●part7●

77 12 2
                                        

[ووت، کاور و کامنت فراموش نشه خوشگلا °^°]

...

(ذهن تهیونگ)
آی سَرَم ... چه اتفاقی افتاد؟من الان کجام ؟ چرا چراغا خاموشه؟

نه... انگار پلکام هنوز بستس...

هاااااع....هاعععععع... خب فایده نداره. پلکام باز نمیشن..

نکنه مُردم؟یادمه که موهیتو خوردمو بعد یوجین بهم سوزنو زدو .... الانم بیدار شدم...یا شایدم توی کُمام؟

-ترهیحهبترامیحعیحعیجهبمازلحزحلز

ها؟انگار کس دیگه ای هم پیشمه...

_ خلهبهبچتجارهبتر...خب آقای دکتر حالشون چطوره؟

اها الان میتونم واضح بشنوم. اون یوجینه؟

_ حالشون خوبه خوبه و تا یکم وقت دیگه به هوش میان....
ولی باید هنوزم مراقبشون باشین.
من نمیدونم زخمشون قراره چه واکنشی نسبت به موهیتویی که خوردن نشون بده پس...
فقط حواستون بهش باشه...

_ کاری هست که انجام دادنش خطر داشته باشه؟

+ کار خاصی نیست ولی بهتره 2 روز آینده ، توی فضای بسته سیگار مصرف نکنن...همین

دکتر نوئِل ؟ من تورو مثل پدرم میدیدممم!

چطور جرئت کردی با گفتن این چرت و پرتا به یوجین از پشت بهم خنجر بزنی؟؟؟

_ بله دکتر .. از اینکه خودتونو اینجا رسوندین ممنونم..

این دیگه چیه؟ چرا جونگ کوک انقدر جلوی بقیه مثل گل پسرا رفتار میکنه؟چیش...

_ خیلی خب یوجین...بیا ما هم بریم بیرون و بزاریم تهیونگ بیشتر استراحت کنه... هوم؟

+ مطمئنید؟ اخه من لازم میدونم کل شب رو کنارشون باشم...

_ مطمئنم اگر بیدار بود کاملا کاری میکرد که برعکس اینو انجام بدی.

آ ... همینه..دَسخوش جونگ کوک...

تِلِق...
. . .
. . .

خب دیگه رفتن. سعی کرد چشماشو باز کنه و همون اول موفق شد...

احتمالا به خاطر نور اتاق چشماش باز نمیشدن ولی الان اتاق تاریک بود و فقط تهیونگ بود و شب پرستاره...

روی تخت نشست و چند ثانیه مکث کرد تا مطمئن شه سرگیجه نداره...
سعی کرد به صورت ذهنی نقشه ی اتاقو تو ذهنش ترسیم کنه..
دستشو روی پاتختی کنار تخت گذاشت...
کیفم کو؟ مطمئنم اینجا ...

_ دنبال این میگردی؟

+ جئون؟

_ نگران نباش توشو نگاه نکردم ..

+ نگران نیستم. در هر صورت فقط یه بسته سیگار و عطرم توشه..

_ دکتر گفت که نباید..

SynodicWhere stories live. Discover now