کریس نمیتونست زندگی رو طور دیگه ای تصور کنه...
همیشه ... فکر میکرد مسخره س که انسانها ازدواج میکنند...
اگه رابطه جنسی میخوای همیشه میشه یکی رو برای این کار استخدام کرد...
اگه یه وارث میخوای بدون ازدواج هم میشه یکی داشت ...
مخصوصا بعد از تموم شدن رابطه ش با تاعو ...
مطمئن بود که رابطه عاشقانه و ازدواج...
چیزی جز درد و شکست نداره...
اما حالا...بعد از تولد پسر هاش...
انگار تازه زندگی براش معنا پیدا کرده بود....
زندگیش حالا کامله..
به ساعت نگاهی انداخت..
امروز تاعو و لی هوا با هم بیرون رفته بودند و کریس توی خونه با دوقلو ها تنها بود...
قرار بود امروز منشی اقای وانگ هم برای اوردن یه سری فایل به خونه ش بیاد و بعد از اون...
خب....
راستش تنها کاری که داشت این بود که بشینه و از تماشای دوقلو های غرق خوابش لذت ببره...
این دوتا وقتی خواب بودند...
تنها وقتی بود که میشد از داشتنشون حس خوبی داشت چون به محض اینکه بیدار میشدند اونقدر سرشون شلوغ میشد که وقتی برای لذت بردن ازشون وجود نداشت...
همون لحظه بود که صدای زنگ در رو شنید...
سریع از جاش بلند شد و به طرف در رفت تا قبل از این که شخص پشت در دوباره در بزنه و بچه ها رو بیدار کنه در رو باز کنه...
حدس میزد که منشی اقای وانگ پشت در باشه اما وقتی خود اقای وانگ رو دید حسابی جا خورد...
-اقای وانگ! چه...چقدر... آم... بفرمایید تو...
اقای وانگ خندید و گفت
-میدونم انتظار دیدن من رو نداشتی... قرار نبود بیام اما... این طرف ها کار داشتم برای همین گفتم که بهتر میشه که خودم بیام... میتونیم درباره کار ها هم صحبت کنیم...
کریس هنوز یکم گیج بود اما سریع گفت
-اه... البته... بفرمایید...
و کنار رفت و اجازه داد اقای وانگ وارد خونه بشه...
اقای وانگ نگاهی به اطراف انداخت و گفت
-خب... خونه قشنگیه... راستش وقتی شنیدم که از مادرت جدا شدی انتظار نداشتم همچین خونه ای گرفته باشی...
کریس خندید
-اره... خب... راستش اولش یکم مخالفت شدیدی داشت اما الان... یه جورایی کاری به من نداره...
اقای وانگ سری تکون داد و اروم گفت
-میدونم که اون زن مادر واقعیت نیست... اما مطمئن باش به همون اندازه برات زحمت کشیده...
کریس چیزی نگفت
اقای وانگ متوجه نگاه کریس شد و گفت
-آه... به هرحال... خوشحالم که دیگه مستقل شدی... یه جورایی دیگه وقتش بود... آه...
ESTÁS LEYENDO
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...
