده بیاد اینجاااا!!!
"یاخدا ... چه خبرهه؟ به خدا تازه میخاستم بشینم..."
سریع کلاهشو که در اورده بود به سرش بست و به سمت در خروجی رفت ...
○ تو غذای امروز رو آماده کردی؟
مردی که جلوی در ایستاده بود خیلی جدی بود و البته پوکر...
اصلا نمیشد حسی رو ازش تشخیص داد . عصبی و استرسی نبود ، ولی آروم و ملایم هم نبود... حد وسط این احساسات بود...
لباسی به تن داشت که به راحتی ، 3 تا بدن نسبتا بزرک توش جا میشدن...
واقعا ترسناک بود!...
_ آره... کار منه.مشکلی وجود داشته؟
اما انگار بقیه ی حرف ها مهم نبود . اون مرد برای یه سوال آره یا نه ، جواب میخاست و جوابشم گرفته بود. چون ثانیه ای بعد کلمه آره ، پسر رو با زور و کشیدن به سمت اتاق غذا خوری برد...
اتاق غذا خوری در انتهای یه راهروی کشیده و پر از پنجره قرار داشت و نور خورشید واقعا باعث میشد حس کنی که توی داستان هایی...
با طی کردن راهرو ، به در بلند و کشیده ای میرسیدی که پشت اون در ، رئیس کیم و همسر عزیز تر از جانش ، در حال غذا خوردن بودن...
تق تق تق...
○ اوردمش خانم...
_ بفرستش تو!..
"چرا امروز اینطوری میشه؟ خبر مرگم لمروز روز اولم بوددد... چرا این در انقدر سنگین به نظر میاد؟ اصن میتونم حولش بدم و وارد شم؟ "
روشو به سمت مردی که منتظر ورودش بود کرد :
آم چیزه... میشه در رو برام باز کنی داداش...
تلق...
○ حالا برو تو...
"بابا دست مریزاد... چه آدم حرف گوش کن و هیکلی ایههه..."
با ورود به سالن غذا خوری ، میشد اصالت و قدرت و شاید یکم بوی کوکتل و وانیل رو حس کرد...
وسط سالن یه میز عظیم 40 نفره قرار داشت که واقعا پر ابهت بود... میز تمام مشکی بود و یه شیشه که طرح داد شده بود روش قرار داشت ...
CITEȘTI
Synodic
Acţiune《چرا ؟چرا باید تورو الان و اینجا ملاقات میکردم...ستاره ی من》 ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ بیاین با هم دیگه قدم بزاریم در دنیای مافیا های خشن و پول پرست.مافیا های اصیلی که هیچ کس حتی جرئت به زبون اوردن اسمشونم نداره. اما چی میشه اگه توی همچین جهانی دوتا آلفا...
