e28

28 10 18
                                        

با باز شدن در ناخودآگاه آقای وانگ هم به طرف در برگشت تا کسی که وارد خونه شده رو ببینه...

نه...
بیشتر کنجکاو بود تا همسر کریس رو ببینه...

از اونجایی کریس با وجود خراب بودن رابطه ش با مادرش ... بزرگ ترین سهامدار شرکت هنوز هم رئیس گروه تجاری وو عه  درباره کریس و خانواده ش مطالب زیادی توی اخبار هست...

اما توی هیچ کدوم... کریس همسر و بچه هاش رو به کسی نشون نداده بود!

پس اگرچه که  آقای وو لی هوا رو سری قبل دیده بود اما میخواست باز هم اون و مادر امگاش رو ببینه...

بعد از باز شدن در اول لی هوا و بعد هم تاعو خیلی آروم وارد خونه شدند...

کریس به طرف در رفت تا لی هوا رو که از لحظه ای که وارد خونه شده بود بی تاب بود که کریس رو ببینه و مثل همیشه بغل کنه رو توی بغلش بگیره...

لی هوا به محض اینکه کریس بغلش کرد شروع به صحبت کرد
-بابا یی! بابا یی! اگه بدونیییی! همین الان یه گربه دیدم انقدررر بود!

کریس خندید و بعد انگار که تازه یادش اومده باشه که آقای وانگ مهمونش هست گفت
-آه... راستی تاعو... ما امروز مهمون داریم...

و بعد به طرف آقای وانگ که الان بهشون نگاه میکرد برگشت و گفت

-تاعو... این آقای وانگه... یکی از دوستان قدیمی پدرم و یکی از بزرگ ترین سهامداران و سرمایه گذاران شرکت...

تاعو جلو اومد و مودبانه سلام کرد... اما اقای وانگ جوابی نداد...

بعد از دیدن تاعو شوکه تر از اونی بود که بخواد جوابی بده...

فقط بعد از چند دقیقه آروم گفت
-تو... اسمت تاعو عه؟

#

چند دقیقه ی بعدی برای تاعو توی یه مه گذشت...

تمام چیزی که تاعو از پدر واقعیش میدونست این بود که قبل از اینکه دوساله بشه یک روز یکهو کاملا عصبی به خونه اومده بود و مدعی شده بود که مادرش بهش دروغ گفته و بعد برای همیشه اونها رو ترک کرده بود...

تنها چیزی که برای مادرش به جا گذاشته بود خونه کوچیک بالای کافیشاپ بود که  تنها به خاطر مدتی که با مادرش بود اون رو بهش داده بود...

مادرش هیچ وقت در اینباره حرفی نزده بود یا اعتراضی نکرده بود... اینها رو تاعو جست و گریخته از حرف های همسایه ها فهمیده بود...

پس همیشه... حتی وقتی هنوز خیلی کوچیک بود از پدرش متنفر بود...

هر بار...

که تصور میکرد اگه پدرش یه عوضی خودخواه نبود چجور زندگی ای میداشت بیشتر هم ازش متنفر میشد...

تا... وقتی لی هوا دنیا اومد...

وقتی لی هوا دنیا اومد و کریس اونجا نبود..‌

برای یه لحظه  انگار تازه تونست دقیقا احساس مادرش رو درک کنه...

حتی با وجود اینکه زی یانگ اونجا بود که کنارش باشه و تنها نبود...

اما بازم...

این انتخاب خودش بود که بچه ش رو اینجوری بزرگ کنه...

مادرش هم...

نمیدونست چرا این تصمیم رو گرفت که به جای مبارزه برای برگردوندن پدرش خودش تنها اونو بزرگ کنه...

اما الان میفهمید که حتما دلیل خیلی خوبی بوده که حاضر شده این تنهایی رو به جون بخره...

پس بعد از اون کمتر به این مساله فکر کرده بود...

اما الان که پدرش رو ... یا نه حداقل مردی که میگه به احتمال خیلی زیاد پدرشه رو میدید‌...

واقعا نمیدونست که باید چه واکنشی داشته باشه...

کریس اما از اون طرف حسابی عصبانی بود...

باورش نمیشد آقای وانگ در اصل بابای تاعو باشه!!

آقای وانگ حرفش رو ادامه داد
-همونطور که گفتم... ازدواج من و همسرم... قراردادی و فقط برای منافع خانواده هامون بود... علاقه زیادی بین ما نبود اما خب... چطور میشه دونفر زیر یه سقف زندگی کنند و هیچ حسی بینشون وجود نداشته باشه؟

اما ...وقتی که متوجه شدم همسرم نمیتونه هیچ وقت بچه ای رو دنیا بیاره... خب یه جورایی بیشتر از قبل از همسرم سرد شدم...اون زمان واقعا خام و بی تجربه هم بودم... اون موقع بود که مادرت رو دیدم...

لبخند کوچیکی زد و ادامه داد
-اولش... فقط به خودم میگفتم که با یه امگا قرار گذاشتم تا فقط برام یه بچه بیاره... یه وارث...

نمیتونستم ازدواجمو خراب کنم... نگاه خیلی ها روی من بود... اما آروم آروم... رابطه مون برام جدی شد...

اون حسی که بین من و همسرم بود... حالا در برابر حسی که به مادرت پیدا کردم خیلی کمرنگ به نظر میرسید...

و خیلی زود... وقتی بهم گفت که فرزند منو بارداره... البته که دیگه نمیتونستم بهش بگم فقط برای این باهاش بودم تا برام بچه بیاره... نه میتونستم و نه میخواستم... میدونستم که اگه بفهمه... ترکم میکنه... اون حتی درباره همسرم هم نمیدونست... پس تصمیم گرفتم بعد از تولد بچمون... آروم آروم خانوادمو قانع کنم تا از همسرم جدا بشم و بعد... باهاش ازدواج کنم...

به تاعو نگاه کرد و گفت
-پدرم واقعا عصبانی بود... حقم داشت... داشتم تمام روابط کاریش رو نابود میکردم... اما وقتی به دنیا اومدی... پدر و مادرم هم آروم آروم نرم شدند... تقریبا یکساله بودی که پدرم خواست ببیندت...

میدونستم این یعنی اینکه کاملا این قضیه که تو فرزند منی رو قبول کرده و میخواد تو رو به همه به عنوان وارثش معرفی کنه... هنوز مادرت درباره اینکه واقعا شغل من چیه و من کیم نمیدونست پس...

پدرم کسی بود که به دیدنت اومد... و وقتی که تو رو دید... دیگه مخالفتی نکرد و اجازه داد پروسه طلاق رو شروع کنم... اینجا بود که همسرم... درباره ت فهمید...

little princess Where stories live. Discover now