●part11●

63 13 0
                                        

[ووت و کاور و کامنت یادت نره خوشگله:>]

. . .

خیلی ساکت بود...
هیچ کس هیچی نمیگفت و جو سنگین بود...
یعنی کسی نمیتونست چیزی بگه...
از اون موقع که توی بار اون صحنه رو دیده بودن ، هیچی از دهنشون در نمیومد...
از اینکه همه رو کشته بود تعجب نکرده بودن چون در هر صورت اون پسر ارشد خانواده ی کیم بود و این سرعت عمل و دل نسوزوندن برای جون بقیه از پس جونگ کوکم برمیومد...
مشکل اینجا بود که تهیونگ یهویی واکنش نشون داده بود و تا حالا حتی یوجینم انقدر عصبی ندیده بودش...

نگاهشو به تهیونگ داد که پشت فرمون نشسته بود...
صورتش پر از قطره های خونی بود که روش پاشیده شده بودن ....

_ نمیخای نگاهتو ازم بگیری؟

چشای جونگ کوک گشاد شد و تک صرفه ای کرد..

+ نمیخای که اینشکلی برگردی هتل؟

_ نه ..‌ من برنمیگردم هتل! کارم اینجا تموم شده نه؟ هواپیمای شخصی میگیرم و برمیگردم به رُم.

جونگ کوک اخم محوی کرد و زبونشو توی لپش فرو کرد...
سرشو یکم تابوند و با یوجین که پشت سر صندلی راننده نشسته بود چشم تو چشم شد...
چشاشو یکم باز تر کرد تا با چشاش به یوجین علامت بده که یه کاریش بکنه...

یوجین : آ قربان ، این یه دستور از طرف رئیس کیم بود که با آقای جئون به ماموریت بریم. رئیس کیم و رئیس جئون باهم قرارداد امضا کردن. رها کردن اونا ( جونگ کوک و سونگ هون ) به معنی رد قرار داد پدرتونه پس...

تهیونگ ترمز محکمی گرفت که باعث شد سر یوجین بخوره به پشت صندلیش و جونگ کوک هم خم شه ...

_ که اینطور . پس من از الان میگم ... من به اتاق جدا دارم . بقیه هرکار خاستید بکنین . برام مهم نیست.خالا هم پیاده شین. رسییم هتل...

و زودتر از همه پیاد شد و کلیدو به مسئول ماشین های هتل داد و رفت تو....
از دیشب داشت جلوی خودشو میگرفت. قلبش تند میزد و انگار ببرش بدجور به جونگ کوک نیازمند بود...
اما نمیخاست قبول کنه. نباید قبول میکرد....

در هتل باز شد و بازم مثل همیشه بوی عود لذت بخش به صورتش میخورد و کلافگیشو کم میکرد...

سمت آسانسور رفت و دکمه رو زد . به محض باز شدن در آسانسور و ورودش ، رایحه ی اونو حس کرد...

_ برو بیرون ...

+ نمیرم.

_ مهم نیست . در هر صورت توی طبقه ی 21 ازت جدا میشم...

جونگ کوک واقعا کلافه شده بود. نمیدونست چرا انقدر تهیونگ سخت تلاش میکنه تا حفت بودنشونو گردن نگیره . چرا انقدر فراریه ؟ چرا نورا بهش گفت قاتل؟ ربطی به فرار کردنش از من داره؟

سوالا داشت دیوونش میکرد . جواب میخاست و برای جواب باید با تهیونگ حرف میزد...

○ طبقه ی 21

SynodicWhere stories live. Discover now