تاعو اروم در اتاق لی هوا رو باز کرد و واردش شد...
برای چند دقیقه ای...
همونطور بی حرکت سر جاش موند...
اون چی کار کرده بود؟
الان...
برای همیشه...
دخترش رو از دست داده بود؟اروم وسط اتاق لی هوا نشست و برای اولین بار بعد از مرگ زی یانگ بدون اینکه تلاشی برای کنترلش داشته باشه با صدای بلند گریه کرد...
بند بند وجودش میخواست بره پیش کریس و هرچی یکم پیش گفته رو پس بگیره...
ولی...
نمیتونست...
خودخواهیه مگه نه؟اینکه بخواد دختر کوچولوش رو پیش خودش نگه داره...
تا همین الانشم...
به اندازه کافی خودخواه بوده!بعد از حدود یک ساعت... وقتی که دیگه اشکی برای ریختن نداشت اروم لبه ی تخت لی هوا رو گرفت و از جاش بلند شد...
نمیتونست روی پاهاش وایسه پس تصمیم گرفت بره و روی تختش دراز بکشه...
شاید اینطوری یکم بهتر بشه...
به محض رسیدن به اتاقش متوجه لرزشی روی تختش شد...
اروم موبایلش رو برداشت و متوجه شد چند تا میس کال از طرف کریس داره...
اروم موبایلش رو کنار گذاشت...
نمیدونست کریس برای چی بهش زنگ میزنه اما هرچی که بود الان واقعا اندژی ای برای جواب دادن بهش نداشت...
اما بعد از چند دقیقه وقتی دوباره موبایلش زنگ خورد نتونست جلوی خودش رو بگیره و جواب نده...
چطور میتونست؟
با تمام وجودش امیدوار بود کریس پیشنهادش رو قبول نکرده باشه...
پس بالاخره جواب داد ولی هنوز بله رو نگفته بود صدای کریس رو شنید که میگفت
-لی هوا پیش توعه؟!#
کریس به سمت تاعو که به طرفش می اومد دویید و پرسید
-پیداش نکردی؟تاعو درحالی که نفس نفس میزد گفت
-نه... اونجا هم نبود...هردو توی سکوت چند دقیقه ای کنار هم ایستادند...
دیگه جایی نبود که فکر کنن لی هوا ممکنه اونجا باشه...
توی اون چند دقیقه ... هردو هزار تا حرف داشتن که به همدیگه بزنن اما...
الان...
واقعا وقت برای هیچ کدومشون نبود...الان باید لی هوا رو پیدا کنن...
این تنها کاریه که باید بکنن...تاعو اطرافش رو نگاه کرد و یکدفعه چیزی از ذهنش گذشت...
-میگم... اینجا... این نزدیکی ها یه شعبه از فروشگاه SH هست؟
کریس گیج نگاهش کرد
-برای چی میپرسی؟

YOU ARE READING
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...