-همسرم وقتی که فهمید چرا قصد دارم ازش جدا بشم...
بهم گفت که باید حقیقت رو به اون امگا بگم و فرزندم رو به خونه بیارم تا بین ما بزرگ بشه...
اون مدعی بود که یه نفر مثل مادرت نمیتونه از پس زندگی های ما بر بیاد... نمیتونه وارث مناسبی رو تربیت کنه... گفت با بودن مادرت کنار من به عنوان معشوقه مشکلی نداره تا زمانی که همسرم باقی بمونه و تو اونو به عنوان مادرت بشناسی...
آهی کشید و ادامه داد
-متاسفانه... این مساله زیاد بین خانواده هایی مثل ما اتفاق می افته و پیشنهاد همسرم... یه چیز پذیرفته شده س پس...این حرفاش همه چیز رو پیچیده تر کرد...
پدرم که تا قبل از اون با جدایی ما موافقت کرده بود یکدفعه به نظرش این پیشنهاد بهتری اومد و بالاخره قرار شد که من با مادرت حرف بزنم... اما روز قبلش... همسرم چیزی گفت که همه چیز رو تغییر داد "حالا مطمئنی که این بچه ی توعه؟"
این حرفش اون هم جلوی پدر و مادر هردومون... خب... یه بحث کاملا جدید رو باز کرد...
به تاعو نگاه کرد و لبخندی زد
-تو خیلی شبیه مادرتی... و وقتی که کوچیک تر بودی... خیلی خیلی بیشتر شبیه ش بودی... برای خانواده من که منتظر یه بهونه بودند... همین شد بزرگ ترین بهونه !
بهم گفتند که قبل از رسمی شدن همه چیز ... باید یه آزمایش دی ان ای بدیم... مهم نبود چقدر من مخالفت کنم... میدونستم دیگه بدون برگه ی آزمایش که میگه من پدر این بچه م محاله که خانوادم قبول کنند!
به هیچ وجه تا مطمئن نشده بودم نمیتونستم به مادرت چیزی بگم... هنوز دو سالت نشده بود... یه روز که قرار بود ببرمت پارک فقط خودمون دوتا... به جاش بردمت به آزمایشگاهی که خانوادم انتخابش کرده بودند و بعد... فکر میکنم بدونی که بعدش چی شد...
نتیجه آزمایش خیلی زود اومد و میگفت که تو بچه ی من نیستی...
سری تکون داد و ادامه داد
-تقریبا صد بار اون نتایج رو خوندم... نمیتونستم باورش کنم اما اونجا بود... دقیقا پایین برگه نوشته شده بود "درصد نداشتن نسبت فامیلی ۹۹ ٪" برگه مهر آزمایشگاه و همه چیز هم داشت به علاوه این آزمایشگاه رو پدرم انتخاب و تایید کرده بود پس میشد با اطمینان گفت که این نتیجه واقعیه... خب... میتونی حدس بزنی که بعد از اون چی شد...
سرش رو پایین انداخت و ادامه داد
-با مادرت دعوا کردیم و رابطه م رو باهاش تموم کردم... هرچقدر سعی کرد توضیح بده که اشتباه میکنم به حرفش گوش ندادم...
عصبانی بودم... تصمیممو گرفته بودم که بعد از بیرون رفتن از اون خونه دیگه هیچ وقت بهش برنگردم...اما قبل از اینکه برم... روی میز یه نامه تخلیه فوری رو دیدم...و همون موقع... تو بی خبر از علت دعوای من و مادرت به سمتم اومدی تا باهام بازی کنی... وقتی برای آخرین بار بغلت کردم... با خودم فکر کردم که اگر چه این بچه بچه ی من نیست اما نمیتونم بذارم بچه ای که تقریبا دو سال اونو به چشم پسرم میدیدم خونه ای که توش زندگی میکرد رو از دست بده...
پس... اون خونه رو از صاحب خونه مادرت خریدم و به نامش کردم... و اونروزی که مدارک خونه رو تحویلش دادم و گفتم که دیگه باهام تماسی نگیره... آخرین باری بود که دیدمش... بعد از اون... دیگه هیچ وقت با یه امگا وارد رابطه نشدم و بچه ای هم نداشتم... بول کردم که سرنوشت من... اینه که هیچ کسی رو نداشته باشم...
آهی کشید و ادامه داد
-راستش... اگه به خاطر یه سری صحبت های احمقانه که حدودا یک سال پیش با همسرت داشتم نبود... هیچ وقت حتی شک هم نمیکردم که همسرم... خب... الان دیگه همسر سابقمه... آزمایش رو دستکاری کرده بوده و تمام این مدت... هیچ حرفی درباره ش نزده...
و بعد از اون توی سکوت به تاعو خیره شد...
بعد از چند دقیقه سکوت بالاخره گفت
-توی این مدت... دنیالت میگشتم... حتی فکرشم نمیکردم که انقدر... بهم نزدیک بوده باشی...
و بعد دستش رو دراز کرد تا دست تاعو رو بگیره اما تاعو که انگار تازه یکم به خودش اومده باشه دستش رو کشید ...
آقای وانگ سری تکون داد و گفت
-درسته... متاسفم... میدونم که واقعا فایده ای نداره اما من واقعا... متاسفم... دوست دارم که یه روزی... با هم در ارتباط باشیم که جبران کنم... تمام این سالها رو... ولی... میفهمم... الان... زوده...
کریس به تاعو نگاه کرد و بالاخره از جاش بلند شد و رو به آقای وانگ گفت
-اقای وانگ... متاسفم اما باید ازتون بخوام که اینجا رو ترک کنید...
آقای وانگ نگاهی به کریس انداخت و سری تکون داد
-بسیارخب...
و بعد از توی جیبش کارتی رو بیرون اورد و به طرف تاعو گرفت و گفت
-این... شماره تماس منه... هروقت که خواستی...
اما کریس نذاشت حرفش تموم بشه کارت رو از دست اقای وانگ گرفت و گفت
-هروقت که همسرم آماده بود باهاتون تماس میگیرم... لطفا بفرمایید...
اقای وانگ اخمی کرد اما چیزی نگفت و بدون خداحافظی به طرف در راه افتاد...
کریس دنبالش رفت و بعد از بستن در با نگهبان ساختمان تماس گرفت تا بهش بگه که فعلا آقای وانگ اجازه وارد شدن به ساختمانشون رو نداره!
و تاعو به همونجا که آقای وانگ قبلا نشسته بود خیره شده بود و در تلاش بود بفهمه که از الان قراره چی کار کنه...
اما زیاد نتونست به این مساله فکر کنه چون صدای گریه دوقلو ها حواسش رو پرت کرد...
پس از جاش بلند شد تا به بچه ها برسه...
بعدا...
وقتی بچه ها خوابیدند وقت داشت که به پدرش فکر کنه...
این همه سال پدری نداشت...
چند ساعت اضافه تر ... هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه!
YOU ARE READING
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...
