e26

42 10 20
                                        

تاعو اروم لپ تاپ رو بست و از جاش بلند شد...

از وقتی که متوجه شده بود که بارداره کارش رو به حالت دور کاری تغییر داده بود و حالا از توی خونه و با لپ تاپ کار میکرد...

و با توجه به اینکه الان این دوتا بچه از اعضای بدنش به عنوان کیسه بکس استفاده میکردند واقعا خوشحال بود که این تصمیم رو گرفته بود...

وقتی لی هوا رو باردار بود ... اون بچه حسابی اروم بود و زیاد از جاش تکون نمیخورد... طوری که بارها نگران میشد که نکنه مرده...

ولی با این دوتا هیچ وقت این نگرانی سراغش نمی اومد چون کاملا مطمئن بود که حالشون خوبه...
و از الان نگران بود...

لی هوا که اونقدر بچه ارومی بود نوزادی وحشتناک سختی رو داشت پس این دوتا قراره چه طور باشن؟
برای لی هوا هم نگران بود...

نکنه نتونه به اندازه کافی بهش توجه کنه؟

توی همین فکر ها بود که لی هوا از مدرسه برگشت
بلافاصله بعد از اینکه لباس مدرسه ش رو در اورد و روی تختش و اطراف اتاقش پرت کرد به طرفش دویید و گفت

-ماما...ماما... داداشام هنوز هم دنیا نیومدن؟

تاعو خندید
-نه لی لی ... خیلی زوده...هنوز چند ماهی مونده...

لی هوا اهی کشید و گفت
-من مدرسه م تموم بشه دنیا میان؟

تاعو سری تکون داد
-آره... وقتی کلاس اولو تموم کنی دنیا میان...

لی هوا بازم یکم فکر کرد و گفت
-اون موقع میریم فوتبال بازی کنیم؟

تاعو سرش رو نوازش کرد
-نه دختر خوب... داداشات به دنیا بیان خیلی کوچولوان... نمیتونن بیان باهات فوتبال بازی کنن...

لی هوا گفت
-ولی... خودت دیروز گفتی دارن تو دلت فوتبال بازی میکنن...

تاعو نتونست جلوی خودش رو بگیره و بلند زد زیر خنده
-اره... راست میگی... ولی منظورم واقعا نبود که‌...

لی هوا چند ثانیه ای نگاهش کرد بعد بلند شد و به اتاقش رفت...

تاعو همونطور که نشسته بود صداش زد
-لی هوا لباس هاتو جمع کن قبل از اینکه بشینی سر کارتون...

لی هوا باشه ای گفت اما باز هم بدون اینکه جمعشون کنه به طرف تلویزیون دویید...

تاعو سری تکون داد و از جاش بلند شد تا خودش لباسا رو جمع کنه...

#

کریس به لی هوا که درحال بازی با وسایل شهر بازی بود نگاه کرد و لبخندی زد...

تقریبا یک سال پیش بود که برای اولین بار لی هوا رو اینجا اورده بود و لی هوا اون زمان لجبازانه از اینکه بابا صداش کنه فرار میکرد...

little princess Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz