کریس بعد از رفتن کای بالاخره نفس راحتی کشید و رو به تاعو گفت
-خوب؟تاعو نگاهش کرد
-هوم؟کریس اهی کشید و گفت
-جوابم رو ندادی... میخوای که... با من بمونی؟تاعو اروم گفت
-کریس من... فکر نمیکنم فکر خوبی باشه... اینکه بخوایم فقط به خاطر لی هوا با هم بمونیم...کریس سریع گفت
-فقط به خاطر لی هوا نیست... من میخوام که تو پیشم بمونی... اون زمان وقتی که رفتی... به خودم قول دادم که حتی اگه برگشتی دیگه هیچ حسی بهت نداشته باشم... اما وقتی درباره لی هوا فهمیدم... وقتی دوباره دیدمت... متوجه شدم که هیچ وقت نتونستم به قولی که به خودم دادم عمل کنم... تاعو من هنوزم دوستت دارم...تاعو برای چند ثانیه ای بهش نگاه کرد و بعد اروم گفت
-من... ولی آخه...چرا من؟کریس گیج نگاهش کرد...
تاعو اروم ادامه داد
-چرا... هنوزم منو دوست داری؟ بعد از این همه وقت... بعد از همه اتفاقا...کریس صبر نکرد تا تاعو چیز بیشتری بگه محکم بغلش کرد...
توقع داشت که تاعو پسش بزنه و سعی کنه از بغلش بیرون بیاد اما اینطور نشد...
تاعو همونطور اروم توی بغلش موند...
و بعد از چند ثانیه کریس متوجه شد که داره گریه میکنه برای همین محکم تر بغلش کرد...
بعد از چند ثانیه اروم دم گوشش زمزمه کرد
-تاعو... من هنوزم دوستت دارم... تو هم... منو دوست داری؟یرای چند ثانیه ای تاعو همونطور توی بغلش موند و بعد اروم سرش رو به معنی اره تکون داد و گفت
- نباید...نباید داشته باشم... هنوز... یک سال هم نشده... زی یانگ خیلی با من مهربون بود... خیلی طول کشید تا بهش علاقه مند بشم... خیلی طول کشید تا تونستم فراموشت کنم... پس چرا؟... چرا الان انقدر سریع...؟
کریس اروم سرش رو نوازش کرد و اجازه داد که تاعو حرف هاش رو بزنه...
تاعو ادامه داد-انصاف نیست... اینکه انقدر سریع باهاش کنار اومدم... نکنه به خاطر این بوده باشه که واقعا نتونسته بودم دوستش داشته باشم؟ اگه اینطوره... اصلا انصاف نیست... اینو نمیخوام... اون...خیلی با من خوب بود... به خاطر من ... به خاطر من از خیلی چیزا گذشت من... زندگیشو خراب کردم... و حالا حتی... حتی نمیتونم...
کریس اروم جواب داد
-ولی این تقصیر تو نبود ...تاعو چیزی نگفت کریس ادامه داد
-تاعو... زی یانگ خودش انتخاب کرد که کنارت باشه... خودش انتخاب کرد که از اون چیزایی که میگی بگذره... تقصیر تو نیست! اینکه کی رو دوست داشته باشی... دست تو نیست... هست؟تاعو جوابی نداد و بعد از چند دقیقه از بغل کریس بیرون اومد و گفت
-من... ممنونم که... به حرفام گوش دادی... اه... فردا... من باید برم سر کار...

YOU ARE READING
little princess
Fanfictionمینی فیک عید ۱۴۰۳ کاپل تاعوریس بعد از اینکه توی یه صبح بهاری تاعو ناگهان کریس رو ترک کرد ... کریس هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره باهاش رو به رو بشه... و قطعا اصلا انتظار نداشت که توی همچین شرایطی باشه! اما حالا که شرایط اینطوره... چطور باید اوضاع رو در...