e22

30 11 30
                                        

کریس بالاخره نتونست بی تفاوت باقی بمونه...

میدونست که تاعو احتمال زیاد به کمک احتیاج داره و تنها گذاشتنش...

درسته که چون فقط رابطه ی اسمی و به خاطر لی هوا دارن کار درستی به نظر میرسه‌...

اما حتی فکر کردن بهش هم دیوونه ش میکرد!

به علاوه...
مطمئن بود چند نفر الفا همین الان توی عمارت هستند!

نمیتونست این ریسک رو بپذیره که یکی از اونها بخواد حرکتی بزنه!

پس بلافاصله بعد ازراینکه به ییشینگ دستور داد هیچ کس حق نداره طبقه بالا بیاد به اتاق لی هوا رفت...

در اتاق رو باز کرد و داخل شد
تاعو داخل حمام اتاق بود و در رو روی خودش قفل کرده بود.‌‌..

کریس کنار در نشست...

از پشت در هم میتونست بوی شدید فرمون ها رو حس کنه...

با تمام وجودش دوست داشت این در رو بشکونه و برای لی هوا یه خواهر یا برادر بسازه...

ولی...
نباید...

میدونست که نباید این کار رو بکنه...

پس به زور گفت
-تاعو؟ ... حالت... خوبه؟

چند دقیقه ای طول کشید تا تاعو جواب داد
-نه... ب...ببخشید... هنوز... نب... هنوز زوده... ولی...
کریس میدونست تاعو پشت در نشسته...

درست اونطرف در..‌.
درست جایی که خودش نشسته بود...
تنها چیزی که بینشون فاصله مینداخت...
این در بود...

میخواست بشکندش...
از جا بکندش و پرتش کنه اونور...

تا دیگه فاصله ای نباشه...
و اونوقت میتونستند ...

لبش رو گاز گرفت تا شاید دردش حواسش رو پرت کنه...

به سختی موفق شد...

به زور گفت
-تاعو... نگرانش نباش...  عیبی نداره... اونجا نشین... برو دوش رو باز کن... اب کمکت میکنه بهتر بشی‌... دردت رو کمتر میکنه...

اروم بازوی خودش رو گاز گرفت...
میدونست که قراره اوضاع بدتر بشه...

اب...
میتونست بوی اون فرمون های لعنتی رو تا ده برابر قوی تر کنه...

اما از اون طرف واقعا دردی که تاعو داشت رو نصف میکرد...

پس فقط اگه میتونست یکم دیگه به خودش مسلط باشه...

اما وقتی بعد از چند دقیقه صدای اب رو نشنید متوجه شد تاعو هنوز همونجاست...

به سختی گفت
-تاعو؟ چرا... هنوز همینجایی؟

تاعو هم جواب داد
-نمی...نمیتونم...
کریس با خودش فکر کرد شاید نمیتونه از جاش بلند شه‌... ولی هیچ وقت دوره هیتش انقدر بد نبود...

little princess Where stories live. Discover now