●part20●

74 9 13
                                        

[کاور ، کامنت و ووت یادن نره نُوا ی جیگر :> ]
* نتونستم جلوی خودمو بگیرم•-•

•••

نمیدونست به پسر چی بگه ...
بهش بگه اوسکولی؟ آخه حتی از اینم فراتر بود ...
چرا فرار نکرده بود ؟ دیوونس؟
چرا جاخالی نداده بود ؟
اصن چطوری یه جیک هم ازش درنیومده بود؟
دستاش نسبتا کشیده بود و همچنین عضله ای ... آشپز هایی که تهیونگ دیده بود معمولا ظریف بودن...
چطوری کاری کرد که مادام بهش بگه باهات حال میکنم؟

این خیلی غیر منطقیه...

_ آستینتو بده بالا...

اما پسر حرکتی نمیکرد ... به کاشی زمین خیره بود و سعی میکرد تهیونگو در نظر نگیره . که اینم خودش عجیب بود...

_ دارم میگم آستینتو بزن بالا !

"خدایا . استفاده از لحن آلفاییم واقعا انرژی میبره . پسره ی خل . باعث شدی خسته شم ..."

پسر آستینشو بالا داد و دوباره به زمین خیره شد ...

یوجین : ق.. قربان اوردمشون . اینام وسایل کمک های اولیه که خاستین...

_ خوبه بزارشون کنارم... . خب... دی جِی بودی درسته ؟
+...

_آهای با توعم . چرا انقدر احمق و بی پروایی ؟

+ احمق نیستم . فقط نمیترسم . اگر میخاین منو بکشین همین الان وقتشه . یا من میکشمتون...

_ میدونم...

بانداژ رو محکم کرد و بلند شد‌...

یوجین که هیچ ، به خاطر این حرف از تعجب سکته زده بود و تموم کرده بود داشت با خدا ملاقات میکرد ...

و دی جِی ... خب اون پسر واقعا بی پروا بود...

_ من خبر نداشتم که آشپز تغییر کرده . و این بار اول بود ... میدونی یعنی چی؟
+...

_یعنی تو به عمارت نفوذ کردی... حالا چرا؟ خانواده ی جانگ تورو فرستاده ؟ یا خودت انقدر احمقی که تصمیم گرفتی به عمارت کیم نفوذ کنی؟

+ من دلیلی برای توضیح دادن ندارم . اگر میخای منو بکشی الان وقتشه مرتیکه...

یوجین : حرف دهنتو بفهم امگا ... کسی حق نداره با جناب تهیونگ اینطوری صحبت کنه!

_ یوجین؟! ولش کن... خودم حواسم هست... . وقتی مادام بهت شلیک کرد نفهمیدی؟ یا خودت رو به اون راه زدی؟هوم؟

و شروع به راه رفتن به دور دی جِی کرد ...
روشو به جیمین داد و وسیله ی مورد نظرشو ازش گرفت ...

+ برای چی باید بترسم ؟ در هرو صورت قراره بمیرم . حالا یا به دست تو یا به دست اون مادام لعنتی...

یوجین : پسره ی ...

_ ... . میدونی چیه ؟ دقیقا . باهات هم نظرم . مادام چیزی جز یه گربه که 24 ساعته برای اینو و اون دم تکون میده نیست . ولی بحثو عوض نکن... . تو نمیترسی... ، چون اصلا درد و حس نمیکنی نه؟

SynodicDonde viven las historias. Descúbrelo ahora