[ووت ،کامنت و کاور یادت نره نُوای جیگر :>]
•••
نفس هاشون خیای سریع بود...
اکسیژن کافی به ریه هاشون نمیرسید ...
هردو ناشیانه عمل میکردن ، انگار که بار اولشون باشه.
تمام اتاق با عطر رایحه هاشون پر شده بود و مغزشونو خالی میکرد...
قدرت دست تهیونگ بود. دست هاشو دو طرف سر جونگ کوک گذاشته بود و بدنشو غرق در بوسه های پی در پی خودش میکرد...
صبرش داشت تموم میشد اما نمیخاست تند پیش بره. نه! باید کاری میکرد که هردوشون غرق در لذت شن و گذر زمان رو نفهمن... میخاست آروم آروم از غذاش لذت ببره...
فقط 10 دقیقه از ورودشون به اتاق میگذشت ولی طاقتشون تموم شده بود...
بدن هردو تحریک شده بود و دیگه نمیکشید و تهیونگ اینو خوب میدونست. بار اولش نبود...
قبلا زن های زیادی سعی کرده بودن عطشش رو اروم کنن ولی هیچ کدوم موفق نمیشدن چون تهیونگ زوتر اونارو از پا درمیورد و آخرش هم مجبور میشد خودش دست به کار شه ولی حداقل حسابش دستش اومده بود...
در طی این 10 دقیقه جونگ کوک رو جوری تحریک کرده بود که با کوچیک ترین لمس، بدنش به لرزه بیوفته و با هر تنش بدن پسر ، خودش هم به اوج تحریک میرسید...
جونگ کوک : هه هه(خنده) ها(نفس عمیق)... خوب ... کارتو بلدی . نه؟
_ هه هه هه (خنده های ریز و بی اختیار )... نباید اینو میگفتی دارچین... حالا چیکار کنیم؟ دلم میخاد بیشتر ازیتت کنم...
و سرشو از جلوی صورت جونگ کوک رد کرد و پایین تر رفت...
دستش رو روی عضوش گذاشت و کمی فشار داد ولی همین کافی بود تا برق از سر پسر بپره...
اما برای اون گرگ گرسنه همین کافی بود؟ معلومه که نه! باید بیشتر و بیشتر این خرگوش کوچیک رو ازیت میکرد...
دستش رو برنداشت و در عین حال با زبونش با نیپل هاش بازی میکرد...
جونگ کوک : هیسس... توروخدا... هااا... فقط زوتر.. انجامش بده... لعنتیی. عاهه
_ پس بالاخره کم آوردی دارچین . نه؟ باشه... هرجور تو بخای...
سرشو بالا اورد و با لب هاش ، با لب های پسر بازی کرد ولی از درخاست بوسه هاش جاخالی داد و به سمت گردنش رفت...
یه بوسه ، دو بوسه و ...
جونگ کوک : هیسسس.. عاح
لب هاشو از گردنش جدا کرد :
خدایا ، کاش خودتو میدیدی... این هایلایت بنفش خیلی روی پوست سفیدت زیباست...
به جهت مخالف حرکت کرد و در جهت مخالف مارک قبلی ، دو نشونه ی دیگه از خودش به جا گذاشت و دست هاشو به دو طرف کمر پسر گذاشت و مارک بعدی رو روی محل دنده هاش جاگذاری کرد...
در تمام این مدت جونگ کوک از شدت لذت هیچی نمیفهمید و فقط پتوی تخت رو محکم تر توی دستاش فشار میداد ، زبونشو توی لپش فرو میبرد و با پیرسینگ لبش بازی میکرد...
ČTEŠ
Synodic
Akční《چرا ؟چرا باید تورو الان و اینجا ملاقات میکردم...ستاره ی من》 ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ بیاین با هم دیگه قدم بزاریم در دنیای مافیا های خشن و پول پرست.مافیا های اصیلی که هیچ کس حتی جرئت به زبون اوردن اسمشونم نداره. اما چی میشه اگه توی همچین جهانی دوتا آلفا...
