●part8●

72 11 3
                                        

[ کاور و ووت یادت نره خوشگله:> ]

. . .

به بیرون نگاهی انداخت، آسمون دلش گرفته بود و نمیذاشت دختر از آرامش حاصل از تنهاییش لذت کافی رو ببره...

قلوپی از قهوش خورد و بازدم عمیقی از لذت کشید و به پشتی مبل تکیه داد...

وقتی برادر کوچیک ترش توی خونه نبود ، واقعا خونه آروم بود. نه دادی ، نه عصبانیتی و نه دعواهای خواهر برادری...

هیچ کدوم وجود نداشتن...

قهوش رو خورد و تصمیم گرفت کمی چشم هاشو روهم بزاره...

دینگ، دینگ، دینگ....

عالی بود . حتی الانم گوشیش راحتش نمیذاشت...
گوشی رو برداشت و کلافه دم گوشش گذاشت:
بله؟

_ یه جیییی ، سلام دختر . حالت چطوره؟

+ لیسا؟ سلامممم. کجایی؟ تونستی بیلیت گیر بیاری؟

_اتفاقا برای همین زنگ زدم.شاید باورت نشه ولی هیچ پروازی تا ۱ ماه آینده بیلیت خالی نداره...

دوباره تکیه داد و سرشو روی پشتی مبل گذاشت و لبخندی زد :

اشکال نداره . به نفعت شد . در هر صورت جونگ کوک فعلا عمارت نیست. برای یه کاری رفته پاریس.

_ اوه جدی؟ خب پس یه لطفی بهم میکنی؟ هروقت جونگ کوک از سفر برگشت بهش بگو یه تماسی با من بگیره . یه حرفایی باهاش دارم...فعلا...

+ اوه باشه حتما . خدافیظ...

گوشی رو روی مبل کنارش انداخت و دوباره عقب رفت و تکیه داد. دِم عمیقی از هوا کشید و با یک بازدَم عمیق تر خارجش کرد...

استرس گرفته بود :
فقط امیدوارم نخاد بحث گذشته رو باز کنه...





از زمانیکه وارد هواپیما شده بودن تا الان ، فقط 6 ساعت از پروازشون رو طی کرده بودن و هنوز 14 ساعت تا پاریس راه داشتن...
حوصلشون وحشتناک سر رفته بود و از روی خستگی و بی حوصلگی رایحه های همشون توی بخش vip حس میشد ....
اینم یه مشکل دیگه...

یوجین تمام تلاششو میکرد تا بخوابه ولی خوابش نمیبرد و تمام کار هایی رو که میشد با آی پَدِش انجام بده رو انجام داده بود ...

سوتگ هون اوضاعش بهتر از بقیه بود و مشغول خوندن کتاب هایی بود که از 100 قرن پیش خریده بود ولی وقت نمیکرد بخونتشون...

و البته 2 تا آلفای اصیل....
هر دو کلافه بودن و به ابر های پشت پنجره خیره بودن...

تق تق تق

_ سلام .... سلام آقایون محترم ... برای شام چی میل دارید؟

چشماش به محض ورودش به خاطر رایحه ها برق میزد و به دوتا آلفای اصیل خیره شده بود. اره.... یه امگا ... اونم چه امگایی...

SynodicTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon