e23

19 9 12
                                    

تاعو تقریبا چند دقیقه بعد از کریس بیدار شد...

کریس چشم هاش رو بست و خودش رو به خواب زد چون نمیخواست تاعو متوجه بشه که بیداره و چیزی بگه...

اما میتونست تقریبا تمام حرکات تاعو رو حس کنه و حدس بزنه...

تاعو اروم چند دقیقه ای سر جاش موند و به کریس و لی هوا کنار خودش نگاه کرد و بعد اروم سر جاش نشست...

از شب گذشته خاطرات محوی رو به یاد داشت ولی مطمئن بود که رابطه ای نداشتند...

به دست و بازوی کریس نگاه کرد... میتونست خیلی واضح جاهای گاز رو روشون ببینه... کریس قبلا توی دوره هیت تاعو خیلی فعال بود و تنها دلیلی که لی هوا توی چند سالی که با هم بودند تنها بچه ی تاعو بود این بود که چون تاعو گفته بود که فعلا برای بچه زوده از وسایل جلوگیری استفاده میکردند...

با اینحال اون شب‌... حتی کاندوم هم نتونسته بود جلوی تولد لی هوا رو بگیره...

پس میتونست حدس بزنه شب قبل چقدر برای کریس سخت بوده...

اروم دستش رو دراز کرد و کاملا ناخوداگاه سر کریس رو نوازش کرد

کریس اونقدر از این حرکت شوکه شد که فراموش کرد مثلا خوابه و چشم هاش رو باز کرد...

تاعو با دیدن واکنشش دستش رو عقب کشی و  به سمت دیگه ای نگاه کرد...

برای چند دقیقه ای هیچ کدوم از جاشون تکون نخوردن...

تا اینکه بعد از گذشت چند دقیقه هر دو شون اروم خندیدند...

تاعو به لی هوا نگاه کرد و اروم پرسید
-کی اومد اینجا؟

کریس شونه ای بالا انداخت
-من نفهمیدم...باید وقتی که هردومون خواب بودیم اومده باشه...

تاعو هوم ارومی گفت و با لبخند کوچیکی سر لی هوا رو نوازش کرد
کریس چند دقیقه ای نگاهشون کرد و بعد گفت
-آم... تاعو...

تاعو نگاهش کرد... میخواست بپرسه "از من... عصبانی نیستی؟" یا بپرسه "الان که ما با هم ازدواج کردیم قراره دفعه دیگه که هیت شدی چی کار کنیم؟"

ولی در عوض پرسید
-دوست داری... برای صبحانه چی بخوری؟ باید گرسنه باشی...

تاعو نفسش رو اروم بیرون داد...
منتظر بود که کریس ازش درباره رابطه شون از حالا به بعد بپرسه...

-راستش فرقی نداره... هرچیزی خوبه...

کریس سری تکون داد و بیرون رفت و تاعو هم دوباره سر جاش دراز کشید
ولی واقعا...

از حالا به بعد قرار بود چطور باشه؟

#

تمام روز رو تاعو و کریس تمام تلاششون رو کردند تا با هم مواجه نشن و نخوان درباره شب گذشته حرف بزنند اما در نهایت...

little princess Where stories live. Discover now