●part24●

40 3 0
                                        

[کامنت،کاور و ووت یادن نره نُوا:>]

•••

یک ربعی از اومدن نوئل میگذشت .
توی این تایم هیچکسو داخل اتاق راه نداده بود و این مساوی بود با فضولی دو تا پسری که پشت در داشتن جون میدادن‌...
با اینکه گوشاشونو به در چسبونده بودن ولی هیچی نمیشنیدن..‌.
جیمین زیر لب : من چند دقیقس چیزی نمیشنوم تو چی؟

جونگ کوک اومد جوابشو بده که در باز شد و جیمین با سر افتاد زمین ...

نوئل : خیلی خب . لازم نیست از این کارا بکنید‌ بیاین تو‌ . باهاتون حرف دارم...

با ورود اون دوتا در اتاق رو پشت سرش بست...
جیمین و کوک روی دوتا مبل مشکی پشت به پنجره و به سمت تخت نشستن...

نوئل : بزارین موقعیت رو براتون توصیف کنم. تهیونگ دچارحمله ی رایحه شده...

میخاست ادامه بده که با دیدن قیافه ی علامت سوال گونه ی اون ۳ تا(تهیونگ، جیمین و کوک) منصرف شد و آهی کشید...

_ یعنی هر از چند گاهی رایحش بهش چیره میشه... تهیونگ، چند بار اینطوری شدی؟

تهیونگ: فک کنم 3 بار؟

_ هر 3 بار به شدت دیشب؟

+ نه 2 بارش مثل دیشب بود و 1 بارش با شدت خیلی کم و ناگهانی...

_ اون 2 تا توی چه موقعیتی اتفاق افتاد؟

نمیخاست جواب سوالو بده . مشخص بود... که عصبیه ، که ناراحته و استرس داره... پتویی که روی پاش بود رو توی دستاش فشار میداد ولی با آزاد شدن رایحه ی جونگ کوک اروم شد...نگاهشو به اون داد و با لبخند بهش فهموند که حالش خوبه...

+ یه بارش که ... دیشب بود. کاملا ناگهانی. یادمه یوجین اومد بهم گفت که مادام قراره توی عمارت موندگار بشه ولی من مطمئنم سر اون عصبی نبودم. اصلا نتونستم عصبی بشم ،یهو نفسم قطع شد، انگار رگام میخاست منفجر بشه... یه بار دیگه هم.... 8 سال پیش بود ... چیز زیادی یادم نیست. دستامو... براش باز کرده بودم و داشت به سمتم میدوید ... که... بعدش...

جیمین : دکتر ، خواهش میکنم . بسه . نباید براش یاد آوری بشه . خواهش میکنمم!

کوک : شیششش... هی . عزیزم. اشکال نداره. هی ... منو نگاه کن. با توعم . منو ببین ! هیچی تقصیر تو نبوده ... خب؟

نوئل : خب بابا. من کی گفتم ادامشو بگو . میخام نتیجه رو بگم...

چشمای هر یه تاشون تا ته گشاد شده بود و برق میزددد. از انتظار داشتن میمردن..

_ هعی... باید هم دیگرو مارک کنین..

تهیونگ ، کوک ، جیمین : هااا؟؟؟

_ زهر ماررر. ترسیدمم. یعنی چی ها؟ باید همدیگرو مارک کنید . همین . اگر بخام دقیقا توضیح بدم، باید بگم که ، گرگ تهیونگ به بلوغ رسیده . درواقع 8 سال پیش این اتفاق افتاده ولی تهیونگ جلوشو گرفته . بعد از اون اتفاق ... خب ...(رو به تهیونگ) گرگت ترسیده بوده ، اعتماد نداشته و همه رو پس میزده . ولی الان با کوک جفت خورده و دوباره نیاز هاش بیدار شده...

SynodicDove le storie prendono vita. Scoprilo ora