●part18●

65 9 14
                                        

[ووت + کامنت و کاور یادت نره نُوا:>]

"ساعت چنده ؟..."
"آخ ... بدنم هنوز درد میکنه..."
"دکتر خون زیادی ازم نگرفت ولی احساس میکنم بدنم از داخل یه سیاه چالس"
دستشو روی ملافه ی تخت کشید تا تهیونگو کنارش حس کنه ...
ولی نکرد...
با استرس روی ملافه ی تخت زیر زمین نشست و به جای خالی جفتش خیره شد...

_ تهیونگ ؟

با هر حالتی بود ، با یه سرعت باورنکردنی به سمت در زیرزمین هجوم برد ...
پله هارو دوتا یکی طی میکرد و با چشماش به دنبال تهیونگ میگشت...
وسط پذیرایی ایستاد و دور تا دورشو زیر نظر گرفته بود...
_ تهیونگ؟؟؟

+ توی حیاط داره سیگار میکشه...

سرشو بالا برد و به یونگی ای که به میله ی های طبقه ی بالا لم داده بود نگاهی انداخت...

پوکر فیس بود....
"هنوز عصبیه..."

_ نیاید الان سیگار بکشه . چرا حواست بهش نیست... هیونگ؟

از عمد هیونگ رو به کار برد تا شاید دلش یکم نرم شه و جوابم داد. یه پوزخند روی لب یونگی به وجود اومد...

_ بقیه کجان؟

+یوجین و سونگ هون خوابن. جیمینم داره خون های روی اسلحه هاشو تمیز میکنه...

_ حله ...

گفت و به سمت در ورودی عمارت حرکت کرد...

به محض باز کردن در ، میتونست پسر آلفا رو که دم پله ها داشت سیگار دارچینیشو میکشید ببینه.
یه پتوی سفید روی دوشش بود که به خاطر قد بلندش پایین پاهاشو در بر نمیگرفت...

بادی که میومد لا به لای موهاش حرکت میکرد و اون هارو به زیبایی تکون میداد...

همینط‌‌ور جلو رفت و پشت سرش ایستاد...
دلش میخاست انقدر محکم بغلش کنه که تمام درد های بدنش از بین برن...
اما نمیتونست. سرشو جلو برد و سرشو روی غده ی رایحه ی پتریکوی تهیونگ گذاشت و تند تند نفس میکشید و رایحشو تا آخر وجودش میفرستاد...

_ دستت درد میکنه؟

+ نه... اما قلبم چرا ... چرا انقدر رایحت غمگینه کوک؟

_ ... نتونستم ته. من قولمونو خراب کردم . جیمین و یونگی فهمیدن ... تو به خاطر موقعیت من دستت تیر خورد ...

+ آره . صبح از برخورد جیمین فهمیدم ... ازم عصبیه . و راجب دستم ، این موضوع هیچ ربطی به تو نداره . من تیر خوردم چون حواسم نبود. اگر بهم زنگ نمیزدی ، مطمئن باش ارتباطمو باهات به هم میزدم. از الان به بعدم هروقت اتفلق افتاد به خودم زنگ میزنی . فهمیدی؟

_ آره . ولی این راجب توهم صدق میکنه . حواست باشه!

گفت و سیگار توی دستشو ازش گرفت و پک محکمی ازش گرفت ...
میخاست با فشار بازدمش از ریه هاش خارجش کنه که با بوسه ی تهیونگ ، اونو به داخل ریه های اون فرستاد...

SynodicTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang