لی هوا همونطور که دست کریس رو میکشید و اونو به طرف اتاق دیگه ای میبرد گفت
-بابا یی یواشکی نگاه نکنیا!کریس درحالی که سعی میکرد نخنده گفت
-باشه باشه... قول میدم یواشکی نگاه نکنم...هرچند واقعا سخت بود که جلوی این حس کنجکاویش رو بگیره...
میدونست تاعو و لی هوا این چند روز دارن یواشکی یه کارایی انجام میدن...
و میتونست حدس بزنه که قراره یه سوپرایز باشه اما واقعا دیگه نمیتونست صبر کنه که بفهمه قضیه چیه...
مطمئن بود که خبری از یه بچه ی دیگه نیست...چون هرچند که توی این یک ماه که ازدواجشون رو رسمی کرده بودند دو باری با هم بودند ولی هیچ کدوم توی دوره هیت تاعو نبودند و از لوازم پیشگیری هم استفاده کرده بودند...
پس نه..
مطمئنا خبری از بچه دوم نبود...پس قضیه چیه؟
بالاخره به جایی رسیدند که لی هوا دست هاش رو ول کرد و گفت
-خوب بابا یی الان دیگه میتونی چشماتو باز کنی...
#
کریس به کیک رو به روش خیره شده بود و به زور جلوی خودش رو گرفته بود که به خودش نخنده...
واقعا تمام احتمالات رو برسی کرده بود اما اصلا این احتمال رو که تولد خودشه رو یادش نبود!
لی هوا همونطور که توی بغل کریس نشسته بود نگاهش کرد و گفت
-بابا یی؟کریس نگاهش کرد و متوجه شد چند دقیقه ای هست که لی هوا و تاعو منتظرن تا کریس شمع ها رو فوت کنه!
پس سریع خم شد و فوتشون کرد
لی هوا ذوق زده پرسید
-بابا یی! بابا یی ! چی ارزو کردی؟!کریس اروم سر لی هوا رو بوسید و درحالی که زیر چشمی به تاعو نگاه میکرد گفت
-هیچی... چون همین حالاش هم به ارزوم رسیدم...
تاعو واکنشی نشون نداد اما کریس میتونست از اونجا که نشسته بود سرخ شدنش رو ببینه...اروم دستش رو دراز کرد تا چاقو رو برداره و به لی هوا گفت
-حالا چقدر کیک میخوای؟لی هوا سریع گفت
-اوممم... یه تیکه گنده!کریس و تاعو هر دو خندیدند که تاعو گفت
-دلدرد میشی... بزار الان خودم براش میبرم...اما قبل از اینکه بتونه چاقو رو از دست کریس بگیره در سالنی که داخلش بودند به شدت باز شد...
تاعو و کریس و لی هوا به طرف در برگشتند و با دیدن خانم وو دم در حسابی جا خوردند...
کریس اروم تو دلش به خودش لعنت فرستاد که فراموش کرده بود نامادریش امروز از سفر برمیگرده...
بنا به دلایلی... هنوز هم نتونسته بود درباره قرار دوباره ش با تاعو چیزی به خانم وو بگه... چه برسه به این مساله که الان رسما ازدواج هم کردند!

YOU ARE READING
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...