the end

41 9 28
                                        

کریس آروم کنار تاعو روی تخت دراز کشید...

تاعو هیچ واکنشی نشون نداد تا زمانی که وریس خیلی آروم بغلش کرد و پرسید
-حالت خوبه؟

تاعو خیلی آروم به طرف کریس چرخید و با صدای آروم جواب داد
-آره...

کریس آروم دستش رو دراز کرد و توی نور خیلی کمی که از بیرون اتاق رو روشن کرده بود موهای تاعو رو از روی صورتش کنار زد و آروم گفت
- صورتت خیسه... داشتی گریه میکردی؟

تاعو چند ثانیه ای ساکت موند و بعد آروم گفت
-نه... فقط قبل از اینکه بیام تو تخت صورتمو شستم...

کریس هوم آرومی گفت و بعد آروم تر گفت
-میخوای... درباره ش حرف بزنی؟

اینبار سکوت تاعو خیلی بیشتر از چند ثانیه طول کشید تا اینکه بالاخره با صدایی که کمی میلرزید گفت
-نه...

کریس چیزی نگفت فقط تاعو رو محکم به خودش چسبوند و برای چند دقیقه توی همون حالت موند تا اینکه خیسی اشک های تاعو رو روی سینه ش احساس کرد...

آروم سر تاعو رو نوازش کرد و گفت
-نگران نباش... اجازه نمیدم دوباره اینطوری سر و کله ش پیدا بشه... اجازه نمیدم اذیتت کنه...

تاعو آروم بعد از چند دقیقه گفت
-میدونی... یکم مسخره س...

کریس همونطور که سرش رو نوازش میکرد گفت
-چی؟

تاعو آروم جواب داد
-اینکه... من همیشه... دلم یه بابا میخواست... میدونی... مادرم اولش... نتونست خونه ای که پدرم بهش داده بود رو قبول کنه... و منو برد تا یه جای دیگه ای زندگی کنیم...

جایی که من بزرگ شدم بابا ها ... خب زیاد توی زندگی بچه ها نقشی نداشتن... معمولا بابا های ما یا برای کار شهر دیگه ای بودند یا مرده بودند و یا خانوادشونو ترک کرده بودند و یا آدمای لاابالی ای بودند که بیشتر از خونه توی زندان بودند... و اونایی که به هرحال... پیش خانواده هاشون بودند معمولا تنها کاری که میکردند این بود که بعد از اومدن از سر کار آبجو بخورن و تلویزیون نگاه کنند و سیگار بکشن اما گاهی اوقات... فقط گاهی... میشد بچه هایی رو توی اینور و اونور با باباهاشون دید که برای چند ساعت هم که شده خوش میگذرونند...توپ بازی میکردند... خوراکی میخوردند یا فقط... حرف میزدند...

هربار که... این چیزا رو میدیدم... واقعا... آرزو میکردم که لاقل مادرم با یکی ازدواج کنه تا منم یه بابا داشته باشم...

و حالا... میبینم که تمام این مدت من یکی داشتم... یکی که روحشم از وجودم خبر نداشته!

میدونم که اون فکر نمیکرده که من پسرش باشم... میدونم که اونم حق داشته‌... میدونم که مامانمم با سکوت کردن در این باره اشتباه کرد... اما بازم...

میدونی ؟ وقتی بچه بودم به خودم گفتم که هیچ وقت اشتباه اونو نمیکنم ولی بازم...

کریس چیزی نگفت اجازه داد تاعو تمام حرف هاش رو هرچند به همریخته و نامفهوم بزنه...

little princess Where stories live. Discover now