تاعو اروم پتو رو روی لی هوا که خوابش برده بود مرتب کرد و دستش رو از دست لی هوا بیرون اورد...
اصلا فکرش رو نمیکرد لی هوا درباره صحبتش با کریس چیزی بفهمه...
اما الان که بهش فکر میکرد...
شاید واقعا احمقانه بود...لی هوا یه بچه س...
اینکه بخواد یکدفعه از زندگیش محو شه...
باورش نمیشد که داشت دقیقا همون کاری رو با لی هوا میکرد که پدر خودش باهاش کرده بود...
هرچند که برای لی هوا بهتر باشه که با کریس بمونه...
توی همین فکر ها بود که کریس ضربه خیلی ارومی به در اتاق زد و توجه ش رو جلب کرد
و بعد اروم پرسید
-خوابید؟تاعو اروم سرش رو به معنی اره تکون داد و گریس گفت
-پس... یه لحظه بیا کارت دارم...تاعو هم اروم از جاش بلند شد و پشت سر کریس راه افتاد...
کریس اونو به همون اتاق صبح برد و وقتی که نشستند جفتشون برای چند دقیقه ای توی سکوت به هم نگاه کردند تا اینکه بالاخره کریس گفت
-خب... صبح قرار بود یه چیزی بهت بگم...ولی وقتی گفتی که دیگه نمیخوای که... لی هوا رو ببینی نتونستم بگمش...
تاعو سری تکون داد...
درسته...اون لحظه اینو کاملا فراموش کرده بود...
کریس از جاش بلند شد و از توی کشوی میز اتاق چیزی رو برداشت و دوباره سر جاش رو به روی تاعو نشست و قبل از اینکه مشتش رو باز کنه و به تاعو نشون بده چی توی دستشه اروم گفت
-الان... یکم پیچیده تر شده... ببخشید اگه حرفام زیاد سر و ته نداره ... همه حرفام... همه تمرینام دیگه به درد نمیخوره پس باید یچیزی همینجوری بگم...
تاعو گیج نگاهش کرد و گفت
-مگه میخوای ازم خواستگاری کنی که حرفات رو تمرین کردی؟کریس چند ثانیه ای نگاهش کرد بعد اروم گفت
-اره...و بعد شروع به خندیدن کرد که باعث شد تاعو هم بخنده و بعد از چند دقیقه انگار تازه متوجه جواب کریس به حرفش شد و گفت
-صبر کن... چی؟کریس جعبه ی توی دستش رو به طرف تاعو گرفت و گفت
-خوب... میدونم که رابطه ما خیلی پیچیده شد... اما از قبل هم... من میخواستم باهات ازدواج کنم... اینکه یکدفعه رفتی... فقط...
اروم جعبه رو باز کرد و گفت
-من این حلقه رو تقریبا... یه هفته قبل از اینکه یکهو بیدار شم و ببینم کنارم نیستی گرفته بودم...تاعو اروم سرش رو پایین انداخت و گفت
-متاسفم...کریس سریع گفت
-هی... اینا رو نگفتم که بگی متاسفی! میدونم چرا اون کار رو کردی اما...تاعو بهم نگاه کن...تاعو سرش رو بلند کرد و کریس هم جعبه رو کنار گذاشت و دست تاعو رو گرفت
-میدونم... کسی که باهاش ازدواج کردی ادم خیلی خوبی بوده و میدونم هیچ وقت نمیتونم مثل اون باشم... اما تاعو نمیشه بهم یه شانس بدی تا تلاشمو بکنم؟ بخاطر لی هوا حداقل... یه مدت اینجا بمون ... اگه دیدیم نمیشه... بعدش هرکار که تو بخوای میکنیم... باشه؟
تاعو چیزی نگفت کریس جعبه توی دستش رو به تاعو نشون داد و اروم بازش کرد
تاعو گیج نگاهش کرد...
این همون جعبه ای که امروز صبح دیده بود...
ولی اینکه...تاعو اروم گفت
-نمیتونیم...کریس گیج پرسید
-چرا؟ یعنی انقدر ازم بدت میاد که نمیتونی بهم یه شانس بدی؟تاعو سریع گفت
-برای این نیست... کریس تو... مگه نامزد نداری؟کریس چند دقیقه ای نگاهش کرد و بعد گفت
-چی؟همون موقع یه نفر در اتاق رو باز کرد و گفت
-کریس خبر داری که زن عمو کجاس؟کریس و تاعو هر دو به شخصی که تازه وارد اتاق شده بود نگاه کردند ...
اون هم سریع گفت
-اوکی انگار بد موقع اومدم بعدا میام...و برگشت که بره... که یکهو سر جاش وایساد و به طرف تاعو برگشت و گفت
-هی! تو همون پسر جدیده صبحی!بعد به کریس و حلقه توی دستش نگاه کرد و گفت
-هی! پس این با توعه؟ فک کردم که...قرار نیست با خدمه بریزیم رو هم ولی مثکه... باوشه ببخشید من میرم پس... خوش بگذره...کریس انگار تازه متوجه شده باشه که چه خبره سریع از جاش بلند شد و گفت
-کای چیکار داری میکنی؟!چی داری میگی؟تاعو گیج نگاهشون کرد...
کریس شروع به صحبت با اون پسره کرد ولی تاعو زیاد متوجه حرف هاشون نبود...اما یه چیزی رو متوجه شده بود ...
این پسره نامزد کریس نیست...ولی...
پس کیه؟کریس انگار تازه متوجه شده باشه رو به تاعو و کای گفت
-اوه...آم... کای... این تاعو عه... مامای لی هوا و تاعو این کایه پسر عموی گاو من ...
کای هم که این حرفو شنید محکم پاش رو روی پای کریس کوبید که باعث شد دادش دربیاد
وقتی چپ چپ نگاهش کرد کای گفت
-پات رو دمم بود...کریس چپ چپ نگاهش کرد و توضیح داد
-از اونجایی که کای معمولا خارج از کشوره برای مدتی که اینجاست قراره توی خونه ما بمونه...
تاعو اروم گفت
-متوجه شدم... فقط... من فکر کردم که شماها... با هم..یکدفعه کای و کریس با هم گفتن
-من و این عمرا!ولی بعد از اون کای به کریس نگاه کرد و گفت
-چرا عمرا؟ من برای تو کافی نیستم؟کریس جواب داد
-من قرار نیست دوباره این بحثو با تو داشته باشم!

YOU ARE READING
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...